تبليغاتX
برداشت آزاد
سياسي-اجتماعي

ماجرای دفن شهدا درصحن مسجد دانشگاه صنعتی شریف و همچنین اعمال خشونت برای ساکت کردن دانشجویان منتقد این حرکت، اقدامی است که دراین سالها هم سابقه دارد وهم روز به روزگسترده تر می شود. با این تفاوت که اگر خاکسپاری شهیدان در پارک ومکان های عمومی وکوه وتفرجگاه ها، پیش از این، با هجمه طرفداران سینه چاک عامی گرای مذهبی، اعتراض عریانی به همراه نداشت، دردانشگاه واکنش هاي خود را نمایان می کند. دانشگاه همان طور که دراین سرزمین برای دموکراسی دغدغه به خرج می دهد، از دست مالی وبی اعتبارکردن ارزش های اجتماعی وکوچک سازی سمبل های مذهبی، نیز به خشم درمی آید و پرسشگری می کند.

کتک زدن دانشجویان، عریان کننده چهره قرائت مذهبی خاصي است که هم اینک توسط دستگاه های رسمی ترویج ، توسط لباس شخصی ها تحمیل وتوسط دستگاه های دیگربر استمراش تاکید می شود. دانشجویانی که به این اقدام معترض بودند ، ضرب وشتم می شوند وشهدا به زور بازوی لباس شخصی های سیاه پوش- هرچه اسمش را می گذارید- دفن می شوند. بی تردید هیچ کدام از این شهدا اگر زبان باز می کردند، نمی خواستند به چنین شیوه ای جایی دفنشان کنند. جایی که کسی انتظارشان را نمی کشد.

اوائل بهار 4 سال پیش، نیروهای بسیجی وهوادارانشان، با به خاک سپاری چندین تن ازشهدای گمنام، درمنطقه کلک چال تهران، جایی که درایام آخر هفته پذیرای هزاران دختر و پسر و خانواده ایرانی است، تلاش کردند تا پیکرشهیدان را جلوی چشم مردم بگذارند. آن زمان بسیاری اعتراض کردند که به این وسیله به شان شهدا بی احترامی می شود. تفرجگاه، محل تفرج است. بسیار گفتند که با این کارنه بر منزلت شهیدان جنگ می افزایید و نه درقلب مردم راهی پیدا می کنید. جزآنکه آنها را نسبت به این کار، منزجر کنید. با توجه به روح مداحی گری تبلیغات مذهبی، کسی این ندا را نشنید. حاصل آن شد که آن شهدا درنامانوس ترین جای ممکن هرروز شاهد هزاران جوانی بودند که بی توجه از کنارشان می گذشتند و گهگاه حرفهایی زیرلبی هم نثارشان که "اینجا هم ما رارها نمی کنند؟" امروز اگر نباشد پول های نهادهای مذهبی متولد این قشری گری، کسی نمی داند، مردی آنجا آرمیده است که خونش برای مملکتش ریخته شده است.

در همان روزها، هنگامی که محمدرضا شجریان، استاد آواز ایران، کنسرتی را پس از سالها در سالن میلاد نمایشگاه بین المللی تهران برگزار می کرد، نیم ساعت مانده به برگزاری کنسرت، نزدیک به صد نفر کفن پوش وچفیه انداز بددهان، جانماز پهن کردند جلوی درب سالن ویکی به اذان واقامه ایستاد و بقیه به نماز خواندن ومردم حیران مانده بودند، که بلیط گوش کردن به موسیقی خریده اند یا نماز جمعه؟ بعد، این جماعت نماز خوان گستاخ، بر زنان ومردان تاختند، انها را که اندکی روسری شان عقب تربود، با الفاظی رکیک خطاب کردند وشوهرانشان را بی غیرت نامیدند، تا یک روز معمولی این مردم زهرمارشود واز چفیه ونمازخواندن وبچه مذهبی بودن، تصویر کدورت بارتری بر ذهنشان نقش ببندد.

دوران سربازی را هم که به یاد می آورم از این تصویر ها پربود. نماز اجباری وبه صف کردن گروهان ها برای خواندن نماز... تنها شکلی که افراد می توانستند از این حضور فله ای خودرا کنار بکشند، گفتن این جمله بود که "سرکار! به خدا، مشکل شرعی دارم...باید غسل کنم." به این ترتیب هر روز برتعداد کسانی که به دلیل مشکل شرعی باید غسل می گرفتند وبعد نماز می خواندند زیادتر می شد. یک روز فرمانده که سپاهی بود آمد به گروهان وفریاد زد که شبها چه می کنید که صبح همگی مشکل شرعی دارید؟ پسر مومن نمازخوانی با بغض داد زد "فرمانده، این مشکل شرعی، رویه دیگر نماز زوری است."

دوران مدرسه نیز پراست از این تصاویر. بپرسید که چند نفر دورواطراف شما به یاد می آورند نماز خواندن های بدون وضو و قران خواندن های بدون حضور را؟ زندگی ما دراین سالها آمیخته است به استفاده از عناصری از مذهب در غیرجای خود، که به جای اینکه مهر بیافریند، می شود بنیان خشم و بغض وعصبانیت؛ و برای بسیاری گریزان شدن از مذهبی که درکوه و بیابان و کلاس درس هم رهایش نمی کند. شاید به همین جهت است که وقتی سازمان ملی جوانان در جزوه اي سال 1381 درکنار بحران های دوره جوانی درایران ازجمله بحران مسائل جنسی، بحران معیشت وبحران مواد مخدر، اشاره کرده بود که حکومت با بحران در اشاعه تفکر دینی مواجه است، خشم بسیاری از محافظه کاران را برانگیخت. آنها آن جزوه کوچک را هیچ زمان تجدید چاپ نکردند. آن جزوه با من بودتا از یکی از مسئولان روحانی این سازمان بپرسم، برادر! با این مذهب چه کرده اید که بعد از 25 سال که همه چیز دراخیتار مذهب ومذهبیان بوده رسیده اید به "بحران در اشاعه تفکر دینی؟" سرتکان داد وگفت وقتی درجلسه ای آمار داده اند که چقدر سالانه از تعداد نمازخوان ها کم می شود ، یکی بلند شده است وگفته دروغ می گوید و شاخ وشانه کشیده برایش. پرسیدم شما که این همه تحقیق کرده اید چیزی نگفتید؟ گفت: "مذهبی که دست عربده کشان بیافتد، جای من روحانی محقق نیست. گفتم این مذهب ودینداری، پیشکش خودتان."

وقتی یکی ازمسئولان مرکز مشارکت زنان ریاست جمهوری در ارائه تحقیقی اعلام کرد که بازار عرضه و تقاضا در بحث روسپیگری در برخی شهرهای مذهبی بزرگ کشور، از متوسط رقم آن درکشوربیشتر است، می شد حدس زد که چنین نوع نگرشی به مذهب وارزش های وابسته به آن چه بلایی سرآن آورده است.

ماجرا به لطیفه نیز کشیده شده است. هرچه نباشد ایرانی روحش با طنز آمیخته است. چندسال پیش وقتی ماجرای ارسال گاز ایران به ترکیه بامشکلاتی مواجه شده بود به طنز لطیفه ای از همکاران مطبوعاتی شنیدم که مسئولین دولت ترکیه ازمقامات ایرانی خواسته اند به جای صادرات گاز، دوهزار واعظ ومداح و ملای منبری و مذهبیان قشری به این کشور صادرکند. گفته بودند مانزدیک به صد سال است اززمان آتاتورک (1934-1881) به بعد تلاش می کنیم این جامعه را غیردینی کنیم، اما نمی توانیم، اما شما درظرف 25 سال چنان با دین کرده اید که ما غبطه می خوریم.

اگرچه برای ایرانیان به خاک سپاری شهیدان جنگ، هم اینک به یکی از عزیزترین سنت ها بدل شده است، اما استفاده از سمبل های ملی، مذهبی نیز درغیرجای خودنیزعملا کارکرد آن را از بین می برد. غلبه قشری گری مذهبی بر دستگاه های متولی تبلیغات مذهبی وارشادی، باعث شده است طی سالهای گذشته نه تنها علی رغم صرف بودجه های بسیار، کلاهی به احترام برسر تقویت ارزش های دینی گذاشته نشود، بلکه به نوعی ایجاد مقاومت درمردم درپذیرش علائق مذهبی تحمیلی منجر شود.

از همین رو حادثه دانشگاه صنعتی شریف، برای کسانی که به ارزش های مذهبی وملی وسمبل هایی که طی سالهای گذشته با مجاهدت های فراموش ناشدنی فرزندان این سرزمین شکل گرفته ارج می نهند، بسیار هشدار دهنده است. مداحی گری، لمپنیسم مذهبی وسطحی نگاه کردن به اعتقادات مردم ونادیده گرفتن شعور انها را اگر چه بتوان مدتی با زور لباس شخصی ها سرکوب کرد، اما این صدا هر روز از جایی برخواهد خواست. صدایی که از دانشگاه شنیده شد، نغمه ای است که اگرچه پیش ازاین نیز شنیده شده است، اما درآینده طنینی گسترده خواهد داشت. قشری گری اگرچه تا حد زیادی در عرفی سازی امور قدسی موثر بوده است، اما با رواج خرافه گری ونوعی رفتارهای افراطی مذهبی چالش های جدیدی را درعرصه عمومی به وجود خواهد آورد.

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 13:19 | لینک  | 

مدتی است که چندین سوژه برای نوشتن داشتم اما فرصت نمی کردم. از جمله مهمترین سوژه هایی که به دقت دنبالش بودم و مواضع مختلف را می خواندم ماجرای حضور و سخنرانی دو عضو جنش دانشجویی در ساختمان کنگره آمریکا بود.

در این باب مسایل مختلفی مطرح شد و مدح و ذم های بسیاری به گوش رسید. یکی از اشمئزاز سخن گفت و دیگری از استیصال. یکی خیانت را پیش کشید و دیگری حماقت را و صد البته در این بین اصل ماجرا بدون پاسخی باقی ماند.

در این بین بسیاری هم در مواجهه با نگارنده این پرسش را مطرح می کردند که آیا با سخنانی که گفته شده موافقی یا نه؟

سخنی نمی گفتم تا با دقت بیشتری ماجرا را کنکاش کنم و بی غرض سخنی بگویم. متن سخنان افشاری و عطری را خواندم، موضع دوستان و منتقدانشان را نیز مرور کردم و توضیحات دوباره این دو دوست را نیز مطالعه نمودم و شاید حالا زمان مناسب تری باشد که نظراتم را بگویم.

1-      هر کسی حق دارد بنابر دیدگاه و تحلیل خود نظراتش را آزادانه اعلام کند حتی اگر مورد پسند خیلی ها نباشد. پس بر اینکه علی افشاری و اکبر عطری چرا آن دیدگاه ها را دارند به هیچ کسی جز خودشان ربطی ندارد.

2-      هر فردی برای اینکه نظرش را اعلام کند می تواند کانال اعلام آن را نیز بنابر تشخیص خود انتخاب کند و صد در صد هوشیاری فرد می تواند نفوذ و گستره انعکاس نظر را کاهش یا افزایش دهد.

3-      مکان سخنرانی این دو فعال دانشجویی آنگونه که من از تصاویر تلویزیونی دیدم بیشتر به یک اتاق کوچک می مانست تا صحن کنگره امریکا و به جز این دو، شخصی به نام مهدی جلالی نیز حضور داشت و سخنانی را بیان کرد. پس می توان صراحتا گفت اعلام اینکه افشاری و عطری در صحن کنگره، علیه جمهوری اسلامی ایران سخنرانی کرده اند بیشتر یک توهم و یا یک برنامه برای اهداف دیگر بود. برداشت من این بود که آن مراسم تنها یک جلسه سخنرانی معمولی در یکی از اتاق های ساختمان کنگره امریکا بود که با دعوت دو سناتور انجام شده بود. اگر پذیرش دعوت سناتورها جرم است که موضوع صورت دیگری می یابد و خیلی ها باید بابت پذیرش دعوت سناتورهای امریکایی پاسخگو باشند!

4-      در مورد محتوای سخنان نظری ندارم چون آن دو به عنوان دو شهروند حق دارند نظرات خود را بیان کنند. اینکه من چه نظری دارم نیز بارها و بارها در نوشته ها و مصاحبه هایی که انجام داده ام  و منتشر شده است دیدگاه های خود را شفاف گفته ام.

5-      سخنرانی علنی این دو از جمله اقدامات مثبتی بود که این دو انجام دادند. سخن تلخ بود یا شیرین بحث دیگری است همین که این دو در جلسه ای علنی همان سخنانی را زدند که در جلسات خصوصی می توانستند بزنند اقدام درستی بود و از لوازم شفاف سازی است.

6-      اما مهم تر از همه اینها برای من این نکته با اهمیت است که چرا افراد رنج دیده سر به بیابان می زنند! و چرا هر دم نسبت به گذشته خود مشیی تندتر و رادیکال تری را برمی گزینند. اکبر گنجی را نگاه کنید. روزگاری سرباز همین نظام بود و برایش سینه چاک می کرد، جبهه می رفت و ... اما امروز او را ببنید. با هیچ صراطی مستقیم نیست. روزگاری سعی می کرد از دین دفاع کند و دین را سازگار با دموکراسی و حقوق بشر بداند اما امروز نه حتی به این نگاه معتقد است و نه تلاشی برای آن دارد. مسیرش را جدا کرده و رادیکال ترین مواضع را اتخاذ می کند. روزگاری سعی داشت از سخنان آیت الله خمینی برای همین هدف بهره ببرد اما امروز ساز دیگری را می نوازد. عبدالله نوری را نگاه کنید. دیروزش را بنگرید. روزگاری  رادیکالی اسلامی بود و امروزش را که روزه سکوت گرفته و از مرزهای حاکمیتی عبور کرده است. شخصیت طبرزدی را بکاوید از آن سوی دیوار به این سو غلطید و آن هم در رادیکال ترین شکل ممکن. آیت الله منتظری را که یادتان هست. معمار ولایت فقیه بود اما امروز بیانیه تغییرات ساختاری می دهد و از اشتباهات گذشته می نالد. چرا دور برویم همین علی افشاری را ببینید روزگاری متهم به سازشکاری بود اما چه کردیم که سخن از تغییرات ساختاری به زبان می آورد. یکبار هم که شده بجای اینکه همه را متهم به خیانت و حماقت و انواع و اقسام لجن کنیم به عملکرد خود در حکومت بیاندیشیم. راز این همه مخالف در چیست؟ باور کنیم مخالف سازی هنر نیست موافق سازی هنر است. هنری که از آن بی بهره بودیم و هر روز از همراهان کاستیم و بر مخالفان افزودیم. چرا وقتی همین افشاری در همین مملکت از رنج هایی که کشید و بلاهایی که بر سرش آمد گفت کسی به دادش نرسید. چرا همان گنجی  و گنجی ها که سخن از اصلاح روش ها می گفتند نشنیدیم و امروز طاقت تندیشان را نداریم. چرا وقتی همسر صبور گنجی گله نزد مسئولان می برد سرافکنده باز می گردد. به والله اگر فردا روزی دیگرانی پای سازمان های بین المللی را به ایران بکشند نباید به دنبال مقصر بگردیم. چرا سخن را نمی شنویم تا سخنان به بیرون از مرزها رسوخ کند؟ دل های چرکین را سیاه کردید و امید ها را نا امید. نه بیگانه ای در کار است و نه توطئه ای ، از ماست که بر ماست.....

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 22:11 | لینک  | 

"نه شرقی نه غربی، جمهوری اسلامی"، مشهورترین شعارانقلابی درایران، نزدیک به برآورده شدن است، آژانس بین المللی انرژی اتمی در تصمیمی که ماه گذشته با 27 رای موافق وسه رای مخالف به پرونده هسته ای ایران داد، حتی حمایت روسیه وچین را از ایران در پرده ابهام فرو برد.

ایران درحالی که هیچ راهی به جز پذیرفتن طرح روسیه پیش رو ندارد خود را بیش از همیشه در انزوا می بیند. اگر ایران طرح روسیه را نپذیرد، سناریوهای محتمل در شورای امنیت برای ایران سخت تر وصدمه زننده تر خواهد بود.

برخلاف انزوای ایران در ماه های گذشته، دولت محافظه کار هنوز تلاش می کند خود را در برابر تحریم ها و یاحتی حمله نظامی آسیب ناپذیر نشان دهد. مقامات ایرانی جامعه بین المللی را از نتیجه اقداماتشان برعلیه ایران هشدار می دهند. آنها افزایش قیمت نفت، ناپایداری روند صلح خاورمیانه، واقدامات تلافی جویانه توسط متحدین شیعه در عراق را به عنوان پاسخی به اقدامات احتمالی علیه ایران برمی شمرند.
محافظه کاران از "مثلت برمودا" در منطقه خاورمیانه نام می برند که شامل شبکه ای از حزب الله لبنان تا سپاه بدردرعراق وحماس در فلسطین را در برمی گیرد. برخی از نئو محافظه کاران حتی هشدار داده اند که حمله به ایران، می تواند شعله های جنگ جهاتی سوم را نیز برافرزود. اما مسائل داخلی وناکامی های سیاست خارجی نشان می دهد که این اظهار نظرها با واقعیت چندان تطابقی ندارد.

داخل کشور، مردم اندک اندک از تحولات سریعی که انتظار داشتند وبه وقوع نپیوست، نا امید می شوند. نه تنها طبقه متوسط، بلکه روشنفکران، ودیگرگروه های فرادستی از احمدی نژاد برای ریاست جمهوری حمایت نکردند. حتی آن بخش از حامیان تهیدست وی نیز از ماجراجویی های او حمایت نمی کنند.

آنها بی صبرانه منتظرتغییرات اقتصادی هستند وتحریم های احتمالی خانه رویاهای آنها را ویران خواهد کرد. اگر چه هنوز دولت از دستگاه تبلیغاتی خوداستفاده می کند تا به جامعه بین المللی نشان دهد که انرژی هسته ای خواست مردم ایران است. آنها تلاش می کنند مردم را قانع کنند که این موضوع بخشی از غرور ملی است. اما تنها محافظه کاران تندرو وحامیان رییس جمهوری هستند که از چنین ایده ای حمایت می کنند.

"محور شرارت" قلمداد شدن، دو دهه تحریم ورکود اقتصادی وانزوا از جامعه بین الملی وهمچنین انقلاب وهشت سال جنگ بین ایران وعراق (1988-1980)، حتی ملی گراترین ایرانی ها را در تن دادن به منازعه وکشمکشی دیگر بسیار محتاط کرده است. شاید به این جهت است که جنبش ضد جنگ هم در ایران هم در میان ایرانیان خارج از کشور بسیار ضعیف به نظر می رسد.

هنگامی که ایالات متحده به عراق در سال 2003 حمله کرد، مردم هیچگاه در برابر این اقدام اعتراض وتظاهرات نکردند، برخلاف آنکه دستگاه های دولتی موضع ضد جنگ سرسختانه ای به خود گرفتند.

دراوائل ماه ژانویه، کمتر از چهل نفر از ایرانیان درجلسه یکی از سازمان های غیردولتی برای جلوگیری از حمله ومداخله نظامی درایران دور هم جمع شدند درحالی که ماه پیش از ان در شهر برکلی نزدیک به 400 تن با پرداخت 25 دلار، به تماشای یک کمدی زنده ایرانی نشستند.. داخل ایران وضعیت جنیش ضد جنگ ضعیف تر نیز به نظر می رسد.

سال گذشته برخی از روزنامه نگاران وفعالان ایرانی، وب لاگی را برای مخالفت با هرگونه مداخله درایران راه اندازی کردند. من نیز یکی ازکسانی بودم که مطالبی را دراین وب لاگ قرار دادم. دریکی از مطالبی که برای این وب لاگ نوشتم، اشاره کردم که چقدر ایرانیان ایده هرگونه مداخله درکشور را دوست ندارند. پس از آن یادداشت های زیادی در نقد اظهار نظر من به من رسید. دیگر نویسندگان این وب لاگ نیز، مطالب مشابهی دریافت کردند. البته دریافتن دلایل این خشم چندان سخت نیست.

هفتاد درصد جمعیت ایران زیر بیست ونه سال هستند. سازمان ملی جوانان ایران در گزارشی که درخصوص وضعیت این جوانان منتشرنمود، اشاره کرد که آنها با سه بحران مسائل جنسی، معیشت واشتغال و مواد مخدر مواجه هستند. حجم ناامیدی وناراحتی روز افزون به نظرمی رسد. همین تحقیق نشان می دهد که بیش از 55 درصد از این جوانان حداقل یک بار در زندگی خود آرزوی خود کشی کرده اند.

به علاوه، ایرانیان هم اکنون احساس می کنند که تغییرات سیاسی برای آنها تغییرات محسوس اقتصادی واجتماعی به همراه نمی آورد. درنتیجه ، جامعه طی سالهای گذشته، نسبت به دنبال کردن مسائل سیاسی ، سیاست زده وخنثی شده است. درحای که نزدیک به هشتاد درصد در انتخابات ریاست جمهوری دوره اول خاتمی شرکت کردند، شرکت کنندگان در انتخابات مجلس در دوره بعد او به 30 درصد درتهران ودرانتخابات شورای شهر 20درصد رسید. رای دهندگان به خاتمی برای انجام تغییرات درجامعه وزندگی روزمره شان اعتماد کردند. اما این اتفاق رخ نداد.

این وضعیت محافظه کاران ایرانی را در موقعیت شکننده ای قرار می دهند. پافشاری برروی غنی سازی اورانیوم می تواند ایرانی ها را به نقطه غیرقابل بازگشتی برساند. تحریمها، که ناگزیر مردم عادی ایران را از خود متاثر خواهد کرد، تنها می تواند آغاز راه باشد. به علاوه، سخن از اقدامات تلافی جویانه نیز به معنی خودکشی سیاسی برای دولت محافظه کار وکل کشور خواهد بود. آنها فقط کافی است نگاهی به سرنوشت صدام حسین بیاندازند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از اصلاح طلبان وروشنفکران ایران معتقدند که جمهوری اسلامی باید هر آنچه می تواند انجام دهد تا از اینکه گرفتار تصمیمات شورای امنیت بشود خود را برهاند واعتماد جامعه بین المللی را به خود بازگرداند. اگراین اتفاق رخ ندهد، ایران آخرین شانس خود را نیز از دست داده است.

 

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 17:9 | لینک  | 

شب سفيد، شب سياه بيخوابي و ماليخولياست. ساعت هنوز دوصبح نشده که از تخت بيرون مي آيم. نمي توانم تصوير سوسک هاي حياط تهران را از جلوي چشمانم کنار بزنم. راست مي گويند که آدم در غربت به چيزهايي فکر مي کند که اگر در کشور خودش بود صد سال هم به يادشان نميافتاد! از پنجره به خيابان اصلي نگاه مي کنم. آرام برف مي آيد، جز يکي دو خودرو در حال عبور و مردي که از سرماي 30 درجه زير صفر مونترال به خودش پيچيده است، بقيه شهر سر در کنجي گرم به خواب رفته اند. شب زلزله رودبار هم مردم همينطور آرام خوابيده بودند. نيمه هاي شب بود که به حياط رفتم تا به عادت قبل از خواب ماه و ستاره هاي آسمان تهران را تماشا کنم . چراغ تراس را روشن کردم و با منظره اي عجيب مواجه شدم. دهها سوسک ريز و درشت به طرزي ديوانه وار از زمين بيرون مي پريدند و هراسان از ديوار و نرده بالا مي رفتند. من که هميشه سوسک را مخلوقي چندش آور و لايق يک لنگه کفش مي دانستم، نمي دانم چرا ناگهان آنشب دلم برايشان سوخت. در را بستم و به داخل آمدم. روي مبل هال نشستم وبه فکر فرو رفتم. مثل امشب خوابم نمي برد. سکوت شبم پراز فرياد سوسک ها بود. فکر مي کردم سوسک حشره پيشرفته اي است، بدنش پراز شاخک هاي حسي است، شامه اش بسيار قوي است، چشمانش رنگي مي بينند ولي از صدايش چيزي نمي دانم... که ناگهان لرزش زمين را زير تن خود احساس کردم. بلافاصله به زير پله ها پريدم تا امواج زلزله اي که رودبار را ويران کرد آرام گرفت. تازه آنوقت بود که معني رقص وحشت سوسک ها را درک کردم. ولي نمي فهمم چرا من که از زلزله وحشت دارم و از سوسک هم اصلا خوشم نمي آيد در اين شب سرد و با هزاران کيلومتر فاصله، بايد خاطره آنها را به ياد بياورم؟

همين الان هم خيلي دير شده است... اين جمله را تکرار مي کنم ومانند حيواني در قفس به دور خودم مي گردم. امواج دلشوره در بدنم مي چرخد و به بالا و پايينم مي زند. از روزي که خوانده ام مذاکرات آژانس اتمي با ايران به بن بست رسيده و پرونده به شوراي امنيت ارجاع مي شود، حال خوشي ندارم. البته خبرش قابل پيش بيني بود. در محکوميت جمهوري اسلامي همه موافق بودند، فقط سر دليلش اختلاف بود. نمي دانم کجا خوانده ام که رفتن به شوراي امنيت يعني سپردن تکليف ايران به دست امريکا؟ امريکايي ها هم موذيانه و با قيافه حق به جانب ايستادند تا همتاهاي تند رويشان در ايران، کشور عزيز ما را کتف بسته در مقابلش بياندازند و حالا مانند فيلم هاي هاليوودي با سلاح هاي فوق پيشرفته منتظر لحظه آخرند. خبر ها هولناک است. مي گويند برنامه حمله به ايران در اولويت کارهاي بوش قرار گرفته و قرار است ظاهرا فقط تاسيسات هسته اي ولي در واقع همه مراکز مهم و حياتي کشور به مدت يک هفته با سلاح هاي اتمي مينياتوري در هم کوبيده شود. استانهاي جنوبي را بخاطر نفت اشغال مي کنند، آذربايجان، کردستان و بلوچستان در صورت تمايل جدا مي شوند، بقيه اش هم به امان خدا. از خودم مي پرسم راستي خدا کجاست و حرف پدربزرگم را بخاطر مي آورم: خدا يعني به خود آ. يعني آدم بايد به خودش بيايد تا او را ببيند.

احتمال بمباران و تجزيه ايران قلبم را پاره مي کند. مي دانم که يکي از ميليون هايم. خيلي ها را ديده ام که بيشتر از من ايران را دوست دارند. وقتي بم ويران شد، بايد قيافه ها يشان را مي ديدي! انگار آوارها روي سر آنها ريخته بود. البته وطن براي همه عزيز است ولي ايرانيها کشورشان رابا يک سوز خاصي دوست دارند، يک جور عشق آميخته با افسوس و حسرت. آرزوي آن چيزي که مي بايد بود و نيست. که مي توانست باشد. روياي آبادي و آزادي ايران از سرشان بدر نمي رود. مخصوصا در خارج از کشور که درد دوري از ايران هم به سختي هاي زندگي اضافه مي شود، صد برابر احساساتي تر مي شوند. حالا چنين مردمي با خبر بمباران اتمي و تجزيه ايران چه حالي خواهند شد؟

شب سفيد، شب رفتن به اعماق درد است. عجب شبي است امشب! به خودم نهيب مي زنم: آرام بگير! هنوز که اتفاقي نيفتاده، اصلا حتي اگر بداني که فردا صبح حتما اين اتفاق شوم مي افتد، آخر اين وقت شب چکار مي تواني بکني؟ بعد هم دنيا به اين بي حساب و کتابي ها نيست که يک مشت گاوچران مست هرغلطي دلشان بخواهند بکنند. مردم باوجدان و آگاه همه جا هستند و اعتراض مي کنند. زمان حمله امريکا به افغانستان و عراق ديدي چقدرتظاهرات کردند، در مخالفت با جنگ از مردم امضاء گرفتند، فراخوان و ميزگرد و سمينار گذاشتند... درست است که آخرش امريکا حمله کرد ولي مورد ايران فرق مي کند... شايد مسئله آن قدرها جدي نيست که هنوز صداي اعتراضي بلند نشده... ولي ته دلم مي لرزد. مي دانم که دنيا آشفته تر از اين حرف هاست. آن را در نور سفيد وحشت، واضح تر از هميشه مي بينم.

به سراغ راديوها مي روم. خانم نخست وزير آلمان مي گويد که مردم ايران بايد تاوان انتخاب احمدي نژاد را بدهند! بيچاره مردم ايران که خودشان ازنتيجه انتخابات شوکه شده بودند حالا بايد سرکوفت هم بخورند! اخبار ورزشي هم مي گويد تيم ها حاضر به انجام بازي تدارکاتي با ايران نيستند! بقيه خبرها هم در باره بحران و خطر هسته اي ايران است! ما کي براي جهان خطرناک بوده ايم؟ ما که جز به خودمان نزده ايم. تلويزيون را روشن مي کنم. تصوير نيروگاههاي ايران ميخکوبم مي کند. زير تصاوير، علامت بي بي سي است ولي کانال خبري سراسري کانادا نشان مي دهد و خود گزارش، کار فرانسه است! گزارشي اختصاصي و کامل از تکنولوژي هسته اي ايران. فن آوري که غرب با اصرار زياد شاه متحد غرب و البته به بهاي گزاف در اختيار ايران گذاشت و پس از انقلاب نيز با وجود مخالفت هاي جهاني، ميلياردها دلار صرف راه اندازي آن شد. ايراني ها هم قبل و هم پس از انقلاب گفتند قصد استفاده صلح آميز دارند ولي غربي ها هيچوقت باور نکردند. الان هم دلايلي دارند که نشان مي دهد جمهوري اسلامي پنهاني به دنبال ساخت بمب اتمي است...

پيش خودم مي گويم فقط جمهوري اسلامي نيست که حقيقت را کتمان مي کند. آنها هم راستش را نمي گويند. نمونه اش تصاويري که تلويزيون نشان مي دهد: مردان مسلح و ريشو و زنان ژوليده سياه پوش که خيال نابودي مردمان مسيحي و متمدن را دارند!

عجب داستاني شده! درست و حسابي برگشته ايم به زمان جنگ هاي صليبي! ولي عجب گزارش کاملي بود! به اين مي گويند رسانه هاي حرفه اي. دستشان درد نکند! فرداست که دوباره روزنامه هايشان در صفحه اول تيتر بزنند: "براي حمله به ايران منتظر چي هستيم؟!" اولي مي گيرد، دومي مي کشد وسومي کباب مي کند تا ارباب نوش جان کند! فقط معلوم نيست جواب خدا را کي مي دهد.

کجا و کي اينهمه دشمن دور خودمان جمع کرديم؟ کينه هايشان به ما از کجا مي آيد؟ از انقلاب اسلامي که عده اي مي خواستند با مشت هاي گره کرده صادر کنند يا از جشن هاي دوهزار و پانصد ساله و افاده فروختن حکومت شاه به تاريخ؟ هرچه هست انزواي ايران در جهان ترسناک است. اگر برايمان اتفاقي بيفتد هيچکس از ما حمايت نخواهد کرد. نگاهم به تصاوير است.

هنوز خودمان نمي دانيم نيروگاه هايمان چه شکلي است. اما تلويزيون بي بي سي برايمان از داخل و خارج تاسيسات و جلسات مذاکره احمد البرادعي و دست اندرکاران ايراني فيلم گرفته اند. روزنامه نويس هاي آنها تا کجاها اجازه دارند بيايند ولي بچه هاي خودمان؟ چه غلط ها! روزنامه نگار ايراني اگر زندگي اش را دوست دارد بايد مثل آن چهار ميمون معروف نبيند، نگويد، نشنود و البته ننويسد.

وقتي همه جز خودمان به ما محرم اند، وقتي سگها را مي بنديم و گرگها آزادند، معلوم است که پاره پاره مي شويم.

راستي صبح پس از بمباران اتمي چگونه است؟ واقعا اگر ايران را بزنند چي؟ مه و دود و خانه ها و شهرهاي ويران، ولي زندگي پديده غريبي است. ادامه پيدا مي کند. بازمانده ها را بگو که بايد در آن دوره آخر زمان دنبال کس و کار و اموال و آب و نانشان باشند. از کجا بياورند بخورند؟ تا جاده ها درست شوند، دوباره آب و برق و تلفن بکشند، خانه و مدرسه و بيمارستان و يتيم خانه درست کنند، تا حالا که نفت داشتيم اين بود و 90 درصد مردم زير خط فقر بودند. حالا بدون چاههاي نفت و گاز، با يک سرزمين ويران و مردم تا چند نسل زخمي چه درآمدي ميتوانيم داشته باشيم؟ به خودم اميد مي دهم: همه چيزمان را هم که بگيرند، باز ثروتمنديم. انرژي سبز داريم. ايران آفتابي است و آب هاي زيرزميني هم زياد دارد. از اول هم بايد روي قنات ها و صفحات نوري و نيروگاه هاي بادي سرمايه گذاري مي کرديم. خدا کند منجيل را جدا نکنند. يادم باشد ايندفعه که نقشه را نگاه کردم دنبالش بگردم. ولي کو تا کشور تکه پاره مان را با دست خالي دوباره بسازيم. کي بود مي گفت بعد از دو سال وآنهمه کمک هنوز مردم بم در چادرند و آب ندارند. در عوض باندهاي مواد مخدريا مخصوصا قاچاق زنان و کودکان خوب کار مي کنند. همان ساعات اول پس از زلزله دست هاي گرم را براي النگوها و انگشترها بريدند. حالا اين همه سازمان هاي طويل پليسي و امنيتي و ارتشي و سپاه و بسيج و حراست، پس از بمباران معلوم مي شود که چند مرده حلاجند. تهران را بگو...

فقط يک معجزه مي تواند ما را نجات دهد. معجزه اي که بتواند ماشين جنگي آماده حرکت را متوقف کند. معجزه اي مثل اعلام رفراندوم براي تعويض قانون اساسي، دعوت از گروه هاي مختلف براي تشکيل يک دولت آشتي ملي- کاري که مردم آفريقاي جنوبي کردند- يا حتي نوشيدن جام زهر و عقب نشيني حکومت، تازه آنهم اگر ديرنشده باشد. ولي ما که اينجا هستيم و دستمان از همه دنيا کوتاه. ما فوقش بتوانيم يک فراخوان براي حمايت از مردم ايران بگذاريم. مردمي که بين دو لبه تيز قيچي جنگ طلبان حکومت ايران و امريکا گيرافتاده اند و بزودي شقه مي شوند، که نبايد بميرند، بگوييم: "لطفا اول ما را از بمباران اتمي امريکا نجات دهيد، بعد از دست حکومت مان و بعد از دست خودمان... بالاخره بايد يک کاري کرد. مگر نه اينکه ما آدمهاي دقيقه نود هستيم. شايد در آخرين لحظات قبل از فاجعه عقل مان بکار بيفتد."

به آسمان نگاه مي کنم. بالاخره صبح شد. تا صبح ما کي بيايد. از خانه بيرون مي آيم. باد سرد قطبي به صورتم مي خورد و جهان را برايم شفاف مي کند. اولين روزهفته است و همه دارند مي دوند. وارد ايستگاه مترو مي شوم. مردي با عينک پنسي وسط سالن ايستاده و چند کتاب و نشريه در دست دارد. روي پلاکاردش کلمه ايران را مي بينم و مبهوت به سمتش مي روم. بلافاصله توضيح مي دهد: "ما مخالف سياست هاي آقاي بوش و دارودسته اش هستيم. او يک ديوانه جنگ طلب است و امريکا را به نابودي مي کشاند. طراح سياست هاي تيم او در واقع بريتانياي کبير است که اتفاقا آقاي بوش و دوستانش رابطه نزديکي با محافظه کاران آنها دارند. اين طرح درواقع چند بعدي است. در بخش اقتصاد بهاي نفت بالا مي رود، دلار گران مي شود و اقتصاد ورشکسته امريکا براي مدتي تنفس مصنوعي مي گيرد، بخشي از آن به عهده رسانه هاي جمعي است. ما مدارکي داريم که نشان مي دهد کاريکاتورها بخشي از اين برنامه است، البته جنگ هم به عنوان ابزار سياسي و هم از لحاظ منافع اقتصادي مورد نظر است. براي مثال حمله به ايران که اکنون زمان انجام آن رسيده و قرار است با بمب هاي مينياتوري نوع هيروشيما ولي با ابعاد کوچکتر و تعداد بيشتر انجام شود و مبارزه با تروريسم اسلامي در واقع بهانه اي است تا بتوانند کنترل چاههاي نفت و گذرگاه خليج فارس را به دست گيرند... اگر موضوع برايتان اهميت دارد بيشتر توضيح بدهم ولي همه اينها را که گفتم با مدارک چاپ شده مي توانيد بخوانيد. بفرماييد اينجاست..."

منبع:سايت روز

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 13:28 | لینک  | 

1- لابد همه شما « شبهاي برره » را ديده ايد و با جمله معروف «ايكه گفتي يعني چه ؟ » آشنائيد . برره كاريكاتوري است از جامعه ما : سردار خان و سالارخان ، خان هايي كه جز به منافع خود نمي‌انديشند و البته عندالاقتضا براي حفظ سلطه خود با يكديگر ائتلاف هم مي كنند . و مردمي كه اسير جهل و اخلاقي فاسدند. جهل و فسادي كه نويسندگان تواناي برره آن را به مثابه طنزي تلخ به تصوير مي كشند . پيروي از «جو» ساده لوحي و ناسيوناليسم عوامگرايانه و توده اي نيز از ديگر خصوصيات اهالي برره است . سالار و سردار و اليگارشي خانوادگي آنان شامل « كيوون» و «شيرفرهاد» هر بار كه منافعاشان در خطر مي افتد سوار بر امواج اين ناسيوناليسم توده اي اهداف خويش را پيش مي برند . مليجك و جان نثار - كه متخصص پاچه خواري است - مي توانند نمادهايي باشند از دهها كارشناس (!!!) قلم به مزد و خيل عظيم چاپلوسان و متملقان كه فقطبه خاطر «منافع خويشتن» ، تنها كارشان توجيه و تاييد ابلهانه حماقت هاي امثال سالار و سردار است . حال بگذريم از ياور طغرل و قضيه خشكه حساب كردن مسائل ، كه خود فصلي جداگانه مي طلبد .

2- اما آناليز شبهاي برره چه دخلي دارد به شوراي امنيت و پرونده هسته اي ايران . حكايت اين است كه گويا بسياري از «مردم» و «مسئولين» نمي دانند «شوراي امنيت» يعني چه ؟ و خلاصه در يك كلام گرفتار «سندرم» برره شده اند . مخاطب من در اين نوشتار البته مردمند . مردمي كه در نبود آزادي بيان و فقدان فضاي امن براي بحث آزاد پيرامون مسئله پرونده هسته اي اسير تبليغات رسمي و يك طرفه اصولگرايان شده اند . سايت هاي اينترنتي فيلتر شده اند ، شبكه هاي ماهواره اي فارسي زبان جز مشتي مزخرفات كه نشاني جز ابتذال انديشه ندارد تحويل نمي دهند . اپوزوسيون واقعي وجود ندارد . اصلاح طلبان عافيت طلبانه در چنين شرايط حساسي سياست «سكوت» را برگزيده اند و به جاي افشاي سناريوي دهشتناكي كه در انتظار اين ملت است لب فروبسته اند ، مبادا كه خاطر مبارك عاليجنابان مكدر گردد .

3- حضرات تصميم گير و تصميم ساز معتقدند «غرب» و «شوراي امنيت» هيچ غلطي نمي توانند بكنند ، نگارنده خواهد كوشيد فارغ از هر لفاظي و به صراحت مسير احتمالي پرونده ايران در شوراي امنيت را تشريح كند :

مرحله اول :‌شوراي امنيت عين قطعنامه آژانس را تصويب مي كند و ايران را ملزم به اجراي آن مي نمايد .

مرحله دوم : اگر ايران از خواست شوراي امنيت سر باز زند شوراي امنيت مجدداً و البته اين بار با لحني قاطع تر و احياناً با تعيين ضرب العجل ،‌ايران را ملزم به اجراي قطعنامه پيشين مي كند .

مرحله سوم :‌در صورت سرپيچي ايران ، شوراي امنيت ، وارد فاز تحريم مي شود . احتمالا مقاومت اندكي از سوي برخي كشورها ،‌نظير چين و روسيه يا هند صورت مي گيرد . اما آمريكا با قدرت لابي و نفوذ بي نظير خود تحريم عليه ايران را از تصويب شوراي امنيت خواهد گذراند .

تنها به چند نمونه از عواقب و ابعاد اين تحريم احتمالي اشاره مي كنم :
1- نفت ايران خريداري نمي شود و اين به معناي ورشكستگي مطلق خزانه دولت است .
2- متعاقب گزينه 1 دولت در پرداخت حقوق كاركنان خود و تامين بودجه عمومي كاملا عاجز خواهد ماند .
3- اندك صادرات غيرنفتي ايران متوقف خواهد شد .
4- بهاي كالاهاي اساسي چند برابر صعود مي كند .
5- ورود بسياري از كالاهاي غذايي ،‌ دارويي و صنعتي به ايران ممنوع خواهد شد .

مرحله چهارم : اگر ايران «كوتاه نيايد » و يا دست به ماجراجويي هاي خطرناك بزند ، گزينه « نظامي » پيش روي غرب قرار خواهد گرفت .

البته هيچ شهروند مسئولي راضي به اين گزينه نيست ، اما اگر كار به اين جا كشيد چه ؟ هيچ ! چاره اي نيست . بايد بهاي حماقت را پرداخت ، اميدوارم مشخص شده باشد كه « شوراي امنيت » يعني چه ؟‌
نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 22:37 | لینک  |