تبليغاتX
برداشت آزاد
سياسي-اجتماعي

يک- آن زمان که هاشم آقاجري از اساتيد دانشگاه تربيت مدرس به جرم سخنراني اش به اعدام محکوم شد مقدمه بي حرمتي به اساتيد دانشگاه آغاز گرديد و پس از آن بعد از روي کار آمدن دولت جديد احمدي نژاد علي رغم مخالفت دانشجويان در ادامه "سياست هاي مهروزانه دولت نهم" روحانيت بر صندلي رياست دانشگاهها نشست. اما اين روزها در "برنامه اي حسابگرانه" فشار بر دانشگاه و دانشگاهيان ابعاد و اشكال جديدى به خود گرفته است. از نظارت ماموران حراست بر امور دانشجويى، نصب دوربين در خوابگاه‌هاى آنها و لغو برنامه‌هايشان گرفته تا دستگيرى فعالان دانشجويى، همگى نشانه جدى بودن خطرى است كه دانشگاه‌هاى ايران را تهديد مي‌كند.تجمع اعتراض آمیز دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی

دو- در چند روز گذشته تا به حال دانشگاه هاي ايران از دو استاد برجسته علوم ارتباطات و علوم انساني محروم گشته اند. "دکتر نمک دوست تهراني" و "مرتضي مرديها". شايد در ادامه اظهارات پيشين وزير علوم مبني بر حذف برخي از دروس علوم انساني اکنون به واقع به اين نتيجه رسيده اند جامعه امروز ايران به ارتباطات و آموزش و به فراگيري علوم انساني و ساختن انسان نيازي ندارد. بايد منتظر بود و ديد که در ادامه اعمال اين سياست ها آيا علوم ديگري نيز مشمول چنين عناياتي مي شوند يا خير.

سه - براي اخراج دکترنمک دوست تهراني به بحث دانشجو بودن ايشان در حين استخدام به عنوان عضو هيات علمي و تدريس در دانشگاه علامه ‌طباطبايي استناد شده است. بنابر اطلاعات واصله وي در حال حاضر از پايان‌نامه‌ خود دفاع کرده و دوره دکتري خود را به پايان رسانده است. هر چند که ممکن است ازجهت قانوني و آيين‌نامه‌هاي آموزشگاهي استخدام و تدريس بصورت همزمان اشکال قانوني داشته باشد، ولي اين امر در دانشگاههاي ايران تقريبا امري پذيرفته شده است. اکنون در دانشکده علوم اجتماعي اساتيدي هستند که در وضعيتي مشابه هم دانشجو بوده و هم تدريس مي‌کنند. از اين جهت به نظر مي‌رسد توجيه بکار گرفته شده و استنادات صورت گرفته نمي‌تواند منطقي باشد.

چهار- دکتر "نمک دوست تهراني" از اعضاي تحريريه مجله "پيام امروز" از اساتيد شناخته ‌شده‌ي علوم ارتباطات و طبق آخرين نظرسنجي‌‌ صورت گرفته محبوبترين استاد دانشکده‌ علوم اجتماعي و علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي بوده و بيشترين نزديکي با دانشجويان را داشته است. همچنين کمتر کسي است که در نشريات اصلاح طلب با قلم "مرتضي مرديها" آشنا نباشد. به نظر مي رسد که اين "اقدام تصفيه اي" ناشي از اين پيام باشد که برخوردي جدي با دانشگاهيان درحال سامان دهي است و زنگ خطري است براي دانشجويان براي اقدام به واکنش هايي در اين خصوص. بازخورد و عكس‌العمل استادان دانشگاه بويژه اعضاي هيات علمي دانشكده ارتباطات دانشگاه علامه به اين موضوع مهم خواهد بود، برخورد با استادان دانشگاه علامه طباطبايي كه از آن به عنوان "قطب علوم انساني ايران" ياد مي‌شود شروع شده است و اين نخبه‌كشي در اين برهه هر چند از دكتر نمك‌دوست شروع شده ولي مسلما به ايشان ختم نخواهد شد. براي اطلاع بر اساس شنيده‌ها اپيزود بعدي اين سناريو در ميان استادان ارتباطات، دكتر مهديزاده است .

پنج - اخراج هاي اخير نشان مي دهد که موجهاي سهمگين دولت احمدي نژاد به سواحل دانشگاه ها رسيده است. هر چند پيش از اين با برکناري نجفقلي حبيبي و انتصاب حجت‌السلام شريعتي، وبركناري فرجي دانا و انتصاب عميدزنجاني باد مخالف وزيدن گرفته بود.نتايج تغييرات مديريتي در نظام آموزش عالي كم كم آثارش را نشان مي‌دهد. نخستين اثرش شايد تعديل استادان مساله دار [به نظر دولت جديد] باشد. اما از اثرات بلندمدت آن بايد ترسيد. اکنون استاداني که عقايد آنها با مجموعه آموزشي دانشگاهها همخواني نداشته باشد، در صورتي که بهانه اي مناسب براي اخراج آنان وجود داشته باشد به راحتي اخراج مي شوند.

شش - ظاهرا روند محروم نمودن دانشگاه ها از اساتيد مستقل آغاز شده است. امري که در زمان "انقلاب فرهنگي" بصورت فله اي انجام پذيرفت و صدمات جبران ناپذيري را به پيکر علمي دانشگاه هاي ايران وارد نمود. به نظر ميرسد در عرصه‌ي دانشگاه به‌گونه‌اي قصد ايجاد محدوديت‌هايي براي دانشجويان، دانشگاهيان و اساتيد را دارند. اگرمنظور از اين محدوديت‌ها بازگرداندن دانشگاه‌ها به شرايطي شبيه "انقلاب فرهنگي" باشد که منجر به حذف و تصفيه‌ي اساتيد شد و در پيکره‌ي آموزش عالي و ساختار فرهنگي کشور ضربه‌اي جبران‌ناپذير وارد كرد، طبيعي ا‌ست که اين مسئله يک آسيب و يک ضربه‌ي جدي ديگر را بر پيکره‌ي دانشگاه ها تحميل کرده و منجر به ايجاد فضاي ناامن و ارعاب در بين اساتيد و دانشگاهيان گرديده است. اينگونه ناامني ها و فضاهايي غيرقابل اطمينان در دانشگاهها به اين روندمنجر مي‌شود که هرساله نخبگان بيشتر و بيشتري به دليل بي‌اعتمادي و نااميدي‌ نسبت به فضاي کشور و فضاي علمي دانشگاه‌ها از کشور خارج شوند. در واقع، ترديد نيست که اگر اينگونه برخوردها و محدوديت‌ها با اساتيد آکادميک و علمي و چهره‌هاي برجسته‌اي دانشگاهي ادامه پيدا کند، قطعا آسيب و ضربه‌ي بيشتري بر پيکره‌ي نحيف علمي دانشگاه‌هاي ايران وارد و زمينه ساز خروج بسياري از نخبگان کشور خواهد شد.

hengamehshaihdi@gmail.com

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 15:46 | لینک  | 

ماجرای هسته ای اگر توسط کسی رهبری می شد که به ذات اصلاح طلب بود و برای جهانيان چهره ای جذاب، امکان داشت که به يک نهضت ملی و بلکه منطقه ای تبديل شود، اما چنين نيست و بلکه برعکس کسانی آن را به جهان عرضه می کنند که همزمان اصرار دارند محبوب تروريست ها و منفور جهان آشتی جو باشند

مقايسه ماجرای هسته ای امروز با نهضت ملی نفت، که اول بار توسط دبير شورای عالی امنيت ملی آقای لاريجانی مطرح شد و به تازگی توسط رييس جمهور هم به کار برده شد، جز آن که فرصتی ايجاد کرده است تا هواداران نهضت ملی غيرت نمائی کنند و به دفاع برخيزند و بگويند مخالفان قسم خورده نهضت و رهبرش دکتر مصدق که او را خائن می خواندند چه حق دارند که به ارثیه او نظر بدوزند، لايه های قابل تامل ديگر هم دارد.

اول اين گفته باشم که می دانم در قياس آوردن دو چيز الزاما نبايد آن دو در تمامی اجزا شبيه به هم باشند. اما در عين حال نمی توان دو موضوع متنافر را بر حسب يک نياز روز شبيه هم قرار داد. اما سربسته بگويم ناگزيرم از شادمانی. حرمت شرابخانه را ببين که به قول شاعر چون خراب شود، خانقاه می گردد. اين اول بار نيست که مخالفانش عذرخواه می آيند. و حقانيت راه و رفتار آن کس که به راستی "قهرمان ملی" عنوانی برازنده وی بود اثبات می شود.

سخن اين است که نهضت ملی نفت چه ها داشت که امروز مفقودست. چند خصيصه را بر بشمريم..

نهضت ملی نفت به ذات اصلاح طلبانه بود و رهبرش هم تا آخرين لحظه جز ميانه روی و سياست ورزی نکرد، هم از اين رو دشمنانش، چه داخلی و چه خارجی، در زمان خود احساس پيروزی کردند اما روسياه تاريخ ماندند. نگاه کنيد به تصوير آقای کاشانی در ذهن جامعه، و نگاه کنيد به سرنوشت دکتر مظفر بقائی، حسين مکی و سران وقت حزب توده. نگاه کنيد به سخن خانم مادلين آلبرايت و همين دو روز پيش سخن جک استرا رييس ديپلوماسی بريتانيا، که اولی به صراحت و ديگری در پرده عذرخواه کودتای بيست و هشت مردادند. اين سرمايه ای است که دکتر مصدق برای ايرانيان گذاشت که طلبکار قدرت های جهان باشند و آن ها عذرخواهشان. آيا ماجرای اتمی چنين مشخصه ای دارد.

چرا نهضت ملی کردن نفت ايران چنين جايگاهی دارد که با گذشت زمان کمرنگ نمی شود، و کودتای عليه دولت مصدق چنان عمل قبيحی است که کسی حاضر به قبول مسووليتش نيست. به باورم به چند دليل عمده. عمده ترينشان اين که نهضت نفت عملی اصلاح طلبانه بود، ديگر آن که بر بنياد قوانين جهانی حرکت می کرد [ که اين ويژگی را چالش امروز هسته ای هم دارد]، علاوه بر اين ها نهضت متکی به قانونی در کشور بود که توسط مجلسی آزاد مصوب شده بود و ديگری آن که از جانب جامعه ای برآمده بود که در آن آزادی احزاب و مطبوعات وجود داشت و اظهار نظر همگان ممکن بود. آيا امروز چنين شرايطی هست.

تندروی و انقلابی گری در هيچ جزء از نهضت وجود حضور نداشت، مگر در ذهن بعض ياران کم تحمل و اکثری از دشمنان بی مروتش. دکتر مصدق از آن جهت توانست چنين نقشی از خود بر صحيفه تاريخ ايران و هم تاريخ مبارزات استقلال طلبانه جهان بزند که به صفت اصلاح طلبی آراسته بود. ورنه کجاست نامی از انقلابی های مشهور عالم از مائو، استالين، هوشه مين، حتی لومومبا و عبدالناصر و تنها حاضر آن ها کاسترو. برای مردم و سرزمين خود چه گذاشتند.

واکنش جمهوری اسلامی به قطعنامه شورای حکام آژانس بين المللی انرژی اتمی و بازگشائی مراکز پلمپ شده به استناد مصوبه مجلس شورای اسلامی است. اما مجلسی که مصدق، در همه راه، با تاکيد بر مصوبه اش حرکت کردو هر چه کرد بر اساس آن بود، مجلسی بود که اعضايش در عين آزادی برگزيده شده بودند. در ديوان لاهه از جمله دلايل که دکتر مصدق بر رد ادعای حقوقی انگليسی ها آورد که به قرارداد قانونی امضاشده در دوران رضاشاه متکی بودند، اثبات اين بود که نمايندگان مجلس تصويب کننده قرارداد 1933 به دستور رضاشاه توسط ارکان حرب برگزيده شده بودند، و نماينده واقعی مردم نبودند. آيا امروز به استناد مصوبه مجلسی که اعضايش با نظارت استصوابی شورای نگهبان و خلاف اصول دمکراسی پارلمانی برگزيده شده اند، می توان با چنان صلابت سخن گفت. آيا با مصوبه مجلسی که سه سال پيش نمايندگانش را چنان بی اعتبار کردتذ که به راحتی به زندانشان می شد انداخت و بيش ترشان ساعت ها در اتاق انتظار قضات جوان فرمانبردار سرپا نگاه داشته شدند، می توان به جنگ دنيا رفت. آيا دنيا در مقابل ايران که اگر پشت مصوبه مجلس پنهان شود، همان استدلال دکتر مصدق را به کار نخواهد آورد.


تازه دکتر مصدق، به جز ملی کردن نفت، تنها برنامه ديگری که برای دولت خود گذاشت اصلاح قانون انتخابات بود، در آن هنگامه اصرار داشت آزادی انتخاب کننده و اننخاب شونده را بيش از آن فراهم آورد که بود و هيچ عاملی نتواند خدشه ای به انتخابات مجلس – مبنای مشروعيت دولت – وارد آورد.

اين که شائبه ای در دل هواداران صادق نهضت ملی کردن نفت [خليل ملکی، داريوش فروهر و دکتر سنجابی] پديد آمد بر سر همه پرسی برای انحلال مجلسين، از آن جا بود که تمام راه را دکتر مصدق با اتکا به مجلس و قانون جلو رفته بود، درسی که خودش داده بود باعث شد که خليل ملکی، داريوش فروهر و دکتر سنجابی به حضورش رفتند و خواستند که از اين کار صرف نظر کند. جالب اين است که هنوز هم کسانی اين خرده بر دکتر مصدق می گيرند که خودشان در عمل کوچک ترين اعتقادی به انتخابات و آزادی آن از خود نشان ندادند. اين سخن تنها از آن آذری پاک نهاد و بلند نظر پذيرفته است [ خليل ملکی را می گويم] که چون بعد از همه استدلال ها و التماس ها، دکتر مصدق همچنان بر سخن خود ايستاد، بلند شد و گفت ما با شما هستيم حتی اگر راهی به جهنم باشد. حق جوئی آن جاست که جورج مک گی [ که اين افتخار را دارد که دکتر مصدق در مجلس از سردلتنگی گفت آن ها مک گی دارند ما هم مکی داريم و به همين اشاره اش سرباز فداکار وطن در نظر مردم سربازخطاکار وطن شد و اين صفت بر او ماند همه عمر] که آمريکائی ساده دل و خوش نيتی بود، چهل سال بعد وقتی در کنفرانس "ناسيوناليسم و نفت و خاورميانه" خاطرات آن روزها را بازگفت بغض کرد و گفت کاش در وطنش با او چنان نمی کردند. اين زمانی بود که داشت آخرين مکالمه خود را در بيمارستان نيويورک به ياد می آورد با دکتر مصدق. آن جا که از بن بستی گفته بودند که در داخل و خارج وطن، داشت برای نهضت رخ می نمود.

ماجرای هسته ای اگر توسط کسی رهبری می شد که به ذات اصلاح طلب بود و برای جهانيان چهره ای جذاب، امکان داشت که به يک نهضت ملی و بلکه منطقه ای تبديل شود، اما چنين نيست و بلکه برعکس کسانی آن را به جهان عرضه می کنند که همزمان اصرار دارند محبوب تروريست ها و منفور جهان آشتی جو باشند.


و نکته دوم آزادی بيان است. در آن روزهای سخت که حزب توده از يکسو و درباريان و مخالفان نهضت با ده ها روزنامه که در اختيار داشتند چيزی نبود که به دکتر مصدق نگفتند، دروغی نبود که نساختند، افشاگری نبود که نکردند، دکتر مصدق قدرتش را داشت و بهانه اش هم موجود بود، اما هيچ گامی در جهت محدود کردن آزادی بيان برنداشت. اگر کس بگويد که خب نهضت از همين طريق صدمه خورد باور نبايد کرد. نه، نهضت از تندروی های دوستان و مخالفان خود به کودتا کشيد، از خودخواهی همراهان لطمه خورد که چون موقع دادن هزينه شد شانه خالی کردند و شاخه شاخه چنان شدند که طرحی که در سی تير شکست خورده بود، يک سال بعد به پيروزی کودتاگران انجاميد. از آزادی بيان زجرها کشيدند هواداران نهضت و رهبرش اما در جائی ثبت نيست که عامل موثر در شکست بود. تفرقه بود و تندروی بود اما آزادی بيان نه.

حالا چون به امروز بر می گرديم، اين درست است که داشتن فن آوری هسته ای و افزودن بر اهميت و قدرت کشور خواستی عمومی است اما به باورم هنوز ملی نيست. اگر مجلس ملی بود، اگر علمداری اين جريان را مردمانی اصلاح طلب و صلح جو به عهده داشتند و اگر رسانه ها و احزاب آزاد بودند چنين رويدادی محتمل می نمود. اما چه بگويم از وضعيت امروز آزادی بيان، که خود را در شکل فيلترينگ سايت های اينترنتی، انحصاری دانستن رسانه های الکتروينک، تلاش برای منحصر کردن رسانه های نوشتاری به آن ها که از بودجه عمومی اداره می شوند، محدود کردن اهل قلم و جلوگيری از اجتماعات و اظهارنظرهای موافق مشروط نشان می دهد. در چنين احوالی چطور می توان ثابت کرد که فن آوری هسته ای خواست عمومی است. سئوال می کنند با اين راه پيمائی پرشور بيست و دو بهمن، و آن عزاداری های ديدنی عاشورا مگر کافی نيست، پاسخ جهانی منفی است، می گويند نه کافی است نه لازم. حتی اين که در ايران اکثريت مردم همان را در جدال هسته ای می خواهند که حکومت هم طلب می کند، قابل اثبات در محکمه افکارعمومی جهانی نيست.

گر در پاسخ ما بگويند امروز دشمنی بيگانه چنان است که در زمان نبود، باور نتوان کرد. گر استدلال کنند که صنايع هسته ای اهميتی بيش از نفت دارد، می گوئیم چنین نیست - به آن نشانی که عمری بی اين زيسته ايم و دقيقه ای بی آن نمی توان -. اين عقب گرد که می بينيم نسبت به نيم قرن قبل در حالی است که جامعه ايرانی نسبت به پنجاه و چند سال قبل، تحصيلکرده تر، قوی تر، ثروتمندتر، و توانا ترست. فقط، مصدقی نيست.

موخره

هم اينک در ميان اهل سواد و جهان آشنايان جهان – مگر اقتدارجويان در تهران و در همه اين پنجاه سال – نيست کسی که تا بگوئی ايران، اول به ياد دکتر مصدق نيفتد. و چنين است وقتی از جنبش های استقلال طلبانه سخن می رود و حتی چنين است وقتی سخن از تاريخچه نفت به ميان می آيد. با همه کوشش مجدانه حکومت های ايران در نيم قرن گذشته که خواسته اند نام مصدق را پاک کنند، و صفحات کتاب های درسی دوره های مختلف را از اين مهمل پرکرده اند، اما آفتاب به گل اندود نمی شود. نشانه اش هم اين که سه نسل ميليون ها نفر همين مهمل را درس گرفتند و امتحان دادند اما چندان که از آن ها بپرسيد اکثريت رو به تمامشان جز همان را که واقعيت است نمی گويند. تازه شاه آخرين وقتی که حکومتش به تنگی نفس افتاد يک مصدقی[ شاپور بختيار] را صدا کرد، انقلاب هم برای آن که پذيرفته شود باز يک مصدقی [ مهندس بازرگان] را فراخواند. حالا رييس جمهور تازه هم به نهضت متوسل است. شاه هم در نوشته و گفته هايش کوشيد نشان دهد که در سال های اول نهضت وی خود هم در جمع هواداران بود – که حقيقت هم جز اين نيست – هواداران آيت الله کاشانی هم سعی دارند بخش غم انگيز و پایانی نهضت را ناديده بگيرند. آن ها نوار راديوئی موجود ظهر کودتا را که اعلاميه مهدور الدم بودن دکتر مصدق و وزير وفادارش دکتر فاطمی را با امضای آيت الله کاشانی پخش کرد و در آن نه فقط زاهدی را نخست وزير قانونی شناخت که عملا حکم به قتل مصدق و فاطمی داد، نشنيده می گذارند تا بتوانند به استناد نامه ای که بعد از انقلاب آقای فلسفی رو کرد [ و من يکی آن را درست می دانم] نشان دهند که آيت الله کاشانی تا روز 27 مرداد هم خيرخواه نهضت و رهبرش بود. حزب توده هم با آن همه خون که به جگر مصدق کرد، آخر سر راهی يافت که آن بی تدبيری از سر انتظار تصميم مسکو را به گردن دو سه نفر از رهبران وقت حزب اندازد. و بر مصدقی بودن اکثريت حزب پافشاری کند [کتاب چهره های درخشان خانم مريم فيروز را بخوانيد]. اين ها که تازگی ها هم راه افتاده اند تا نواب صفوی را پيشنهاد کننده ملی کردن نفت معرفی کنند، سخنی که نه اهل تاريخ بلکه مرغ پخته را هم به خنده می اندازد، مدعيانند. اما سخن از سر درد را مرحوم مصطفی چمران گفت و در نامه به آيت الله پسنديده نوشت. وقتی که آقای خمينی از خشم مخالفت جبهه ملی با لايحه قصاص، آن جمله را درباره دکتر مصدق گفت. مهندس چمران با اشک پرسيده است چرا، به کدام تيرش می زنيد و جوابی شنيد شبيه به اين که هر کس جلو جمهوری اسلامی بايستد بايدش خرد کرد.

پس به يک خصوصيت، چالش هسته ای امروز ايران، شباهت به نهضت ملی دارد و آن حرکتش بر مدار قوانين جهانی است. اما به چند نشانه، چنين شباهت گذاری درست نيست.

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 21:38 | لینک  | 

تعزيه از مسيحيت آمده است و تقليد كوركورانه اي از مراسم "ميسترهاي هفتگانه"و "ميراكلMiracles و نمايش نعش عيسي بر صليب و فرود آوردن و دفن و صعود و ديگر قضاياست.نوحه هاي دسته جمعي درست يادآور "كر"هاي كليسا است و پرده هاي سياه كه به شكل خاصي بر سر در تكيه ها و پايه ها و كتيبه ها آويخته مي شود و غالبا اشعار جودي و محتشم و غيره بر آن نقش شده بي كم و كاست از پرده هاي كليسا در مراسم تقليد شده و شمايل گرداني و نقش صورت ائمه و دشمنان و حوادث كربلا و غيره كه در ميان مردم نمايش داده ميشود,پرتره سازي هاي مسيحي است,حتي اسلوب نقاشي ها همان است, در حاليكه صورت سازي در مذهب ما مكروه است,حتي نوري كه بصورت يك هاله گرد سر ائمه و اهل بيت ديده مي شود درست تقليدي است و شايد با فره ايزدي و فروع يزداني در ايران باستاني توجيه شده است.اين مراسم و تشريفات رسمي و مخصوص عزاداري اجتماعي و رسمي,همه فرمهاي تقليدي از عزاداري و مصيبت خواني و شبيه سازي مسيحيت اروپائي است.دكورها و پوشش ها و پرده هائي كه در اروپاي شرقي و ايتاليا و غالب كليساهاي كاتوليك وجود دارد و همه مي بينند,با همان شكل به ايران آمد,و چون مسجد امكان پذيرش اين مراسم و اين تزئينات جديد را نداشت و براي چنين كارهائي ساخته نشده بود,ساختمانهاي خاص اين امور بنا شد بنام "تكيه".

 

چه بسا اين مراسم و تشريفات ظاهري و عاطفي,خود وسيله اي بود كه مردم از شناخت حقيقت و تفكر و مطالعه در فلسفه و روح و هدفهاي اصلي مكتب تشيع و انقلاب كربلا غافل مانند,زيرا هيچ جهلي سنگين تر از جهل مردمي نيست كه يك نوع احساس معرفت كاذب پيدا كرده اند.
چون دو ماه محرم و صفر را پيوسته از عاشورا گفته اند و بر حسين گريسته اند و ده ماه ديگر مصائب و مناقب او را تكرار مي كنند,بصورت دروغيني احساس مي كنند كه لابد كربلا را و قهرمان كربلا را مشناسند!

 

يك مسلمان شيعه علوي مي داند كربلا صحنه يك مصيبت,يك حادثه غم انگيز نيست.ابزار گريه وسينه و نوحه و غش وضعفهاي تكراري هر ساله  و همه عمر نيست,يك مدرسه است,يك مكتب است,آرامگاه نيست,دانشگاه است,قبرستان نيست,تمدن است و آبادي و خرمي و سرزمين حيات وعشق و حركت و مسئوليت و شجاعت و آگاهي.خاكش معجزه آفرين نيست,اما زماني انساني كربلائي كه مرد عقيده و جهاد بود در آنجا به شهادت رسيده.  

 منبع:تشيع علوي و تشيع صفوي-دكتر علي شريعتي

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 13:45 | لینک  | 

يکي از مسئولان مقابله با زلزله های سياسيامروز زمين لرزه اي به بزرگي 32 در مقياس سياسي (27 مثبت و 5 ممتنع) دستگاه ديپلماسي تهران را لرزاند. کارشناسان پيش بيني مي کنند موج اين زمين لرزه بعد از برخورد به کوه هاي تعصب و جهل سياسي در طول هفته هاي آينده مجددا باز خواهد گشت و زلزله اي به مراتب بزرگ تر پيش رو خواهد بود. امروز به رغم آمادگي تمام دستگاه ها براي وقوع اين زلزله، با ترک خوردن و فرو ريختن چند باور سطحي و کودکانه، سرآسيمگي در تمام ارکان کشور به چشم مي خورد. مسئولان پي در پي بيانيه و اعلاميه صادر مي کردند ولي هيچ کس نسبت به انجام عمل پيشگيرانه براي آينده برنامه اي از خود ارائه نداد. کشورهای روسيه و چين و هند که قول همياری و مساعدت به کشور ما داده بودند با پديد آمدن اولين لرزه های نامحسوس جا را خالي کردند و ما را تنها گذاشتند.

مسئولان محترم در نظر داشته باشند که مرکز اين پيش لرزه شهر وين پايتخت اتريش بود و به احتمال قوي مرکز زمين لرزه ي اصلي، در داخل خاک ايران و با قدرت تخريب بسيار زياد خواهد بود. مسئولان از فرسودگي بناي سياسي کشور نيک آگاهند ولي متاسفانه هيچ کار مثبتي در جهت تحکيم و مقاوم سازي اين بنا به خاطر حفظ سلامت و مصالح شهروندان انجام نمي دهند. براي کاهش آسيب ها، تمام تفکرات پوچ و سست بايد به دست خودمان ويران شود؛ تمام سياست گذاري هاي جنگ افروزانه و محرک جاي خود را به دوستي و صلح با جهان بدهد؛ به جاي سياستمداران جاهل و متعصب، زنان و مردان دلسوز و متخصص امور کار را در دست گيرند... در غير اين صورت تنها بايد دعا کنيم...

 
نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 16:40 | لینک  | 

اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاکم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفته مي شود و از واپسگرايي. و اينکه بايد ريشه را شناخت. با دکتر عبدالکريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.

 

آنچه در جمهوري اسلامي زير اسم آقاي مصباح شکل گرفته، چه مختصاتي دارد و علل پا گرفتن آن چيست؟

من هرگاه که مي خوانم و مي شنوم که آقاي مصباح گل کرده و سر برآورده و در امور سياسي، سلسله جنباني مي کند، حقيقتاً هم نگران و هم شرمنده مي شوم. چون مصباح را خوب مي شناسم و مي دانم به لحاظ عملي و نظري چنين ظرفيت هايي ندارد. او نه فقيه است، نه از تاريخ اسلام چيزي مي داند، نه از تاريخ ايران. نه حافظه خوبي در اين زمينه ها دارد، نه معلومات درستي. نه از ادبيات با خبر است، نه هنر، نه علم جديد، نه سياست مدن و مدرن. اکنون هم مدت هاست که مطالعه نمي کند چون وضع عصبي اش به او اجازه نمي دهد. تنها اندوخته او فلسفه کلاسيک اسلامي است، يعني بحث از قوه و فعل و جوهر و عرض و معقول اول و معقول ثاني و امثال اينها. و حالا کسي با اين مايه از دانش بخواهد بر کشتي سياست سوار شود و ناخدايي کند، مايه شرمندگي است و بايد به خدا پناه برد. و نگرانم چون چنين کسي با چنان نارسايي هايي اگر کار به دستش بيفتد بلايي بر سر اين قوم خواهد آورد که علاجش و جبرانش قرن ها طول مي کشد.

 

ولي برخي او را با مطهري مقايسه مي کنند.

به خدا قسم نابجاست. "چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا". البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. همين آقاي مصباح يزدي، در اوايل انقلاب روزي به من گفت مطهري مارکسيسم زده است. آقاي مصباح يزدي علاوه بر کم دانشي فرديست از نظر رواني بسيار بي تحمل و کم طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر. اطرافيانش او را به اين صفات مي شناسند. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دکتر احمد احمدي که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمي تواند با مصباح يزدي کار کند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف کسي بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان هاي برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند که چگونه او راتکفير کرد تا آنجا که آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد. رابطه اش با انصار حزب الله را حجت السلام پروازي که سال ها پيش از حزب الله جدا شد، خبر داد. قاضي قتل هاي فجيع کرمان در دو سال اخير فاش کرد که قاتلان، مجوز ديني از آقاي مصباح يزدي داشتند. اين خصلت عصبي و خوي تند و دست و دهان گشاده به تکفير و فتواهاي تندروانه بود که او را شايسته کرد تا جناح هايي او را جلو بيندازند و از او کار بکشند. من هيچگاه گمان نمي کنم که او خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عکس، او کارگزاريست که در وقتش او را باز نشسته خواهند کرد.

 

او کارگزار چه کساني است؟

فعلا که دست در دست بسيج و ... کارگرداني مي کند و آنگاه دستاوردهايش را به امام زمان و خدا نسبت مي دهد. درست مثل آقاي خزعلي که در دوران مبارزه خاتمي و ناطق نوري براي رياست جمهوري در مسجدي از مساجد يزد، بر منبر گفت که از يک جوان حافظ قرآن پرسيده اند نظر خدا را راجع به جامعه مدرسين قم بگو. و او آيه اي را خوانده بود که معنايش اين بود: "خدا اينها را هدايت کرده، تو هم پيرو هدايت آنان باش." يعني ناطق نوري را انتخاب کن، نه خاتمي را. و آنگاه گفت: [ اين را به گوش خود شنيدم] ببينيد، اين را من نمي گويم، خدا مي گويد که به حرف جامعه مدرسين گوش کنيد.

 

حالا همين آقاي خزعلي که آن حرفش را يا سفاهت بايد لقب داد يا تقلب، حامي همه جانبه آقاي مصباح يزدي شده است. آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوريش چند بار به تئوريزه کنندگان خشونت اشاره داشت و البته منظورش آقاي مصباح يزدي بود. مصباح هم در نماز جمعه در جواب گفت: "در جامعه چند صدايي شما آيا براي صداي من جايي نيست؟" گويي خشونت پروري او جايي هم براي صداهاي ديگر باقي مي گذارد. يک بار هم در خطبه هاي پيش از نماز جمعه آيه اي از قرآن را خواند و از کلمه ارهاب که در آن آيه بود، سوءاستفاده کرد تا تروريسم را تاييد کند. [در زبان عربي امروز، ارهاب به معني ترور به کار مي رود، ولي معناي پيشين اين کلمه البته اين نبوده است]. ولي چنين شخصي با سابقه چنين افکاري البته به درد گروه هاي تند رو مي خورد تا او را به کار گيرند و به مقاصد خود برسند. به هر حال فتنه ايست براي درون و ننگي براي بيرون. من اگر چه از روحانيت دل خوشي ندارم [به دليل سکوت شان در برابر مظالم] اما دستکم براي آبروي خودشان نبايد بگذارند چنين افرادي پيش افتند و نماد حوزه شوند. به قول آن شاعر:

بر کشتزار تشنه ما اشگ غم مبار

اي آسمان ببار پي آبروي خويش

 

گفته مي شود آبشخور اين "ماجرا" حجتيه است...

نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند. من مي خواهم در اينجا به کساني اشاره کنم که کمتر ديده مي شوند و آن فرديدي ها هستند. به نظر من سهم بيشتر از آن کسي است به نام احمد فرديد که سال ها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود. پس از آن هم که بازنشسته شد، همچنان در نشر افکارش فعال بود. فرديد، شخصي بود به شدت مريد باز. قبل از انقلاب، بعضي از افرادي که اکنون نامدار هستند، مانند آقاي آشوري و آقاي شايگان، از اطرافيان و حتي مروجان انديشه او بودند. اما بعد از انقلاب، پاره اي از اينان برگشتند و آقاي آشوري نقد ويرانگري بر فرديد نوشت و حق روشنفکري را ادا کرد. فرديد يک شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض کرد. يعني تاقبل از انقلاب، ذره اي از ديانت و از رسالت در سخنان او ذکري نمي رفت. نه فقط ذکري نمي رفت، که شاگردان نزديک او مي گفتند اعتقادي به هيچ چيز ندارد، و حتي در عمل هم مبالات هيچ يک از محرمات و منهيات شرعي را نداشت. من خودم از آقاي حداد عادل، رئيس کنوني مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که فرديد را به ... تشبيه مي کرد. از آقاي دکتر احمد احمدي، نماينده فعلي مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که او را ديو مي شمرد. از آقاي دکتر کريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران شنيدم که او را خبيث مي خواند. اما پس از انقلاب، ناگهان از آقاي بازرگان و شريعتي هم در دينداري پيشي گرفت. به طوري که آنها را محکوم مي کرد که بنده واقعي خداوند نيستند. يعني فرديدي که به پيروي از هايدگر، دوران متافيزيک را پايان يافته مي دانست، به يکي از عاميانه ترين اشکال متافيزيک رجعت نمود و در اين کار انگيزه اي جز حسادت و طلب قدرت نداشت. اگر هم چيزهاي ديگر بود، خدا مي داند. و چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه کنم، درست همان چيزي است که امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد.

 

ويژگي هاي تفکر فرديد چه بود؟

فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم که يکي از شاگردان فرديد، که در کلاس هاي فلسفه علم من هم شرکت مي کرد، يک بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت که هميشه نمي توان با مخالفان استدلال کرد، در مواردي بايد شمشير به کار برد، کاري که بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.

 

فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي کرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از کشور کار مي کرد. اصولا ، يکي از کارهايي که نمي دانم از کجا سازماندهي شد، اين بود که اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه کردند. رخنه اي که تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي که براي بزرگان کشور، تهيه مي شد، نفوذ کردند. و از اين طريق، افکار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان کشور دادند. من اطمينان دارم که پاره اي از تحليل هايي که عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.

 

فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي کلمه. يعني يهودي ستيزي، که ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي کردم و اين نکته را به صراحت گفتم که در کشوري ـ يعني ايران ـ که هيچگاه با يهوديان مسئله نداشته، سخن ضد يهود گفتن، هيچ نيست جز آب به آسياب دشمن ريختن و تفرقه بيهوده و ناروايي پديد آوردن.

 

از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم مي شدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غير يهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تامل و تفکر در سخنانشان نبود. [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...]. او اين ضد يهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود که البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچکس در اين موضوع شکي ندارد و کتاب ها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.اينان اگر حمله به ليبراليسم مي کنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر. حمله شان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم که موسوليني هم مي گفت دشمن ترين دشمنان نازيسم، فراماسون ها هستند. يعني متاسفانه قسمت منفي و منفور فلسفه هايدگر سهم ما ايرانيان شده است.اينکه مي گويم قسمت منفي و منفور آن به اين دليل است که تقريبا تمام کساني که در ايران دم از هايدگر مي زنند زبان آلماني هيچ نمي دانند، حتي خود فرديد هم با اينکه مدتي در آلمان مانده بود زبان آلماني درستي نمي دانست. نه او و نه شاگردش رضا داوري، هيچگاه حتي يک پاراگراف از کتاب هاي خود هايدگر را در سر کلاس درس مطرح نمي کردند و هميشه در اطراف فلسفه هايدگر بدون استناد سخن مي گفتند و نهايتا هم براي استبداد نظريه پردازي مي کردند.

 

فرديد، ضد حقوق بشر هم بود . يکي از شاگردانش، يعني آقاي رضا داوري، سال ها پس از مرگ فرديد در روزنامه بيان ـ که صاحب امتيازش آقاي محتشمي پور بود ـ صريحا مقاله اي بر ضد حقوق بشر نوشت که حقوق بشر، حيله کثيف بورژواها عليه کارگران و محرومان است. آقاي داوري به اين طريق، در همان بحبوحه که انصار حزب الله تازه سر برآورده بودند و عرصه را بر اهل فکر و فرهنگ، تنگ کرده بودند، چنين امتيازي را به آنها داد، و چنين باجي را پرداخت، تا بعد بتواند سر از مقامات بالا درآورد.او امروز بر مسند رياست فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي نشسته و پاداش خود را گرفته است. رضا داوري قبلا هم چنين دروغي را، يعني مخالفت با محرومان و کارگران، در روز روشن به پوپر نسبت داده بود و وقتي که ناقدان از او خواستند که جاي نقل قول رادر کتاب جامعه بازنشان دهد، که البته هرگز در کتاب يافت نمي شود، از آن طفره رفت و در عوض نوشت: من پوپري نيستم که دروغگو باشم.

 

يک تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش، اين بود که به آنها مي گفت هر چه در جهان درباب عدالت، حقوق بشر، دموکراسي، مدارا و آزادي گفته مي شود، همه دروغ است. و همه سازمان هاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئه گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني، مي گردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلا گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و کار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يک استاد اعظم دارد که همان فراماسون ها و صهيونيست ها هستند و تمام سازمان هاي بين المللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است. شما ديديد که کيهاني ها در مصاحبه با احسان نراقي نزديک به 20 سال پيش درست همين مطالب را ساده لوحانه و طوطي وار تکرار مي کردند. نراقي هم در جواب شان گفت برويد چهار بمب در چهار گوشه زمين بگذاريد و آن را منفجر کنيد و همه را راحت کنيد. ما به وضوح خشونت پروري و خشونت ستايي را در فرديد مي ديديم، و همين طور در شاگردانش؛ تا جايي که من حتي شنيدم سعيد امامي هم دورا دور شاگرد فرديد بوده است. خشونت پروري و خشونت ستايي، گوهر مکتب فرديد بود.

 

خوشمزه اينکه آقاي فرديد، پس از انقلاب، يک امام زماني تمام عيار هم شد. او چنان شوق مزورانه اي به امام زمان نشان مي دادکه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمي رسيد. به همين دليل، من امروز حرف هايي را که در اين باب مي شنوم، به حجتيه نسبت نمي دهم، و احساس مي کنم آنچه فرديد و شاگردانش مي خواستند، عملا اتفاق افتاده است؛ و حرف هاي او از دهن مصباح واحمدي نژاد و ديگران بيرون مي آيد.

 

اين تفکر به چه مسيري مي رود؟

اين مجموعه باعث مي شود که نشانه هاي يک انحطاط فاجعه آميز را در مسير انقلاب ببينم. به ويژه آنکه شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشکار، اشغال کرده اند. در رايزني هاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتن ها، در روزنامه ها، در وزارت ارشاد، خصوصا روزنامه کيهان و غيره. يهودي ستيزي او، الان به شکلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدي نژاد بيرون مي آيد. همين طور است قصه امام زمان. نفوذ اينها در همه جا هست. من خود حدود يک سال پيش از زبان رهبري چيزي شنيدم که برايم بسيار تکان دهنده بود. آقاي خامنه اي در همدان براي جمعي از جوانان سخنراني کرد. در آنجا ـ چنانکه در روزنامه ها آمد ـ به جوانان گفته بود "به سراغ افکار بلند و تازه برويد، نه به سراغ افکار منسوخ. مثلا فيلسوفي به نام پوپرکه افکارش منسوخ شده، اما هنوز کساني دنبال او مي روند." اين حرف براي من مهم بود، نه از آن جهت که حرف ناصحيحي بود [حرف ناصحيح در دنيا بسيار است] بلکه از اين جهت که اين سخن از دهان آقاي خامنه اي بيرون مي آمد. همه مي دانند که آقاي خامنه اي نه فلسفه مي خواند، نه فلسفه مي داند [برخلاف آقاي خميني]، و شايد بنا بر تربيتي که در مکتب مشهد پيدا کرده، به فلسفه ورزي اعتقادي هم نداشته باشد. بالاتر از آن، او با فلسفه جديد اروپايي هيچ آشنايي ندارد، و مطمئنم که از محتواي فلسفه پوپر هم اطلاعي ندارد. اما چرا اين پوپر ستيزي از دهن آقاي خامنه اي شنيده مي شود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مکتب فرديد در آن بالا. يکي از کارهايي که فرديد کرد، و شاگرد او داوري هم ادامه داد، يک نوع پوپر ستيزي هيستريک در ايران بود. آنها پوپر را مورد حمله قرار دادند تا از وراي او به دموکراسي و آزاديخواهي حمله کنند. موضع شان چنانکه گفتم فاشيسم بود. دليل فرديد عليه پوپر دليل فلسفي نبود، بلکه اين بود که هلموت اشميت، صدر اعظم آلمان، بر کتاب پوپر مقدمه نوشته است! دليل داوري هم اين بود که پوپر ولايت ندارد. اينها مطالبي بود که به نام فلسفه به خورد دانشجويان دپارتمان فلسفه داده مي شد.

 

شايد هم از اين طريق براي شما پيام مي فرستادند.

بله، اينکه درست است، اما همه سخن اين است که چرا پيام را در قالب هاي فرديدي مي دادند. نکته اينجاست. اگر قرار بر مخالفت با فلسفه و فلاسفه غرب است، ده ها فيلسوف ملحد و غير ملحد هستند که مي توان از آنها نام برد و محکوم شان کرد. مگر برتراند راسل، سارتر، کارناپ و امثال اينها انديشه هايشان صائب يا اسلامي است؟ يا خواننده ندارد؟ و حتي هايدگر و متافيزيک ستيزيش، مگر با اسلام سازگار است؟ آقاي داوري در اين ميان سخني گفت که در تاريخ فلسفه برق مي زند. او براي دفاع از ولايت فقيه چنين مطرح کرد که افلاطون مدافع ولايت بوده است و آقاي پوپر، مخالف ولايت. و با گفتن اين حرف جايزه خود را هم گرفت.

 

آقاي دکتر، عجب ملغمه اي شد. فرديد و مصباح و ...

بله. اين ايده که مردم هيچ و پوچند و راي شان کمترين بهايي ندارد، که حرف دل و زبان مصباح و ياران اوست، عين حرف هاي فرديد است. او به تبع نازي ها و هيتلر، دموکراسي و راي دادن را در جميع سطوح مسخره مي کرد و فقط به پيشوا معتقد بود.

 

دولت پنهان. منافع اقتصادي باندهاي مختلف. گروه هاي طالباني...با چه مجموعه پيچيده اي رو به رو هستيم به اين ترتيب.

بله، بگوييد فاشيسم پنهان. مجموعه بسيار پيچيده، زشت، کريه المنظر و کريه الباطني پديد آمده است. من واقعا فرديد را براي دولت کنوني، مثل اشتراوس مي دانم براي دولت بوش.

 

لوي اشتراوس؟

بله، مشهور است که نئوکان ها به او متکي هستند و وامدار و الهام گيرنده از او. فرديد هم کم و بيش دارد چنين نقشي را بازي مي کند. با اين تفاوت که اشتراوس يک فيلسوف منظم بود با تاليفات متين و سنگين [اگر فرديد نگويد او هم يهوديست] اما فرديد چه داشت، جز يک ذهن پريشان و يک زبان هذيان گو و دشنام گو؟ کمترين دشنامش به مخالفانش اين بود که آنها فراماسون هستند.

 

و مصباح هم ادامه دهنده راه او؟

بلي، البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، کارگزار آن است. آن کساني که افکار اصلي را پروراندند و خشونت گرايي را تئوريزه کردند، يهودي ستيزي را در جامعه و حداقل در ميان عده اي ترويج کردند، استفاده افراطي و نادرست از ظهور امام زمان را آموزش دادند و به طور کلي از دين استفاده ابزاري کردند، مردم و راي شان را هيچ و پوچ دانستند، تمام سازمان هاي جهاني را مشغول توطئه عليه جمهوري اسلامي نشان دادند، دموکراسي غربي را مسخره کردند، حقوق بشر را مورد تحقير و تمسخر قرار دادند، همه دستاوردهاي نيکوي بشري را زير لواي مفهوم بي معناي غربزدگي تقبيح و تکذيب کردند، و مدارا و تسامح را مخنث بودن نام گذاري کردند و ... همين طايفه فرديدي ها بودند. همه کساني که فرديد را مي شناسند، و پاره اي از اطرافيان او را، مي دانند که اينها مطلقا اعتقادي به دين و به خدا ندارند. آنچه برايشان مهم است، مطرح بودن است و به قدرت رسيدن؛ و پاره اي از آنها هم به مقاصد خود رسيده اند. حالا که چنين اتفاق شومي در پيش چشم ما در جامعه افتاده، بايد ريشه هايش را شناخت.

 

و اين بحث اسلاميت و جمهوريت...

اينها همه جنگ زرگريست. به قول مولانا "همچو جنگ خر فروشان صنعت است". آقاي خميني هم مردم دار بود، مردم مدار نبود، و از سخناني که گفته، هم مي شود به نفع جناح مصباح استفاده کرد، و هم عليه او. لذا استنادات نقلي، هيچ کس را به جايي نمي رساند. وقت آن است که عقلاي قوم با بازشناسي و با بررسي آسيب شناسانه اين پديده، دوباره آب رفته را به جوي برگردانند. البته اگر شدني باشد. بايد با در نظر گرفتن مصالح قوم، بنا را بر عقلانيت و بر مديريت علمي بگذارند، و از اين همه تکيه بر عاطفه و جهالت و گاه حتي تقلب ديني، بپرهيزند و از دستاوردهاي نيکوي بشري با اعتماد به نفس و شجاعت استفاده کنند.

 

حتما صحبت هاي آقاي خاتمي را شنيده ايد. در باب تحجر و پيوستن به صفي که بن لادن در رأس آن است. اما براي من نکته جالب اين است که اينها کجا بودند؟

اينها که من گفتم، بودند، اما تک افتاده و ناتوان بودند. به تعبير رايج، آبي براي شنا پيدا نمي کردند. بعد از انقلاب، رفته رفته اين آب براي شنا، پيدا شد. انقلاب معمولا افراد پاتولوژيک و آنورمال را بالا مي آورد. ضمن اينکه هميشه وقتي يک جريان دموکراتيک و اصلاح طلب، ناموفق مي شود، راه بر خشونت گرايي و خشونت ستايي، باز مي شود. يعني دور به دست افراد راديکال مي افتد و اين آرايي که قبلا در حاشيه بود، مي تواند به متن راه بيابد. يک عده هم به دليل مرعوب بودن، در مقابل اين جريانات دم نمي زنند. در عين حال بي انصافي است اگر بگوييم عموم مردم جامعه ما به اين افکار دل بسته اند، يا از اينان طرفداري مي کنند. قطعا چنين نيست. مخصوصا جامعه درس خوانده و کتاب خوان ما، تمايلي به اينگونه مشي هاي افراطي ندارد، اما متاسفانه قدرت هم ندارد و سخنانش فعلا ناشنيده مي ماند، تا وقتي که فرصت مناسبي پيدا شود. آقاي خاتمي لطف مي کنند و نام متحجر بر آنها مي گذارند. اين جريان افراطي شايسته هيچ نامي جز فاشيسم نيست. همه آثار و علامت هاي آن را دارد. اين حررفي نيست که من الان بگويم. در سال 1365 در دانشگاه تهران دو سخنراني کردم تحت عنوان مباني تئوريک فاشيسم و هشدار لازم را دادم، اما کو گوش شنوا؟ آقاي خاتمي آن وقت از سخنراني خوشش نيامد و پيام تندي براي من فرستاد، اما بعدها خودش گرفتار آنها شد و امروز همه مملکت گرفتار آن جريان واپسگراست. حالا جالب اين است که شهرداري آقاي احمدي نژاد به بنياد فرديد قول فضا و بودجه داده است تا خيمه و خرگاهي به پا کنند و آش فاشيسم فرديدي را بيشتر هم بزنند. روابط را مي بينيد؟

 

اين جريان، ايران ما را به چه سمتي مي برد؟

باور کنيد اين جريان ما را از طالبان هم عقب تر خواهد برد. طالباني ها، آن طور که مي ديديم و مي شناختيم، افرادي بودند که در اسلاميت شان صادق بودند، و به خيال خودشان به وظيفه ديني شان عمل مي کردند؛ ولي من در کثيري از کساني که در اين جريان فرديدي حضور دارند، مطلقا صداقت ديني نمي بينم. صرف منفعت پرستي و قدرت پرستي است و اين بسيار فاجعه آميزتر است. در موقع حساس، نه دفاع از وطن خواهند کرد، نه دفاع از دين. طالبان به هر حال، به معناي واقعي راديکال بودند، و حتي وقتي آمريکا گفت بن لادن را تحويل بدهيد، ندادند و پاي جنگ و ويراني رفتند؛ اما در اين افراد شما چنين ايستادگي را نمي بينيد. يک کمي اوضاع سخت بشود، اينها اولين کساني خواهند بود که همه چيز را رها و به ملت پشت خواهند کرد. کاش اينها سابقه درخشان انقلابي داشتند، کاش صداقت ديني شان را به اثبات رسانده بودند، کاش اهل وطن دوستي بودند. هيچ کدام اين چيزها نيست و همين ما را به آينده بسيار بدبين مي کند.

 

پس عجيب نيست که متحدين اينها هم مافياهاي اقتصادي باشند، و بي وطنان و ...

دقيقا. اينجا انواع منافع خوابيده، چه منافع مربوط به قدرت، چه منافع مربوط به ثروت. به همين سبب قصه مبارزه با مفاسد اقتصادي هم هيچ وقت به جايي نمي رسد. فقط بعضي از افرادي که متعلق به جناح مقابل اند، رسوا و بدنام مي شوند و همين و بس. مي دانم که اين منافع چنان دل ها را سخت کرده که حرف هاي امثال ما به جايي نمي رسد، اما به دينداران مي گويم، دستکم به خاطر دين تان مراقب اين دين فروشان ولايت فروش بي اعتقاد باشيد.

نيکخواهان دهند پند وليک

نيک بختان بوند پند پذير

پند من گرچه نيک خواه توام

کي کند در تو سنگدل تاثير؟

حالا اگر سئوالات شما تمام شده من هم نکته اي را در پايان بيفزايم.

 

بفرماييد

قصه و غصه اصلي من اين است که آنچه به نام استبداد بر کشور ما مي رود، همه اش را به پاي دينداران و فقيهان نبايد نوشت و "دين خويي" را نبايد عامل اصلي آن پنداشت. در اين ميان پاره اي از فيلسوف نماهاي بي اعتقاد هم بودند و هستند که براي منافع عاجل و مادي خود و براي نزديکي به مراکز قدرت، نظريه پردازي براي استبداد کردند، و از افلاطون و هايد گر و ... مايه گذاشتند و آن را به خورد بعضي روحانيون دادند و آنها هم شاد از اينکه پشتوانه فلسفي و روشنفکري را با خود دارند، راحت بر اريکه استبداد تکيه زدند و دمار از روزگار آزادي برآوردند و اطمينان يافتند که آزادي، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانيت غرب اند و لذا مطرودند. اين داستان تراژيک فلسفه در کشور ماست. فلسفه در طول تاريخ ايران زمين، هيچگاه اينقدر سياسي نبوده است. آن هم به معناي منفي و مذمومش. به نام ها نگاه کنيد: مصباح يزدي، حداد عادل، احمد احمدي، احمد فرديد، رضا داوري، علي لاريجاني و...همه پايي سست در فلسفه و پايي محکم در استبداد سياسي دارند.

 

در ايام حج، به آيين اسلام مي انديشيدم و به موسس آن محمد ابن عبدالله، که رحمت للعالمين بود و اينکه به نام او چه بي رحمي ها و جفاها با خلق مي کنند. قصيده اي بر قلم رفت:

خرد آن پايه ندارد که بر او پاي گذاري

بختياري تو و بر مرکب اقبال سواري

چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟

نورپايي که چنين با دگران فاصله داري

دولتي، اختر اقبال بلندي که بخندي

رحمتي، سينه آبستن ابري که بباري .....

تا آنجا که:

به خدايي که تو را شاهد سوگند قلم کرد

که حريفان قلم را به فقيهان مسپاری

 

ديدم انصاف نيست ما در کشور با فلسفه دراياني رو به روييم که از شر آنان بايد به فقيهان پناه برد. نعوذ بالله من الشيطان الرجيم.

 

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 13:17 | لینک  | 

ادوارنیوز: انجمن اسلامی دانشگاههای  علامه طباطبایی، پلی تکنیک ، صنعتی شریف و علوم اجتماعی دانشگاه تهران  در پی برخوردهای اخیر با کارگران شرکت واحد بیانیه های جداگانه ای صادر کردند  که متن این بیانیه ها در پی می اید در پی می آید

متن کامل بیانیه انجمن اسلامی دانشگاه علامه :

همواره گذر زمان پرده از بسیاری مسائل برمی دارد. اکنون که بیش از 6 ماه از آغاز به کار دولت عدالت گستر احمدی نژاد می گذرد و غبار حاصل از شور و شعار کاذت انتخابات فرونشسته است و واقعیت چهره حقیقی خود را نمایان کرده است و حقیقت عریان خود نمائی می کند مشخص شد که دولت جدید در عرصه عمل چند مرحله حلاج است و چقدر از شعارهایش ریشه در اعتقاد واقعی دارد. 6 ماه برای قدم گذاردن در راه حل مشکلات معیشتی مردم وآوردن پول نفت بر سر سفره ها زمان کافی ای است اما در طول این مدت دولت مهرورزی نه تنها اقدام موثری در این زمینه نداشته است بلکه اقدامات بی شماری که همگی بر ضد شعارهای خویش است انجام داده و تنها به حرکاتی ظاهری و عوام فریبانه اکتفا کرده است.

نحوه مواجهه دولت با سندیکای کارگران شرکت واحد به خوبی نشان داد که اینان چقدر به مطالبات معیشتی و صنفی فرودستان اهمیت می دهند.

زمانی که کارگران این صنف برای احقاق حقوق حقه خود اقدام به تشکیل سندیکا کردند مورد ضرب وشتم قرار گرفتند اما خود را نباختند و مردانه ایستادند. زمانی که اعضای این سندیکا تلاش کردند تا مقداری از حقوق خود را به منصه ظهور برسانند اعضای این تشکل کارگری بازداشت شدند و اکنون که کارگران در حمایت از نمایندگان خویش و اعتراض به بازداشت منصور اوسانلو اعتصاب کردند مورد ضرب و شتم واقع شدند و به طور گسترده روانه زندان شدند.

بازداشت 500 نفر در یک روز امر بی سابقه ای است وبی سابقه تر آنکه تمامی این افراد متعلق به قشر پائین جامعه هستند که تنها راه پیش رو برای دسترسی به مطالبات خود را اعتصاب دیدند و اعتصاب آنها امری کاملا صنفی است و نه سیاسی.

سئوال ما این است که آیا سرکوب یک اعتصاب صنفی و بازداشت فله ای کارگرانی که که در پی دستیابی به ابتدائی ترین خواسته های خود هستند در راستای مهرورزی به مردم وحل مشکلات معیشتی آنان است؟

اقتدار گرایان از خدا بی خبر در خیال خام خود مردم را چهار پایانی درازگوش تصور کرده اند که چنین در حرف یک چیز می گویند و در عمل کاملا ضد آن حرکت می کنند و با پرروئی تمام توقع دارند که صدای اعتراضی از کسی بلند نشود و کسی به صداقت اینان شک نکند تا یکوقت به جقه مبارکه بر نخورد و خدای ناکرده اسلام به خطر نیفتد.

ما ضمن اعتراض و اعلام عصبانیت شدید خود از این مسئله این ماجرا را به فال نیک می گیریم چرا که سبب شد تا نقاب به کنار رود و چهره واقعی دورویان و ریاکاران نمایان شود. بی شک سرکوب به هر بهانه ای نشان از تزلزل وعدم ثبات و ترس اقتدارگرایان و دشمنان ملت از حرکات جنبش های مردمی دارد.

از طرف دیگر این قضیه سبب شد تا جنبش دانشجوئی و جنبش کارگری در کنار هم قرار بگیرند و بدینسان اولین گام در راستای پیوند و اتحاد جنبش های اصیل اجتماعی برای رسیدن به جامعه ای مطلوب و دموکراتیک برداشته شود. این امر نشان داد که جریان دانشجوئی به عنوان قسمتی از از جامعه روشنفکری کشور مطالبات واقعی مردم را شناخته است و بدون ریا و شعار و غرض ورزی در کنار مردم برای تحقق خواسته هایشان تلاش می کند و در این راه از تمام توان استفاده کرده و حاضر به پرداخت هر هزینه ای می باشد.

انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علامه طباطبائی ضمن محکومیت سرکوب اعتصاب کارگران شرکت واحد و بازداشت گسترده کارگران خواستار آزادی بی قید وشرط تمامی کارگران دستگیر شده علی الخصوص منصور اوسانلو رئیس سندیکای کارگران شرکت واحد می باشد و اعلام می دارد که اینگونه حرکات و اعمال بی شک از سوی مردم بی پاسخ نمی ماند.


بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان  دانشگاه صنعتی امیر کبیر ( پلی تکنیک ) :

به نام انسان، حقیقت و عدالت

روز شنبه مورخ 8/11/84 در حالی شاهد یورش گسترده و بی امان نیروهای امنیتی، نظامی و انتظامی به اعتصاب کنندان شرکت واحد اتوبوسرانی بودیم که در روزهای قبل از آن تعدادی از فعالان کارگری و هیئت مدیره ی سندیکای کارگران شرکت واحد به همراه خانواده های خود «اعم از فرزندان خردسال و مادران کهن سال » در نیمه های شب با وحشیانه ترین حالت ممکن ،به زور باتوم و گاز اشک آور بازداشت وبه زندان منتقل شده بودند .
اکنون بیش از هزار نفر از کارگران و زحمتکشان شرکت واحد اتوبوسرانی، به جرم پیگیری مسالمت آمیز و قانونی حقوق حقه ی خویش، بیش از سه روز است که در زندان اوین و تحت بازجویی های سنگین و غیر انسانی قرار دارند . این در حالی است که بیش از 70 ساعت از اعتصاب غذای دسته جمعی آنان نیز در زندان اوین می گذرد .
از تریبونهای رسمی و نیمه رسمی حاکمیت ،فعالان کارگری ، اعضای سندیکا و دانشجویان حامی آنها مدام گروهک های غیر قانونی ، وابستگان به خارج ، قاچاقچیان اسلحه ، اراذل و اوباش ، ماجراجو و … خوانده می شوند و جالب اینجاست که رسانه های به ظاهر مستقل وابسته به اطلاح طلبان حکومتی هم با سکوت معنی دار خود به تایید آنان پرداخته اند .
طبق بند 4 ماده 23 منشور جهانی حقوق بشر و مطابق با مقاوله نامه های 87 و 98 جهانی کار ، که به امضای دو تن از وزرای کار حاکمیت ج.ا.ایران نیز رسیده است به صورت کاملا واضح و روشن اعلام شده است: «هر کس برای حمایت از منافع خود حق تشکیل سندیکاهای صنفی و عضویت در آنها را دارد.» طبق این قانون، سندیکای زحمتکشان شرکت واحد کاملا قانونی و البته غیر رسمی است چرا که سندیکاهای صنفی به مجوز هیچ مقام و نهاد رسمی نیاز ندارند .
فقر ، گرسنگی ، نبود پوشاک و مسکن مناسب ، ساعات کار طولانی ، کار سخت و طاقت فرسای خارج از استاندارد های انسانی، حقوقی و بین المللی ،مشروع ترین مجوز و قانونی است که به هر انسان شریفی اجازه میدهد که اگر نانش را میدزدند با فریاد اعتراض نانش را از حلقوم کارفرمایان حریص سیری ناپذیر دولتی و غیر دولتی باز ستاند .
غیرت و شرف راز اتحاد توده های انسانی آزاده ای اعم از دانشجو و کارگر و فرهنگی و ... است که گویا عده ای آن را درک نمی کنند. اینان فراموش کرده اند که هر کس در مقابل ظلم به دیگران خاموش بنشیند همدست و همکیسه ی ظالمان است . مدعیان و گروه های نمایشی حکومتی به اصطلاح کارگری چرا خاموشند و به سوراخ های خود خزیده اند. گویا در اینجا منافع اربابان سرمایه داران و کارفرمایانشان برتر از حقوق پایمال شده ی کارگران است .
شهردار تهران که با وعده های پوچ و دروغین خود به زحمتکشان تنها به دنبال به دست آوردن زمان به جهت آمادگی کامل نیروهای اطلاعاتی و نظامی برای سرکوب کارگران بود امروز نماد روسیاهی حاکمیتی فریبکار وغیر مسئول است .تکلیف توده ها ی مردم ایران امروز کاملا مشخص و روشن است:
«آنان که کار میکنند و زحمت میکشند حق زندگی دارند ، و آنان که حاصل کار و دسترنج دیگران را میبلعند و به یغما میبرند باید نابود شوند . اگر نان هست، همه باید داشته باشند و اگر نیست، همه باید گرسنه بمانند .»
انجمن اسلامی پلی تکنیک تهران ضمن اعلام همبستگی و همراهی خود با تمامی کارگران و زحمتکشان ایران و جهان خواستار آزادی بی قید و شرط تمامی فعالان کارگری به خصوص منصور اسانلو بوده و همراهی خود را با این عزیزان تا استیفای تمامی حقوق انسانی و مادی آنها اعلام می نماید.

انجمن اسلامی
دانشگاه صنعتی امیر کبیر
پلی تکنیک تهران

متن کامل بیانیه انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی شریف :

شش ماه از آغاز کار دولت عدالت گستر و مهرپرور مي گذرد، با وجود اين نه تنها هيچ اقدام مؤثري در جهت گسترش عدالت اجتماعي انجام نگرفته است، بلکه فعاليت¬هاي مستقل کارگران حق¬طلب و زحمتکش ايران سرکوب مي¬شود.گويي رنجبران و ستمديدگان - که اکثريت جامعه¬ي ما را تشکيل مي¬دهند - در کابينه¬ي 70 ميليوني آقاي رئيس جمهور هيچ سهمي ندارند.
مسئولان، خواسته¬هاي صنفي و بر حق سنديکاي شرکت واحد را سرکوب مي¬کنند(در اقدام اخير صد¬ها تن از رانندگان و تني چند از دانشجويان بازداشت شده¬اند) و حق تشکيل تشکل¬هاي مستقل صنفي را بر نمي¬تابند . اين گونه برخوردها با خواسته هاي صنفي با احکامي چون اخراج و و زندان¬ به بهانه¬ي اخلال در نظم عمومي نشان از سعي در خاموش کردن هر گونه صداي اعتراض ، حتي غير سياسي، دارند؛ حال آنکه اين اقدامات در تناقض آشکار با قانون اساسي ايران، اعلاميه¬ي جهاني حقوق بشر و قوانين سازمان بين المللي کار(ILO) - که ايران نيز به آن پيوسته است- قرار دارند.
سرکوب سنديکاي شرکت واحد - که بعد از 25 سال اولين و مهمترين تشکل مستقل کارگري در ايران است- حکايت از عزم سرکوب تمام تشکيلات مستقل کارگري دارد.
مسئولان با پيگيري سياست¬هايي شبيه آنچه در دانشگاه دنبال مي¬کنند، از طريق تشکيل تشکل¬هاي فرمايشي چون شوراهاي اسلامي کار، سعي در منحرف کردن مبارزات کارگري درجهت تضييع مجدد حقوق آنان به سود سرمايه داران و کارفرمايان دارند. چنين تشکل¬هايي نه در دانشگاه و نه در ميان کارگران ديري نمي پايند، سرانجام روزي بايد به خواسته¬هاي حقيقي مردم ايران گردن نهاد.
بيش از يک ماه از بازداشت غيرقانوني منصور اسانلو رئيس هيأت مديره¬ي سنديکاي شرکت واحد- به رغم وضع جسمي نامناسب - مي¬گذرد، اما ايشان حتي از ملاقات با وکيل هم محروم است. چنين برخوردهاي غير قانوني نقض بديهي حقوق اوليه¬ي انساني است. در همين حال محفل¬نشينان در صدد دسيسه¬¬چيني ديگري براي پايمال کردن حقوق ملت ايران هستند. وارد کردن اتهام ارتباط منصور اسانلو و سنديکاي شرکت واحد اتوبوسراني با گروه هاي اپوزيسيون خارج از کشور سناريوي نخ¬نمايي است که بارها امتحان خود را پس داده و هدفي جز سرکوب جنبش کارگري ندارد. ما ضمن محکوم کردن چنين اعمال ارتجاعي بدين وسيله اعلام مي¬داريم که خواستار آزادي هر چه سريعتر بازداشت شدگان در ارتباط با سنديکاي شرکت واحد و همچنين لغو محکوميت فعالين اتحاديه¬اي در سقز هستيم.
انجمن اسلامي دانشگاه صنعتي شريف با کارگران شرکت واحد اتوبوسراني اعلام همبستگي مي¬کند و با توجه به اعتصاب غذاي بازداشت شدگان، حمايت خود را از هر گونه اعتراض مدنی کارگران زحمت¬کش ايران اعلام می¬دارد.
به اميد اتحاد مردم ستمديده در هر کجاي دنيا

متن کامل بیانیه انجمن دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

دولت مهرورزي در اولين اقدام خودبراي زحمتكشان ايران چيزي جز سركوب و دستگيري فعالين كارگري سنديكاي اتوبوس راني تهران به ارمغان نياورده است. با شعار مستضعف پروري تشكل هاي كارگران را غير قانوني و نمايندگان آنها مانند منصور اسانلو را بازداشت مي كنند. كارگران را به جرم برگزاري مراسم اول ماه مي به زندان هاي بلند مدت محكوم ميكند. در اين ميان رسانه ها و روزنامه هاي معروف به دست راستي و اصلاح طلب كاري جز سكوت و سانسور خبري انجام نمي دهند.اين بيانيه تنها اعتراض دانشجويان دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران نيست بلكه صداي نگران و اعتراض آميز هزاران دانشجوي معترض به بازداشت بيش از 1500 نفر از كارگران است بنا بر اخبار رسيده از زندان اوين تعداد زيادي از كارگران در هنگام بازداشت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.خانواده هاي تعدادي از فعالين كارگري را بازداشت كرده اند. صورت كودك دو ساله يعقوب سليمي را با گاز اشك آور زخمي كرده اندو دختر ده ساله اش را نيز كتك زده اند.14 تن از دانشجويان را كه براي حمايت از كارگران به نزد آنان رفته بودند بازداشت و سپس به حراست وزارت علوم احضار كرده اند.

انجمن اسلامي دانشجويان دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران اعلام مي كند به نام عدالت نمي توان حقوق اوليه و انساني مردم و مخصوصا طبقه كارگر را سلب نمودو ضمن محكوم كردن اين اعمال سبعانه ،در صورت ادامه اين برخوردها دانشگاه و دانشجويان نظاره گر اين برخوردها باقي نخواهند ماند و در صورت لزوم با اعتراضات خود از حقوق حقه همه مردم ايران و مخصوصا زحمتكشان آن از جمله كارگران به دفاع خواهند برخواست و در انتها از حق اعتصاب حق تشكل و اعتصاب غذاي 500 نفر از كارگران و خانواده هاي بازداشت شده در زندان اوين حمايت خود را اعلام ميدارند.

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 23:18 | لینک  | 

كساني كه از داخل و خارج ايران بر فعالان سياسي خرده مي‌گيرند كه چرا با وجود اين همه نيروهاي تحصيل‌كرده و ناراضي و مشتاق كار در ايران نتوانسته‌اند تشكيلاتي فراگير و تاثيرگذار براي حراست از منافع ملي كشور در روزهاي خوف و خطر به وجود آورند، مي‌توانند بخشي از پاسخ خود را از خاطرات علي‌ اكبر ناطق نوري استخراج كنند.

ناطق نوري در بخشي از خاطراتش كه اخيرا انتشار يافته و در سايت‌هاي اينترنتي نيز بازتابي گسترده يافته است در مورد حادثه 18 تير 1378 كوي دانشگاه تهران و رويدادهاي متعاقب آن تاكيد كرده است كه سرنخ ماجرا دست ملي – مذهبي‌ها و نهضت آزادي بوده است و او براي فرونشاندن آشوب، در جمع سران نظام فرياد زده است كه بايد اينها را سينه ديوار نشاند.

تمام اسناد و مدارك و شواهد و قرائني كه ناطق نوري در مورد هدايت تظاهرات خشمگينانه دانشجويان در آن روزها، توسط ملي – مذهبي‌ها و نهضت آزادي ارائه مي‌كند محدود مي‌شود به اينكه يكي از محافظان وي در جريان تظاهرات مرد به نسبت مسني را مشاهده كرده كه پس از تحريك دانشجويان به دادن شعارهاي خاص، از پشت درخت با موبايل ماجرا را به جايي گزارش مي‌كرده است!

ناطق نوري از جمله محافظه كاراني است كه در ايران به تندروي شهرت ندارد و حتي برخي از اصلاح طلبان او را فردي شوخ و بذله‌گو و منعطف مي‌شناسند.

همين فرد در بخشي ديگر از خاطرات خود كه مربوط به بازرسي ويژه از مراكز حساس نظام مي‌شود، چنان خود را ديندار و خدا ترس و نگران آخرت نشان داده است كه هر آدم سخت باوري را هم به اين ترديد مي‌اندازد كه نكند واقعا از روي صداقت اخلاص سخن گفته است.

حال فردي با اين ويژگي‌ها، هنگامي كه از رويدادي سياسي نگران مي‌شود با تكيه بر ادله‌اي كه شرح آن رفت، خواستار تير باران سران ملي – مذهبي و نهضت آزادي مي‌شود، يعني همان كساني كه به حدي در كنترل دانشجويان و پيشگيري از افراطي شدن فضا تلاش كردند كه برخي از دانشجويان آنها را به هودستي با رژيم متهم كردند.

ناطق نوري درخواست تير باران سران ملي – مذهبي را از موضع يك مقام اطلاعاتي و امنيتي هم مطرح نكرده بلكه از جايگاه رئيس مجلس چنين تقاضايي داشته است، جايگاهي كه هر چند هم صوري و فرمايشي باشد، حتي در كشورهاي عقب مانده نيز در برابر اصرار سازمان‌هاي امنيتي بر سركوب، از موضع ملايمت و مدارا با معترضان دفاع مي‌كند.

حال در كشوري با چنين تصميم‌گيراني چگونه مي‌توان كار سازمان يافته و تشكيلاتي كرد؟ متاسفانه در كشور ما به رغم آنكه مي‌توان به طور انفرادي و در تريبون‌هاي محدود انتقادات بعضا تندي هم از سران حكومت كرد، اما كمترين حاشيه امنيتي براي كار دسته‌ جمعي و تشكيل احزاب مخالف موثر وجود ندارد. در اين ميان كساني هم پيدا مي‌شوند كه مي‌گويند شما چه كار به برخورد حكومت داريد، كار خود را مخفيانه انجام دهيد!

اين افراد مي‌پندارند كه فعاليت حزبي همچون تشكيل يك گروه محدود چريكي است كه مي‌توان خارج از نظارت دستگاه هاي امنيتي اقدام به انجام آن كرد. واقعيت اين است كه بين اين دو شباهتي وجود ندارد. اولا با رشد تكنولوژي كنترل كننده، ديگر امكان تشكيل گروههاي مخفي وجود ندارد. ثانيا اگر هم چنين امكاني وجود داشته باشد، در اين دوران تاريخي هيچ ثمر مثبتي ندارد و فقط تلف كردن وقت است.

تشكيل حزب سياسي در درجه نخست به حاشيه امنيتي رسمي و واقعي نياز دارد. اين هم به عهده حكومت است. به عبارت ديگر تا يك حكومت به اختيار خود و يا به جبر محيط به اين نتيجه نرسد كه نظام سياسي نيازمند فعاليت آزاد احزاب است، حزب به معناي واقعي آن ظهور نخواهد كرد.

متاسفانه حكومت ايران نه فقط چنين نيازي را احساس نمي‌كند، بلكه تشكيل احزاب واقعي را تهديدي عليه خود تلقي مي‌كند و اگر در اين مورد به كساني ظنين شود، افرادي تندخوتر از ناطق نوري هم بسيار دارد كه درخواست اعدام را نشانه دلسوزي خود به نظام بدانند.

اما هزاران بار تكرار شده و باز تكرار مي‌كنم كه نبود احزاب قدرتمند و مسئول و با اعتبار در يك كشور، به حكومت در برابر بحران‌ها مصونيت نمي‌بخشد، بلكه آنان را شكننده مي‌كند. اگر هم اكنون يك حزب قدرتمند غير دولتي وجود داشت كه مي‌توانست ميليون‌ها ايراني را از خاستگاهي مستقل بسيج كند، آيا قدرت‌هاي بزرگ در مواجهه با پرونده اتمي ايران قادر بودند، صداي آن را نشنوند و در محاسبات خود به حساب نياورند؟

دريغ كه حكومت ما به چنين چيزي باور ندارد! حتي وجود خطر را هم براي خود باور ندارد!

منبع : روز

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 16:44 | لینک  | 

بسمه تعالي
برادران مسئول نشريه يا لثارات الحسَين، سلام عليکم
تصدقتان گردم؛ آخرين شماره ي نشريه ي گرانقدرتان، که بوي مرکب اش آدم را به ياد بوي جبهه هاي نبرد حق عليه باطل و پوتين ِ مقدس رزمندگان اسلام مي اندازد، به دستم رسيد و روايت همولايتي مان را در باره ي سکس آشکار و سکس پنهان خواندم. نمي توانم بگويم چه احساس خوشايندي به من دست داد از اين که اين تابو بالاخره به دست توانمند شما شکست و ما هم توانستيم اين کلمه ي لاکردار را بر زبان بياوريم (راستش الان هم روي مان نمي شود و رنگ مان قرمز شده است؛ گلاب به روي تان، روي مان به ديفال، همين سکس لعنتي را مي گويم). خدا يک (بلکه هم چهار) در دنيا و هزار در آخرت عوض تان بدهد.

يک بار که حاج خانم ِ ما در يک غروب گرم تابستاني به ما گفت که هوس سکس کرده است، چنان خشمي بر ما چيره شد که بنده ي خدا را با کمر سياه کرديم. نه که بلد نبوديم سکس چيست ولي به زبان آوردن اين کلمه را زشت و شنيع مي دانستيم. خدا از ما نگذرد که بيچاره را به روزي انداختيم که ديگر از ما اطاعت نکرد و پاک ناشزه شد و ما رفتيم يکي ديگر گرفتيم. اين يکي هم بدبختانه طعم نعناع دوست دارد و پدر صاب بچه ي ما را در آورده است. از حضرت آقا استفتا کرديم حکمش چيست، فرمودند جايز است مگر اين که آسيب وارد کند. خودمان هم در حلية المتقين از قول امام جعفر صادق خوانديم که "چه نيکوتر از اين"! باري، يک بار هم رفته بوديم آموزشگاه زبان نصرت اسم مان را بنويسيم که انگليسي ياد بگيريم تا اگر با آمريکايي ها جنگيديم و آن ها ما را به اسارت گرفتند بتوانيم بهشان فحش خوار مادر بدهيم، ديديم در فرم ثبت نام به انگليسي کلمه ي sex نوشته اند و از ما مي خواهند گزينه ي "مال" ِ آن را علامت بزنيم (آن لحظه چون خون جلوي چشم مان را گرفته بود، فکر کرديم که منظورشان از "مال" (Male)، همان مال ِ فارسي خودمان است که مثلا در جمع برادران صميمي مي گوييم فلاني "عجب ماليه!"). آقا چشم تان روز بد نبيند، از شدت غضب زديم دک و پوز خانم منشي را پياده کرديم. بعد وقتي يکي از خبرگزاري ها، ترجمه اسم آخرين فيلم اين مردک ِ از دين برگشته، محسن مخملباف را که "سکس و فلسفه" است، به "جنسيت و فلسفه" ترجمه کرد، تازه دوزاري مان افتاد که آن روز چه گافي کرده ايم و آن دختر بيچاره را بيخود زده ايم. از بحث دور افتادم و مسئله شخصي شد؛ مرا عفو کنيد.

اين سکس لامصب بد چيزي است. همان طور که شما هم نوشتيد ما در صدا و سيماي مان سکس پنهان داريم و اين خيلي بد است. من خيلي از فيلم هاي خارجکي را که تماشا مي کنم مي بينم که مسئولان محترم سيما تصوير را چنان بزرگ کرده اند که سکس ِ هنرپيشه ي بي حيا در زير صفحه ي تلويزيون پنهان مي شود، ولي بايد بگويم که اين کار خيانت به اسلام و مسلمين است چرا که چشمان من دائم به سمت پايين مي لغزد و به دنبال آن سکس پنهان، به پايين صفحه مي رود و سعي در تکرار اين گناه کبيره دارد. چند بار براي آقاي ضرغامي نامه نوشتيم که آقا اين سکس محرک را اين طور پنهان نکنيد، پدر ملت در مي آيد، ترتيب اثر ندادند.

از آن بدتر گوينده هاي زن سيما هستند. قربانت گردم؛ چنان سکس را در زير حجاب شان پنهان مي کنند که آب از لب و لوچه ي ما راه مي افتد. سوال من اين است که چرا مي روند اين آدم هاي خوشگل را -که حتما يک مشکل ديني-مذهبي دارند که اين قدر خوشگل شده اند- به سيما مي آورند تا خبر بگويند؟ چرا اين همه دختر زشت و ايکبيري در تهران ريخته، از آن ها استفاده نمي کنند که شايد بخت ِ بسته شان هم يک جوري گشوده شود و رستگار شوند؟ آقا اين گوينده ها با اين سکس پنهان شان ما را کشته اند و کاري کرده اند که خانم ما از دست برنامه هاي هر شب ما شاکي مي شود. آيا اين صحيح است که جوان مردم را اين طور گمراه کنند که شب هم خواب اخبار ببيند؟

يک سکس پنهان ديگر هم داريم و آن موقعي است که هنرپيشه زن، به اتاق ديگر مي رود و دوربين او را اصلا نشان نمي دهد. آقا ما همه اش فکر مي کنيم که در آن اتاق چه مي گذرد. به جان شما چنان اين فکر آزاردهنده است که خانم که بعضي وقت ها روي مخده بغل دستمان مي نشيند به ناگهان از عملکرد ناغافل ما جيغ مي کشد. به خاطر شهيدان هشت سال دفاع مقدس هم که شده من از آقاي ضرغامي تقاضا مي کنم که زن ها را به اتاق ديگر نفرستند و ما را اين طور زجر ندهند.

سابق بر اين پيشنهاد انقلابي من اين بود که وقتي تلويزيون، سکس زني را مي خواهد پنهان کند، جلوي دوربين يک چادر سياه بکشند و فقط صدايش را پخش کنند، ولي باز ديديم سکس پنهان از پشت پرده ي سياه رخ نشان مي دهد و يک جور ديگر باعث آزار ما بچه مذهبي ها مي شود. من حتي نامه اي براي شوراي شهر و آموزش و پرورش تهران نوشتم تا دست از طرح استتار مدارس دخترانه بردارند، چون اين استتار باعث مي شود تا سکس پنهان بيشتر برجسته شود و مردم ساختمان هاي مجاور و مسافران هواپيما در گناه بيفتند. بعضي وقت ها که مُخ ام داغ مي کند و براي اين معضلات راه حلي پيدا نمي کنم زبانم به کفر گويي باز مي شود که استغفرالله استغفرالله استغفرالله خدا هم بيکار بود موجودي به نام زن آفريد که ما مردان اين همه به زحمت بيفتيم.

من بار ديگر از شما به خاطر شکستن تابوي سکس سپاسگزاري مي کنم و اميدوارم نسل ِ هر چه زن است به صورت پارادوکسيکال و با تعامل کامل و تفکر ضد دريدايي و هابرماسي (*) از روي زمين برداشته شود که ما اين قدر زجر نکشيم و پنهان و آشکار شدن سکس نسوان اين همه انرژي مثبت و خلاق ما را تلف نکند.

و من الله التوفيق و عليه التکلان
رزمنده هشت سال دفاع مقدس با هشتاد و سه در صد جانبازي
حسين راستگو
متولد 1355
* در اکثر نوشته هاي تئوريک ِ برادران ِ حزب الله اين کلمات تکرار مي شود؛ براي تئوريک تر کردن نوشته ام بد نديدم من هم از آن ها استفاده کنم. حسين.


نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 16:40 | لینک  | 

قصد نداشتم از خاطرات و اطلاعاتم در مورد افرادي كه در اين 27 سال ستونهاي اصلي نظام بوده‌اند ـ جز به ضرورت ـ سخني بگويم، چه بايد اين مهم به عهدة مردمِ ايران باشد تا با ملاحظة اعمال و رفتار اين جماعت و مقايسة آنچه پيش و پس از انقلاب ادعا مي‌كردند و مي‌كنند پي به صداقت يا خباثت آنها برده بر همگان روشن گردد اينها در كسوت روحانيت و خود را رابط خدا و خلق دانستن با بندگان خدا چه‌ها كردند و مي‌كنند و چگونه از خدا و پيامبر و كتاب و امامان براي حفظ قدرتِ خود «ابزار» مي‌سازند و همين آگاهي موجب گردد مردم راهِ آيندة خود را با شناخت بيشتر برگزينند. اما موضع‌گيري‌هاي اخير آقاي سيد محمد موسوي خوئيني‌ها و حملات شديد او به دانشجويان و برخورد تند و خشمگينانة ايشان با دگرانديشان و شكنجه‌ديده‌ها و زندان‌رفته‌ها و به فراموشي سپردن خانوادة اعدام‌شدگان دهة 60 به‌ويژه قتل‌عام سالِ 67 و اتهام طرفداري دانشجويان از شاه و بوش و دفاعشان از اعمالِ گذشتة رژيم و حملة مغرضانه به مخالفين و منتقدين نظام ولايي و عدم آشنايي كامل دانشجويان و نسل جوان با گذشتة آقاي خوئيني‌ها و ديگر قدرت‌به‌دستان بر آنم داشت تا برخلاف رويه‌اي كه تاكنون در پيش گرفته بودم براي دفاع از دانشجويان كه بيشتر مورد خطاب ايشان هستند، در اين نوشته فعلاً قسمتِ كوچكي از حقايقي را كه به فعاليتهاي سياسي اين روحاني، به‌خصوص پس از پيروزي انقلاب مربوط مي‌شود بازگو نمايم تا اخطاري باشد براي ديگر سردمداران نظام ولايي.

       بي‌مناسبت نيست ابتدا گوشه‌هايي از پاسخ دانشجويان را به فرمايشات جناب خوئيني‌ها ذكر نمايم، آنها غمگينانه مي‌نويسند:

ابتدا نوبت آيت‌الله موسوي خوئيني‌ها بود كه به‌نامِ دين به دگرانديشان بتازد و تيغ حملاتِ خويش را متوجه انجمنهاي اسلامي نمايد. البته ناراحتي ايشان از انجمنهاي اسلامي بيش از همه به دليل بي‌توجهي اعضاي اين تشكل به اوامر ايشان است.

به‌راستي اگر انجمنها همچنان در دستِ‌ ايشان و حزب مطبوعشان بودند اينچنين دادِ وااسلاما سر مي‌دادند؟ يكي از دلايل واضح‌ اين مدعيِ نيز حمايت ايشان از طيف سنتي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران است كه در جمع آنان اين هجمه را انجام داده‌اند. اين طيف كه به‌دليل رفتار غيراخلاقي و غيرتشكيلاتيِ خويش مدتهاست مورد انتقاد دانشجويان دانشگاه تهران قرار دارند، به اين دليل مورد لطف ايشان مي‌باشند كه هر از چندگاهي ديداري با ايشان مي‌نمايند و تمامي ناراحتي وي نيز اين است كه چرا ساير انجمنها چنين رفتاري نمي‌نمايند. بي‌شك اگر ساير انجمنها نيز مانند طيف سنتي دانشگاه تهرانِ فرمانبردار احزابي مانند مجمع روحانيون مبارز مي‌بودند نه‌تنها مورد انتقاد قرار نمي‌گرفتند بلكه حمايت نيز مي‌شدند.

بيانية شوراي تهران، دفتر تحكيم وحدت، دوشنبه 5 دي‌ماه 1384

 

اما آنچه پس از چندسال سكوت و اخيراً بازگشت به ميدان سياست و پذيرش دبيركلي مجمع روحانيون مبارز بعد از استعفاي پرمعني جناب كروبي به دليل دخالتهاي گسترده در انتخابات و نقش آقازادة جناب آقاي خامنه‌اي (به گفتة آقاي كروبي)، آقاي سيد محمد خوئيني‌ها را واداشت تا در جمع عده‌اي از دانشجويان به‌مناسبت 16 آذر اتهاماتي به دانشجويان و دگرانديشان وارد كند، ريشه در اعمال گذشتة ايشان و كم‌رنگ كردن آنها دارد. قسمتي از فرمايشات آقاي خوئيني‌ها را به نقل از روزنامة شرق بخوانيد:

اما سئوال اين است اگر حكومت كسي را اذيت كرد آيا دليل مي‌شود بگويد حكومتِ بوش را بر جمهوري اسلامي ترجيح مي‌دهد؟ گاهي طوري در مورد مظالم صحبت مي‌شود كه گويي روي پهلوي را سفيد كرده است، اين كم‌لطفي است و بلكه بي‌انصافي محض است، در مباحث روشنفكري ديني نبايد به سمتي برويم كه همه‌چيز را نابود كنيم. اگر من با شخصي مخالفم نبايد آن را به مخالفت با دين تعميم بدهم اگر يك روز هم زندان رفتيم يا كتك خورديم حواسمان باشد همه‌چيز را زير سئوال نبريم. اگر شبهه در ولايت‌فقيه مي‌كنيم نبايد به اين خاطر باشد كه چون سهم ما را نداده‌اند

اما اينكه فردي در همين مملكت فعاليت داشته بعد از چند سال بگويد جمهوري اسلامي نه، براي من سئوال است كه آيا واقعاً تحقيق كرده است؟ آيا زمانِ پهلوي را ديده و مقايسه كرده است؟ يا اينكه چون اذيت شده يا توقع بيش از حد داشته يا واقعاً به او ظلم شده است و يا به دوستان ستم شده است اين‌طور عمل مي‌كند…

در دانشگاه‌ها هم كه روشنفكرترينِ محيط دانشگاهي است انجمني موفق خواهد بود كه به عقايد ريشه‌دار مردم نزديك باشد. انجمن اسلامي حزب سياسي محض نيست. انجمن اسلامي تشكيل شده تا پايگاهي براي اسلام‌خواهان باشد. ترديد بر اين مسئله بي‌معني است. كسي كه بخواهد هويتِ اسلامي آن را تغيير دهد معني ندارد اسمش انجمن اسلامي باشد. مي‌تواند يك كلوپ باشد كه هركس با هر عقيده‌اي آنجا باشد. انجمن اسلامي در درجة اول بايد اسلامي باشد.

روزنامة شرق، دوشنبه 14 آذر 1384، ص 6

 

قبل از اينكه به پاسخ فرمايشات آقاي خوئيني‌ها بپردازم لازم مي‌دانم براي آگاهي بيشتر نسل جوان و دانشجو به سوابق آشنايي‌ام با اقاي خوئيني‌ها به‌طور بسيار فشرده اشاره كنم تا معلوم شود كه ايشان كه بود و چه شد.

پايگاه فعاليتهاي ملي و مذهبي من بيشتر مسجد همت تجريش بود. اين مسجد تقريباً در منطقة شميران به‌ويژه تجريش همان نقش را داشت كه مسجد هدايت در تهران ـ كساني چون پدر طالقاني، سيد علي خامنه‌اي، شيخ علي‌اكبر رفسنجاني، يحيي نوري، معاديخواه و … در اين مسجد برنامه‌هايي اجرا مي‌كردند. وقتي شنيدم طلبة نسبتاً جواني براي امامت مسجد جوزستان (خيابان نياوران) كه تازه بنا شده بود به آنجا آمده و خوش‌فكر است به‌خصوص در تفسير قرآن حرفهايي براي گفتن دارد به آنجا رفتم و با آقاي محمد موسوي خوئيني‌ها آشنا شدم. رابطة ما روزبه‌روز نزديكتر مي‌شد و در ماه‌هاي رمضان كه ايشان تفسير سورة حمد و سپس تفسير سورة بقره را آغاز كردند متوجه شديم در تفسير آيات بيشتر از تفسير آيت‌الله طالقاني بهره مي‌گيرند. تعداد زيادي از جوانان شميران و حتي تهران در جلسات تفسير ايشان حضور مي‌يافتند. جمعي از بچه‌هاي محل به‌خصوص جوانهاي جماراني تفسير را ضبط و تكثير مي‌كردند كه اكثريت قريب به‌اتفاق آنها در وقايع دهة 60 اعدام شدند. رابطة من و آقاي خوئيني‌ها بسيار نزديك و خانوادگي بود. وقتي ايشان در سالِ 55 يا 56 به‌اتهام دادن پول به چند جوان قزويني براي خريد اسلحه براي مبارزة مسلحانه با رژيم شاه در منزل اجاره‌اي كوچكي در خيابان نياوران نزديك سه‌راه مژده دستگير شد من و همسرم با تمام و جود در خدمت خانوادة ايشان بوديم. بچه‌هاي آقاي خوئيني‌ها هيچكدام به سن مدرسه نرسيده بودند. اولين كار من و همسرم و دوستان اين بود كه خانة نسبتاً مناسبي براي آنها تهيه كنيم. ابتدا خانه‌اي موقتي در جماران اجاره كرديم و سپس با تلاش بسيار موفق شديم خانه‌اي در ده جماران بن‌بست گلها ته كوچه درب روبه‌رو به مبلغ يك ميليون تومان خريداري نماييم. در اين زمان من اجاره‌نشين بودم. قصد ما اين بود كه خانه به‌نام همسر و فرزندانِ «آقا» باشد ولي ايشان از زندان پيام فرستادند و با اين كار مخالفت كردند. خانه به‌نام ايشان خريداري شد. ساختمان خانه كلنگي بود و بايد از نو ساخته مي‌شد. آقاي موسوي خوئيني‌ها درحالي‌كه محكوم به 15 سال زندان شده بودند پس از حدودِ 10 ماه از زندان آزاد شدند. ديگر اوج انقلاب بود. چند جلسه‌اي با اصرار دوستان در مسجد جوزستان تفسير گفتند اما رويه و برداشت ايشان نسبت به قبل از دستگيري 180 درجه تغيير كرده بود. ديگر از آن برداشتهاي گذشته از قرآن هيچ خبري نبود. به‌عنوان مثال قبل از زندان وقتي سورة بقره را تفسير مي‌كرد و به آية 50 كه در مورد عبور اصحاب موسي از دريا است سخن مي‌گويد: «فرقنا بكم البحر» معتقد به معجزة شكافتن دريا نبود و مي‌گفت اين عبور معجزة خود مردم بود با چه وسيله‌اي نمي‌دانم قايق، شنا كردن و … ولي در هر حال وقتي خداوند كلمة «بكم» را به‌كار مي‌برد چنين است در غير اين صورت كلمة «لكم» را به‌كار مي‌گرفت و آنها هم كه مي‌گويند معني بكم و لكم يكي است اين حرف بي‌معناست چون خداوند كلمات را در جاي خود به‌كار مي‌برد و اينچنين برداشتهاي آقاي موسوي خوئيني‌ها تقريباً با برداشت همة مفسرين متفاوت بود و مي‌توانست به بسياري از پرسشهاي جوانان در مورد اينچنين معجزات پاسخگو باشد و آنها را جذب نمايد. اما پس از بازگشت از زندان افكار و انديشه‌هاي ايشان به‌كلي متفاوت شد و در تفاسير و ديگر بحثها از برداشتي بسيار سنتي استفاده مي‌كرد. برخوردش با جوانها طوري شد كه كم‌كم جوانها از مسجد زده شدند و هركس پي كاري گرفت و رفت. چه چيزي در زندان برايش روشن شده بود ، الله اعلم. انقلاب ديگر نزديك مي‌شد و من درگير كارهاي دانشگاه بودم ـ هفتة همبستگي و تحصن 25 روزه (29 آذر تا 23 دي) ـ و بالاخره راهپيمايي‌ها و غيره. در اين زمان رابطة ما بسيار محدود بود وقتي آقاي خميني به پاريس وارد شد ناگهان شنيديم آقاي خوئيني سر از پاريس درآورده و تا روز آخر آنجا بود و با آقاي خميني و ديگران به ايران بازگشت. بايد يادآور شوم آقاي خوئيني‌ها با احمدآقا خميني از زمان طلبگي روابط بسيار نزديكي داشت و مي‌توان حدس زد از بسياري وقايع زير پردة پاريس هنگامِ اقامتِ آقاي خميني با اطلاع و در تصميم‌گيري‌ها و برنامه‌ريزي‌ها براي آينده مؤثر بوده است. پس از ورود آقاي خميني جناب موسوي خوئيني‌ها كمتر در محافل و مجالس ظاهر مي‌شد در حقيقت او و سيد احمد خميني دولتِ در سايه بودند تا اينكه ماجراي تسخير سفارت آمريكا پيش آمد. بهتر است ماجرا را از زبان خود او بشنويم:

در آن زمان بنده به نمايندگي «امام» در صداوسيما بودم. سه نفر از برادرانِ دانشجو آقايان «ميردامادي»، «بي‌طرف»، و «اصغرزاده» طبق قرار قبلي به محل كار بنده در جام‌جم آمدند. ابتدا پس از گفت‌وگوي كوتاهي از اوضاع جاري كشور و از عملكرد «دولتِ وقت» و بازتاب منفي آن در جامعه، خصوصاً در ميان نيروهاي انقلابي مبني بر اينكه سمت و جهت دولت به‌سوي آمريكاست برادران طرح خود را در ميان گذاشتند و در بيانِ طرح، اضافه كردند كه طبق اطلاعاتِ به‌دست آمده يكي از عناصر مهم «سيا» در پوشش يك ديپلمات آمريكايي وارد ايران شده و گويا به‌دنبال اهدافِ خاصي در مقابله با انقلاب وارد شده.

ابتدا نظر بنده را جويا شدند كه من هم موافق بودم و تأييد كردم و سپس پرسيدند كه به‌نظر شما «حضرتِ امام» با چنين اقدامي موافق خواهند بود يا نه؟ بنده در ضمن تحليل كوتاهي چنين نتيجه گرفتم كه ايشان موافق خواهند بود.

در اينجا از من خواستند كه بروم قم و طرح برادران را با «حضرت امام (ره)» در ميان بگذارم و به‌اطلاع ايشان برسانم و نظر ايشان را بخواهم تا درصورتي‌كه موافق باشند اقدام شود. بنده با طرح قضيه خدمتِ امام مخالفت كردم و دلايل خودم را براي اين مخالفت توضيح دادم كه برادران نيز قانع شدند و قرار شد كه پس از تصرف «لانه» بلافاصله به‌اطلاع ايشان برسانيم و چنانچه مخالفت كردند، سريعاً محل را ترك كنيم و نيز ساعت شروع كار در همان جلسه مشخص شد.

روزنامة ابرار، دوشنبه 9/8/1379، به نقل از مجلة «حصور يادمان»، 13 آبان 1370 ـ خاطرات

 

آقاي موسوي خوئيني‌ها در خاطرات خود در همين زمينه مي‌گويند:

بنده با چند نفر از برادران از جمله آقايان «ميردامادي» و «اصغرزاده» و گويا آقاي «سيف‌الهي» خدمتِ «حضرت امام» در قم رسيديم كه پس از گفت‌وگو… ]امام[ دستور فرمودند كه دانشجويان موضع‌گيري كنند و نكاتي را نيز متذكر شدند و در «بيانية» دانشجويان ذكر شود… آن بيانيه تهيه شده و به صداوسيما هم ارسال گرديد ليكن «قطب‌زاده» قبل از پخش آن، سريعاً دولت مستعفي را مطلع ساخت و به هر ترتيبي بود، مانع از پخش آن «بيانيه» شد و تا آنجا كه به ياد دارم، بيانية بسيار خوبي هم بود كه متأسفانه اصل آن بيانيه هم گم شد و تا آنجا كه به ياد دارم بعداً هم آن را پيدا نكردند]!!![

روزنامة ابرار، خاطرات محمد خوئيني‌ها، دوشنبه 9/8/79

 

البته در مورد جناب سيد محمد موسوي خوئيني‌ها حرف و سخن بسيار است كه علاقه‌مندان به‌ويژه دانشجويان مي‌توانند به كتاب «شنود اشباح»  که اتفاقا توسط طرفداران نظام ولايی تهيه شده است (تحقيق و تأليف رضا گلپور چمركوهي از صفحة 182 تا 247) مراجعه كنند.

            لازم است در همين‌جا به اين نكته اشاره كنم كه آقاي سيد محمد موسوي خوئيني‌ها به‌طور قطع در عواقب و پيامدهاي حمله به سفارت آمريكا و آنچه پس از اين عمل بر سرِ ملت ما آمد مسئوليت بزرگي دارد. سئوال اين است كه حملة عراق به ايران و جنگ هشت‌ساله، ميلياردها ضرر و زيان مادي جنگ، كشته شدن صدها هزار ايراني، معلول شدن هزاران جوان، فقر و فساد و فحشا و اعتياد ناشي از جنگ، چپاول بيت‌المال و جنايات دهة شصت (در زمان دادستان كل بودن ايشان) و وقايعي ديگر كه امروز ملت ما را به چنين وضعي دچار كرده و … چه ارتباطي مي‌تواند با اشغال سفارت آمريكا به سركردگي آقاي خوئيني‌ها داشته باشد؟ اگر امروز آقاي خوئيني‌ها از بي‌اعتقادي جوانها به دين و سرخوردگي آنها از حكومتِ ديني و از سكولار شدن دانشجويان مي‌نالند، چه‌كساني مقصرند؟ آيا منش و روش و تزوير و زورگويي و زراندوزي همپالكي‌هاي ايشان موجب اين وضع نشده است؟ آيا آنچه طي 27 سال آقايان حكومتگران از جمله جناب ايشان با دروغ و فريب تحويل مردم دادند باعث دوری جستن دانشجويان از نظام ولايی نشده است؟  و تازه اين روزها بحث حوزوي اين است كه آقاي خميني با جمهوريت يعني دخالت مردم در امور موافق بوده يا خير و همگان به اين نتيجه رسيده‌اند كه جمهوريت و ولايت‌فقيه دو چيز متضاد است و اين جماعت از انتخابات و مجلس و از اين قبيل بازيها قصدي جز فريب مردم و تثبيت پايه‌هاي حكومت خود نداشته‌اند. آيا اينها همه موجب بدبيني و يأس جوانان و دانشجويان نسبت به حكومت ديني نشده است؟

آقاي خوئيني‌ها مي‌گويد:

گاهي طوري در مورد نظام صحبت مي‌شود كه گويي روي پهلوي را سفيد كرده است. اين كم‌لطفي و بلكه بي‌انصافي محض است… اگر يك‌روز زندان رفتيم يا كتك خورديم حواسمان باشد همه‌چيز را زير سئوال نبريم. اگر شبهه در ولايت‌فقيه مي‌كنيم نبايد به اين خاطر باشد كه چون سهم ما را نداده‌اند اما اينكه فردي در همين مملكت فعاليت داشته بعد از چند سال بگويد جمهوري اسلامي نه، براي من سئوال است، كه آيا واقعاً تحقيق كرده است؟ يا اينكه چون اذيت شده يا توقع بيش از حد داشته يا واقعاً به او ظلم شده و يا به دوستان ستم شده است اين‌طور عمل مي‌كند؟

 

آقاي خوئيني‌ها من از شما استدعا دارم اين مطالب را با بحث‌هايي كه در تفسير سورة بقره در مورد فرعون و فرعونيان و رفتار آنها با موسي قبل از انقلاب و به‌قدرت رسيدن مي‌گفتيد و در نوار ضبط شده و اگر نداريد من برايتان مي‌آورم مقايسه كنيد تا ببينيد قدرت چگونه شماها را مسخ كرده و چشمهايتان را نابينا و گوشهايتان را ناشنوا و وجدانهايتان را منجمد نموده است. شما از سالِ 60 دادستان كل كشور بوديد و اگر ادعا كنيد آنچه در زندانهاي جمهوري اسلامي مي‌گذشت را نمي‌دانستيد واي بر شما. راستي شما نمي‌دانستيد در زندانها چه مي‌گذرد و هر روز چند صد نفر بي‌محاكمه يا در دادگاه‌هاي چنددقيقه‌اي محكوم به مرگ مي‌شدند و به جوخة اعدام سپرده مي‌شدند؟ نمي‌دانستيد به دختران تجاوز و سپس آنها را اعدام مي‌كنند؟ نمي‌دانستيد به‌قول آيت‌الله منتظري افراد زير نظر شما با شكنجه و اعمالِ ضدانساني خود روي ساواك شاه را سفيد كرده‌اند؟ نمي‌دانستيد در سال 67 هزاران زنداني كه دورة اسارت را مي‌گذرانيدند با يك فرمان قتل‌عام شدند. نمي‌دانستيد… براي به‌خاطر آوردنِ آنچه كرديد، يك‌بار كتاب خاطرات آيت‌الله منتظري را بخوانيد تا فكر نكنيد مردم شما را نمي‌شناسند و چند سال سكوت شما همه‌چيز را از خاطره‌ها زدوده است و شما مي‌توانيد با اين حرفها جنايات گذشته را كم‌رنگ و اين‌طور جلوه دهيد كه بحث بر سر يك روز زندان رفتن يا كتك خوردن است، حواسمان باشد فقط آن چند دوست و همفكر اصلاحاتي شما به زندان نرفتند، تظاهر نكنيد. آنچه را در زمان دادستاني شما اتفاق افتاد مردم از خاطر نبرده‌اند.

آقاي خوئيني‌ها از ياد نبريد تاريخ را:

«خوئيني‌ها» كه پس از كناره‌گيري تدريجي از قدرت، بخشي از فعاليتهاي خود را به مركز تحقيقات استراتژيك وابسته به رياست جمهوري منتقل كرده بود و در آنجا با حضور افرادي چون «بهزاد نبوي» و «سعيد حجاريان» پايگاهي براي تحول در جنبش چپ اسلامي ايجاد كرده بود در آغاز دهة هفتاد از اين سمت نيز كناره گرفت.

از نشرية «همشهري ماه»، آذر 1380، به نقل از ص 213 كتاب شنود اشباح

و در راستاي به‌اصطلاح تحول در جنبش چپ اسلامي بود كه آقاي خوئيني‌ها روزنامة سلام را عَلَم كرد (بهمن 1369) و با ژست روشنفكري مسلمان براي حفظ نظام استراتژي نوين را آغاز نمود و دوستانش از جمله عباس عبدي توانستند در آن شرايط كه هاشمي رفسنجاني مي‌خواست كارهايي انجام دهد كه با مرگ آقاي خميني و رهبري خامنه‌اي دنيا و جامعه و به‌ويژه جوانان ايراني بپندارند تحولي ايجاد شده و به اين ترتيب به عمر نظام ولايي بيافزايند و آن را تثبيت كنند سلام و چند نشرية ديگر اجازه انتشار يافتند تا ضمن پاسداري از قانون اساسي و نظام ولايي با نوشته‌هاي نقدآلود و چند مقالة انتقادي (بدون شكستن خط قرمزها) كم‌كم مردم دهة 60 و جناياتي كه در آن دهه اتفاق افتاده بود را به فراموشي بسپارند. عاملان كشتارهاي دهة 60 حالا در كسوتي ديگر ظاهر شده بودند و در نشريات خود بدونِ آنكه به مسائل ريشه‌اي بپردازند تلاش مي‌نمودند تغييراتي را كه در قانون اساسي در سال 1368 به‌وجود آورده بودند از جمله تبديل ولايت‌فقيه به ولايت مطلقه، حذف اعلم بودن در انتخاب ولي‌فقيه، حذف شوراي قضايي و افزودن به اختيارات ولي‌فقيه و به‌وجود آوردن مجمع تشخيص مصلحت نظام و نظارت استصوابي و مسائلي از اين قبيل را با نقاديهاي آبكي از نظام اينگونه وانمود كنند كه تحولاتي به‌نفع مردم در حال شكل‌گيري است. اما انتخابات دورة دوم رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني و رأي پايين او نشان داد اين ترفندها چندان مؤثر واقع نشده و بايد براي حفظ نظام استراتژي جديدي را مطرح كرد. خوئيني‌ها و همكارانش از جمله سعيد حجاريان مسئلة‌ اصلاحات و انتخاب يك روحاني كمتر شناخته‌شده به‌نام خاتمي را مطرح كردند و به كمك بي‌دريغ دانشجويان بيگناه يا كم‌اطلاع توانستند با رأي نسبتاً بالايي او را به مسند رياست جمهوري برسانند (1376). اما هدف يك چيز بود حفظ نظام به‌هر شكل و ترتيب. دانشجوياني كه مشتاق آزادي و عدالت بودند فريب ظاهرسازي‌ها و روشنفكرنمايي‌هاي كساني مثل سيد محمد موسوي خوئيني‌ها و عباس عبدي و روزنامه‌هايي مانند «سلام» را خورده بودند و مظلومانه پس از توقيف روزنامة سلام به‌علت افشاي سندي در مورد سعيد امامي، در اعتراض به اين عمل كه دانشجويان خلاف اصولِ دموكراسي و آزادي بيان كه از اهدافِ آقايان اصلاح‌گرها بود مي‌دانستند، ساده‌دلانه و در كمال خلوص در كوي دانشگاه تهران به راهپيمايي دست زدند و عوامل وابسته به نظامي كه آقاي خاتمي رئيس‌جمهور آن بود با يورش به دانشجويان فاجعه‌اي را آفريدند كه بي‌رحمي و خشونت در آن اگر بيشتر از حادثة 16 آذر سال 32 نبود كمتر هم نبود. آنها كه شاهد هر دو فاجعه بودند مي‌توانند به قضاوت بنشينند نه افرادي نظير آقاي خوئيني‌ها كه هر عمل جنايت‌آميز نظام ولايي را توجيه مي‌‌كنند. فاجعة 16 آذر در روزهايي كه ايران پس از يك كودتاي انگليسي ـ آمريكايي و تسلط بيگانگان بر ايران و به قدرت رسيدن يك نظامي و قلع‌وقمع مبارزان راه آزادي و تسلط نظاميان بر كلية‌ امور كشور و در فضايي كه استبداد سلطنتي با تمام توان يكه‌‌تاز شده بود اتفاق افتاد درحالي‌كه جنايت 18 تير سالِ 78 و حمله به كوي دانشگاه در ايامي كه به‌اصطلاح يك رئيس‌جمهوري اصلاح‌طلب كه شعار مردمسالاري و آزادي و قانون‌مداري سر داده بود به‌وقوع پيوست. امروز آقاي سيد محمد موسوي خوئيني‌ها به قيمت توهين به مردم و دانشجويان از رژيمي دفاع مي‌كند كه كساني چون آيت‌الله منتظري مي‌گويند اين نظام در خشونت و بي‌رحمي روي ساواك شاه را سفيد كرده (به اين مضمون)، معلوم است آقاي خوئيني‌ها بايد از اين رژيم دفاع كند چون به همه چيز رسيده و خود از ستونهاي نظام بوده و هست و اين درحالي است كه در نامة مورخ 17/1/70 خود به اينجانب مي‌نويسد:

«شما كه با بنده معاشرتي از نزديك و خانوادگي داشتيد كه از ايامِ خوب زندگي من و خانواده‌ام بوده است هرگز از من مطلبي شنيده بوديد كه از هوس و طمع و آرزوي به حكومت رسيدن حكايت مي‌كرد؟ آيا ما اساساً سقوط حكومتِ شاه را اينچنين نزديك مي‌ديديم؟» آيا ما تصور مي‌كرديم در ايران به اين زوديها حكومتي به‌دست مردم تشكيل شود كه بنده و امثالِ من در آن پست و مقامي داشته باشيم؟ بر فرض كه ما چنين آرزوهايي داشتيم بسيار خوب. امروز ديگر عقده چرا و با كدام كينه و با چه‌كسي و بر سر چه چيزي؟! من حتي با صدام هم كينه ندارم هرچند كه اگر دستم به او برسد و قدرت داشته باشم لحظه‌اي در اعدامِ او ترديد نمي‌كنم ليكن هرگز كينه‌اي با او ندارم.‍»

نامة 1/7/70 آقاي خوئيني‌ها به نويسنده

 

جناب آقاي خوئيني‌ها،

جانِ كلام در همين جملات شماست كه مي‌فرماييد: آيا ما تصور مي‌كرديم در ايران به اين زوديها حكومتي به‌دست مردم تشكيل شود كه بنده و امثالِ من در آن پست و مقامي داشته باشيم؟ پس چگونه شد كه زودتر از آنچه شما فكر مي‌كرديد آقاي خميني به قدرت رسيد و شما به مقامات عالي دست يافتيد؟ آيا شما نقش كنفرانس گوادلوپ و بردن آقاي خميني به پاريس را از ياد برده‌ايد؟ چرا سراسيمه بلافاصله به پاريس رفتيد و تا روز آخر به‌علت نزديكي و دوستي صميمانه با آقاي احمد خميني در پاريس مانديد؟ شما مطمئناً از بسياري از جريانات اطلاع داشتيد. به‌هرحال نمي‌توانيد از اينكه دانشجويان به نقد نظام و اعمالِ آن در سالهاي اخير نشسته‌اند نگران نباشيد و جنايات انجام‌شده و كشتار هزاران انسان و شكنجه‌هاي مرسوم در زندانها را تا اين حد بي‌اهميت بگيريد كه بگوييد «اگر يك روز هم زندان رفتم يا كتك خوردم حواسمان باشد همه‌چيز را زير سئوال نبريم. اگر شبهه در ولايت فقيه مي‌كنيم نبايد به اين خاطر باشد كه چون سهم ما را نداده‌اند و …» آقاي خوئيني‌ها اگر روي سخنتان با همفكران اصلاحاتي‌تان مانند عباس عبدي مي‌باشد آنها سهم خود را گرفته‌اند و بايد خود به دفاع از خويش بپردازند اما اگر به دانشجويان ايراد مي‌گيريد كه چرا تمايل به حكومت ديني را از دست داده‌اند به اعمال و رفتار خود و همفكرانتان نگاه كنيد و ببينيد «قدرتي» كه مدعي هستيد دنبال آن نبوديد با شما چه كرده است. آيا دانشجويان مي‌دانند جناب خوئيني‌ها چند سال بعد از انقلاب خانه خريداري شده از سوي مردم را فروختند و به باغ بزرگي كه متعلق به آقاي خسروشاهي (از مؤسسين كارخانه‌هاي مينو) بود و معلوم نيست با كدام مجوز شرعي و عرفي مثل هزاران باغ و خانة ديگر مصادره شده بود منتقل شدند. اين باغ كه بيش از چهار هزار متر وسعت دارد و ويلاي بسيار مجللي در وسط آن ساخته شده و در جماران خيابان حصارك پلاك 15 يعني يكي از بهترين نقاط شميران قرار دارد محل سكونت حضرت آيت‌الله است همان كسي كه قبل از انقلاب سرِ منبر مي‌گفت: اگر كسي در لباسش يك تكه‌نخ غصبي باشد نمازش درست نيست يا به نقل از علي عليه‌السلام مي‌فرمودند «سطح زندگي حاكمان بايد برابر با زندگي فقيرترين طبقات باشد»، چگونه امروز درحالي‌كه ميليونها انسان در حصيرآبادها و حلبي‌آبادها زندگي مي‌كنند و صدها نفر در همين تهران كارتن‌خواب هستند، به خود اجازه مي‌دهند در چنين كاخي آن هم متعلق به غير زندگي كنند؟ آيا چنين اعمال و رفتار از سوي روحانيون حاكم نيست كه جوانها را از هر چه نامِ دين بر آن نهاده‌اند بيزار مي‌كند؟

 شما به چه حقي به اعضاي انجمنهاي اسلامي كه از روي ناچاري و براي ادامة حيات نام اسلامي را بر خود نهاده‌اند مي‌گوييد:

انجمن اسلامي تشكيل شده تا پايگاهي براي اسلام‌خواهان باشد. ترديد در اين مسئله بي‌معني است كسي كه بخواهد هويت اسلامي آن را تغيير دهد معني ندارد اسمش انجمن اسلامي باشد. انجمن اسلامي در درجة اول بايد اسلامي باشد.

 

آقاي خوئيني‌ها آيا شما واقعاً نمي‌دانيد يكي از شرايط فعاليت تشكل‌هاي دانشجويي در دانشگاه‌ها اين است كه نام اسلامي داشته باشند؟ پس چرا از اينكه دانشجويان بخواهند هويت اسلامي انجمنها را تغيير دهند مي‌آشوبيد و به دانشجويان معصوم و دلسوز وطن اينچنين حمله مي‌كنيد؟

 

در خاتمه يادداشت قسمتی از نامه شما که نظام اخلاقی در رسم دوستی تان را نيز نشان ميدهد به يادتان می آورم تا شايد برای جوانان دانشجو نيز آگاه کننده باشد.

  شما در بحراني‌ترين سالهاي اوايل دهة 60 دادستان كل كشور بوديد يادتان هست آن روزها كه من زير بدترين شكنجه‌هاي مأمورين شما بودم و خانواده‌ام بي‌اطلاع از وضع من در سخت‌ترين شرايط دربه‌درِ زندان اوين و قزل‌قلعه و حسين‌آباد بودند، شما كه در مسند علي نشسته بوديد!! توقع داشتيد آنها بيايند و به شما رو بيندازند و براي كسي كه فقط به جرم اظهار عقيده و نقد حاكميت به زندان افتاده و با مرگ دست‌وپنجه نرم مي‌كرد و در زير شكنجة عوامل شما بود، تقاضاي بخشش كنند. نوشتة خود را بخوانيد:

«متأسفانه پس از آن تاريخ و در ايامي كه شما زندان بوديد نتوانستم احوالي و سراغي از خانوادة شما و خصوصاً خواهرم قدسي‌خانم بگيرم و بر طبق اطلاعاتي كه از برخي دوستان دريافت مي‌شد ايشان هم مثل شما چنان راه را جدا مي‌ديد كه حاضر به برقرار ماندن معاشرت و دوستيِ گذشته نبودند كه من شخصاً از اين بابت متأسفم چون هم شما و هم ايشان به من و خانواده‌ام بسيار محبت كرده‌ايد خصوصاً در ايامي كه من زندان بودم».

از نامة مورخ 17/1/70 سيد محمد موسوي خويئني‌‌ها به نويسنده

 

دانشجويان عزيز؛

گفتني بسيار زياد است كه در اين نوشته نمي‌گنجد. رسم نظام بر اين بوده براي ادامة حكومت خود افرادي را براي ساليان در آب‌نمك مي‌خوابانده تا با تغيير نسل به خيال خود همه‌چيز به فراموشي سپرده شود و امروز نوبت مطرح كردن آقاي خوئيني‌هاست كه به‌عنوان دبير كل مجمع روحانيون مبارز وارد صحنه گردد و ايشان هم براي اثبات وفاداري خود نسبت به نظام ولايي و ولي‌فقيه بايد كاري مي‌كرد او هم حمله به دانشجويان و دگرانديشان و دفاع از گذشتة پر از ظلم و كشتار و فريب و تزوير نظام را انتخاب كرد اما مردم ايران آنقدرها هم كه فكر مي‌كنيد حافظة تاريخي‌شان ضعيف نيست و به‌خصوص نسل جوان و دانشجويان با مطالعه و تحقيق بسياري از حقايق را مي‌دانند و ديگربار فريب افرادي نظير آقاي سيد محمد موسوي خوئيني‌ها را نخواهند خورد. ضمناً طرفداري از بوش و شاه همانقدر به دانشجويان مي‌چسبد كه تحصيلات دانشگاه پاتريس لومومباي مسكو به شما!!

در پايان براي بيشتر آشكار شدن حقايق پيشنهاد مي‌كنم اگر دانشجويان عزيز دانشگاه‌هاي تهران مايلند ترتيب يك مناظرة رودررو بين من و جناب خوئيني‌ها را در يكي از سالنهاي دانشگاه بدهند تا معلوم گردد دانشجويان مقصرند يا امثالِ آقاي خوئيني‌ها.

والسلام 

منبع:ادوار نيوز-سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي(ادوار تحكيم وحدت)       

بالا^^

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 13:21 | لینک  |