با سعيد ليلاز، اقتصاددان، درخصوص نامه 150 نماينده مجلس به احمدي نژاد و اوضاع اقتصادي کشور گفت و گو کرده ايم. وي دوران کنوني را "سياه ترين دوران ايران از لحاظ رانت خواري در اين 27 سال" مي داند.
نظر شما درباره نامه 150 نماينده مجلس خطاب به آقاي احمدي نژاد چيست؟
من فکر مي کنم سه عامل باعث شده شرايط سياسي به آقاي احمدي نژاد سخت و از هرجهت به سمت ايشان تهاجم انجام شود. عامل اول، نتايج انتخابات 24 آذر است که شکست حاميان آقاي احمدي نژاد را در پي داشت و موجب تضعيف روحيه سياسي ايشان شد. عامل دوم تصويب قطع نامه شوراي امنيت عليه ايران است که هم افکار عمومي کشور و هم محافل سياسي داخلي حکومت آقاي احمدي نژاد را مسئول اين تصويب مي دانند. عامل سوم هم وخامت اوضاع اقتصادي و به سبب آن اوضاع اجتماعي کشور است، زيرا بخش مهمي از اين وخامت ناشي از سياست گزاري ها، عملکردها و موضع گيري هاي آقاي احمدي نژاد و دولت نهم است. اين سه عامل باعث شده که بخش مهمي از نيروهاي سياسي داخل حکومت سعي کنند حسابشان را از حساب آقاي احمدي نژاد جدا کنند و در حقيقت به افکار عمومي هم توضيح دهند موافق آن چيزي که در دولت مي گذرد نيستند. بخصوص کاهش جهاني قيمت نفت خام يک تصوير تيره و بسيار مبهمي براي 1386 براي ما ترسيم کرده. دولت نهم به گونه اي هزينه ها و مطالبات را بالا برده که اگر ترمز هزينه ها را همين الان هم بکشيم، برخلاف تصور بسياري از ناظران سياسي تا اواسط سال 1387 هم چرخ ماشين هزينه هاي دولت نخواهد ايستاد. بنابراين ما سال آينده با چشم اندازي که الان داريم با کسري بودجه احتمالي بسيار بزرگ يا با کاهش شديد درآمدها و هزينه هاي دولت که همه اين ها تداعي کننده شرايط ايران در سال 1356 است، روبرو خواهيم شد. يعني سال 1386 مشابهت هاي زيادي با سال 1356 خواهد داشت که بعد از يک دوره رونق نفتي 7، 8 ساله کشور وارد يک بحران اقتصادي عميق شد و به تبع آن حکومت دوام نياورد. اين شرايط با يک تغييراتي مجددا چشم انداز تکرارش ممکن است وجود داشته باشد. به اين دليل هم مجلس و هم جناح هاي سياسي با اين نامه نگاري ها دارند سعي مي کنند حسابشان را از لحاظ سياسي از آقاي احمدي نژاد جدا کنند، چون ايشان را عامل مهمي در به بن بست رسيدن اقتصادي و اجتماعي کشور مي دانند؛ وگرنه از نظر عملياتي و قانوني، مجلس، بخصوص اکثريت 150 نفري اش، به هيچ وجه نياز به اين ندارد که با آقاي احمدي نژاد نامه نگاري کند. کافي بود متمم هاي پي درپي مورد درخواست دولت براي هزينه کردن هاي بي مورد را تصويب نمي کردند. چرا تصويب کردند؟ کافي است بودجه 1386 را با آرامش و با حداکثر نگاه علمي و واقعي ممکن بررسي کنند. نيازي به صدور اين نامه نبود. اين نامه از نظر من با اينکه محتواي بودجه اي دارد اما صرفا يک حرکت سياسي است.
آقاي احمدي نژاد وعده دادند که قيمت ها را تا سال آينده کنترل کنند. اين حرف تا چه اندازه جدي است؟
به هيچ وجه مبنا و زمينه اي براي اين کار وجود ندارد. آقاي احمدي نژاد اگر واقعا بخواهند قيمت ها را کنترل کنند مي توانند به کسري بودجه دولت لگام بزنند و در وهله دوم هم جلوي افزايش هزينه هاي دولت را بگيرند که دولت مجبور نشود ذخاير ارزي اش را تبديل به ريال کند و در بازار بريزد. عامل اصلي تورم در کشور همين دو مورد است ديگر. اگر دولت نخواهد اين کار را بکند معنايش اين است که بايد يک بودجه انقباضي بدهد که اين هم به معني تشديد رکود و وخامت اوضاع اقتصادي است. از طرفي اگر دولت بخواهد آن ريخت و پاشي را که در سال 1385 شروع کرده براي سال آينده هم ادامه دهد در اينصورت گريزي نخواهد داشت جز اينکه اگر درآمد نفت کفاف داد اين درآمد را تبديل به ريال کند و به بازار ببرد که باز اين موجب افزايش نقدينگي و تورم بيشتر است. يا بايد وارد يک کسري بودجه وحشتناک شود که به معناي تورم لگام گسيخته و ورود کشور به نظام دونرخي است. در اينصورت نظام تک نرخي فرو خواهد پاشيد. احتمالا در سال 86 با چشم اندازي که ما الان مي بينيم دولت مجبور خواهد بود دلار را سهميه بندي کند. اگر دولت دلار را سهميه بندي کند يک نرخ تورم مضاعف دوباره به اقتصاد ايران تحميل خواهد شد. من براي سال آينده نه تنها چشم اندازي براي کنترل قيمت ها نمي بينم بلکه با افزايش پايه پولي که امسال در نيمه دوم 85 اتفاق افتاد يک تورم شديد در نيمه اول 86 را پيش بيني مي کنم.
برداشت از صندوق ذخيره ارزي چه تبعاتي دارد؟
اصلا الان ديگر چيزي از صندوق نمانده؛ کشور را بايد در واقع در بدترين شرايط سياسي و بين المللي و از نظر مالي خلع سلاح شده تلقي شود. در وهله دوم دولت الگوي مصرف ملي را کاملا فاسد کرده و مردم را کاملا به واردات 50 تا 60 ميليارد دلار در سال عادت داده. در اين شرايط سخت اقتصادي و بين المللي ديگر نمي شود انضباط الگوي مصرف ملي را به مردم برگرداند. در وهله سوم باوجود اينکه ما بيشترين درآمد ارزي را داريم اما کارخانه هايمان يکي پس از ديگري دارند ورشکسته مي شوند. صنايع دارند از بين مي روند و اشتغال به خاطر واردات تحت فشار بيشتري قرار گرفته است. چهارمين موردي که اتفاق افتاده وابستگي سياسي و اقتصادي کشور به خارج است. پنجم هم ورود پي در پي ريال ناشي از تبديل اين نقدينگي توسط بانک مرکزي است که رشد نقدينگي را به عدد بي سابقه 35 تا 40 درصد رسانده. با اين حساب يک تورم لگام گسيخته در نيمه دوم امسال، يعني از اواخر مرداد، شروع شده و به نظر مي رسد تا بهار سال 86 هم ادامه خواهد داشت.
اگر فرض محال کنيم که دولت همين فردا بتواند جلوي تورم را بگيرد، اين کارهايي که تا به حال کرده تا چند سال اثر خود را بر اقتصاد مملکت مي گذارد؟
اين افزايش نقدينگي حداقل تا نيمه دوم 86 اثراتش را نشان خواهد داد ولي خيلي از کارهايي که دولت نهم کرده اساسا برگشت ناپذير و جبران ناپذير است. مثلا مصرف ارزي کشور را ديگر نمي شود به 30ميليارد دلار کاهش داد. اين کار بسيار دشواري است و فقط در صورتي مي شود اين کار را کرد که دوباره نظام ارزي را سهميه بندي کنيم. يا بايد دلار را سهميه بندي کنيم يا قيمت هر دلار را بکشانيم به 1500 تومان. آن وقت تازه يک تورم 30، 40 درصدي خواهيم داشت. هم فرض برگشت پذير بودن و جبران بسياري از اين سياست ها غيرممکن و محال است و هم فرض اينکه تورم در سال آينده کنترل شود. من هيچ چشم اندازي براي تحقق هيچکدامشان نمي بينم. سال 86 سال به لحاظ اقتصادي و تبعات اجتماعي اش سالي بسيار وخيم خواهد بود.
با اين حساب آيا احتمال استيضاح دولت وجود دارد؟
از نظر سياسي اين امر را خيلي نامحتمل مي دانم اما تصورم اين است که همانگونه که در دولت هاي آقاي هاشمي در سال 73 و دولت آقاي خاتمي در سال 77، کل حکومت موفق شد بدون تغيير رييس جمهور، سياست هاي اين دولت ها را تغيير دهد ما در مورد دولت نهم هم شايد شاهد چنين وضعيتي باشيم. همين الان نشانه هاي يک هشدار جدي سياسي به آقاي احمدي نژاد را در رفتار برخي از مطبوعات جناح مقابل مي شود ديد. از جمله سرمقاله هاي روزنامه هاي همشهري و جمهوري اسلامي که هر دو در يک روز منتشر کردند و يک هشدار از بالا به آقاي احمدي نژاد بود.
فکر مي کنيد دولت آقاي احمدي نژاد دور بعد هم راي بياورد؟
الان کمي براي اين قضاوت زود است ولي اگر نخواهيم حرفي بزنيم که موجب گرفتاري مان شود واقعيت اين است که انتخابات 24 آذر نشان داد که درباره نتايج واقعي همان انتخابات رياست جمهوري نهم هم بايد با احتياط داوري کرد. تا به حال سابقه نداشته ملت ايران ظرف 16 ماه نظرش را به اين شدت و سرعت عوض کند.
اصلا چگونه ممکن است که يک دولت در عرض يک سال و اندي چنين بلايي بر سر اقتصاد مملکت بياورد؟
همانطور که مي بينيد ديگر. ما خودمان هم تصور نمي کرديم دولت به اين شدت موفق شود کارهايي بکند که جبران ناپذير باشد. برخي از مسايل هست که اصلا شايد شما روزنامه نگاران در وهله اول متوجهش نشويد. از جمله اينکه ميزان مطالبات معوق بانک ها امسال 50 درصد نسبت به پارسال در همين موقع افزايش پيدا کرده. خب مگر آقاي دکتر احمدي نژاد نگفت من آمدم پولي را که مردم گرفتند و بانک ها ندادند از حلقومشان بيرون بکشم؟ پس چطور اين مطالبات 50 درصد افزايش پيدا کرد. اين يک رقم نجومي است. چندين تريليون تومان پول در اين يک سال اخير وام گرفته شده که هنوز به بانک ها پس نداده اند. اين يک فروپاشي نظام پولي و بانکي است ديگر. الان سطح مطالبات معوق در بعضي از بانک ها به بيش از 10 درصد کل مطالباتشان رسيده. معناي اقتصادي و فني اش اين است که اين بانک ها همه ورشکسته هستند، چون چشم اندازي براي اينکه مطالباتشان را وصول کنند وجود ندارد. همه اين ها در همين يک ساله اتفاق افتاده و اتفاقا ايشان هم کاملا برعکس اين ها را شعار مي داده. مثلا باوجود اينکه مي گفت من پول ها را مي گيرم اما فعاليتش نتيجه اي جز افزايش 50 درصدي مطالبات نداشته. در حوزه هاي ديگر هم همينطور بوده. همين کاهش نرخ بهره آسيب هاي وحشتناکي به کشور زده. الان بدون ترديد ما سياه ترين دوران رانت خواري و رانت جويي را در دوران بعد از انقلاب داشتيم. حتي در دوران جنگ تحميلي و چند نرخي بودن ارز چنين شدتي از رانت خواري و استفاده از اعتبارات مجاني بانکي وجود نداشته. شواهدي وجود دارد که حتي بعضا وام هاي ارزي گرفته و يک ضرب آن را تبديل به ريال کرده اند؛ و درحاليکه نرخ بهره شان 5، 6 درصد است. برفرض مثال مسکني که با اين پول خريدند 100 درصد رشد قيمت کرده. ما الان با يک وضعيت لگام گسيخته اقتصادي و پولي و مالي در کشور روبرو هستيم. تمام سوراخ هايي که ما را در آستانه فروپاشي قرار داده فقط با وصول روزانه 200ميليون دلار درآمد ارزي ممکن است پر شود. حالا اگر اين درآمد ارزي خرج شود من خطر يک فروپاشي کلي را از ذهنم دور نمي کنم. با اين وجود اگر قيمت نفت کاهش پيدا کند اصلا احتياج به هيچ فشار خارجي براي اين کار نيست.
پول نفتي که قرار بود سر سفره مردم بيايد چه شد؟
خب از اول هم آمده بود اما اين بار شدت گرفت ولي خيلي بي حساب و کتاب تر و لگام گسيخته تر و رانت جويانه تر اتفاق افتاد. همين الان تورم 15 درصد است در حاليکه با وضعيتي که ما داريم بايد به 30 درصد مي رسيد. خب اين مابه تفاوت را پول نفت پر کرده. منتهي همه اين ريخت و پاش هاي دولت منجر به کوچکترين کاهش فاصله طبقاتي هم نشده. چون طبقات محروم که مثلا به شبکه بانکي دسترسي ندارند يا به وام هاي ارزان قيمت و زودبازدهي که وثيقه اي نمي خواهد يا وام هاي مسکن. اعطاي اين يارانه ها و وام ها چون به سيستم اداري سپرده شده طبيعتا يک گروه هاي نزديک به اين دستگاه ها را متمول کرده نه نيازمندان واقعي را. چون دولت هم رويکردش، رويکرد تبليغاتي بوده تا علمي و اينکه بخواهد واقعا محروميت زدايي کند. به همين دليل خواسته در کوتاه ترين مدت بيشترين اعتبارات را به جامعه تزريق کند. به اين دليل است که اصلي ترين طبقات شايسته دريافت اين اعتبارات به نظر من به جايي نرسيدند. من خيلي بعيد مي دانم کس ديگري بتواند به اين سرعت چنين پيچيدگي اي در اوضاع اقتصادي اجتماعي سياسي کشور پديد بياورد. اين کار دولت از اين لحاظ واقعا سخت است.
منبع:روزآنلاین
اينک هر کس مي تواند از زوايه مطلوب خود در وي، در خودکامگي و در احوال خاورميانه و مردمانش و بر آينده اين منطقه ، نفت، اقتصاد جهاني و مسلمانان انديشه کند. حالا ديگر نوشتن درباره او حتي در عراق هم عقوبيتي ندارد. آزاد مي توان نوشت. نوشتم به بدترين عاقبت ها رسيد داستان زندگي صدام، چون محاسباتي که بر سرش هزاران جان فدا کرد و از جمله بازماندگان خود را، غلط از کار درآمد، او خود تحقير شده، به آرزو نرسيده رفت. حتي آرزوي آخرين که اعدام با گلوله باشد در دلش ماند.
کساني که وي را شهيد و قهرمان مي دانند چندان نيستند، و آن ها که وي را جنايتکار مي خوانند نيز. اکثر مردم جهان وي را ديکتاتوري خشن مي بينند که سرنوشت ملتي را به تلخي کشيد و پايان کارش عبرت آموز شد. و اين تصوير غلطي از وي نيست. و در چنين فضائي مي توان جدا از اين صفت هاي صد در صدي، حتي جدا از ديدگاه هاي انسان دوستانه، يا مباحث سياسي و حقوقي، انتقام جوئي و يا عدالت طلبي سووال هائي را مطرح کرد و در پاسخش به نکته هائي رسيد پراهميت.
سئوال اول اين است. آيا آن چه آمريکا برايش به عراق لشکر کشيد تنها با جنگ و دستگيري صدام و اعدام وي حاصل مي شد، يا اين ها شرط لازمش نبود. پاسخ اکثر تحليلگران منفي است. به اعتقاد آنان سياست هاي صدام – و به راستي و به تنهائي او – موجب شد که نومحافظه کاران کاخ سفيد که دنبال فرصتي براي برداشتن گام بزرگ به سوي منابع انرژي مي گشتند، موقع را مناسب ديدند که سيب را با حضور نظامي پرهيبت خود در منطقه خاورميانه، بچينند.
سئوال دوم اين است که: صدامي که از توان نظامي خود خبر داشت، و در سال 1991 هم ضرب شستي از آمريکا خورده بود، به همين جهت هم از ده سال قبل گام به گام در اطاعت از تصميمات سازمان ملل جلو رفت، چطور شد که در نهايت با تمرد کار را به اين جا کشاند. پاسخ نمي تواند "غرور" باشد. چون غرور به تنهائي عملي چنين بزرگ را توجيه نمي کند.
به باور نگارنده تنها يک پاسخ براي اين سئوال متصورست. صدام گمان داشت آمريکائي ها به عراق لشکر نمي کشند چرا که مي دانند چقدر هزينه اش زيادست و مردم آمريکا توان پرداخت چنين هزينه اي را ندارند.
اين منطقي است. آري کسي که بيش از سي سال در راس قدرت در کشوري ثروتمند و مرتبط با جهان بود، به قاعده بايد همين اندازه صحنه را بشناسد که صدام و همراهانش. اينک که نتيجه همه چيز روشن شده مي توان به صدام براي چنان تحليلي نمره قبولي داد چرا که واقعيت هاي موجود نشان مي دهد که وي بيش از آمريکائي ها و انگليسي ها، عاقبت کار را گمان زده بود. با مشاهده شرايط امروز جورج بوش و نومحافظه کاران آمريکائي و چهره جهاني دولت آمريکا مي توان گفت تحليل صدام حسين با آن چه آلان شاهد آنيم يکي است.
با قبول اين پاسخ، براي هر کس سئوال ديگري ظاهر مي شود که پس چرا صدام که عاقبت کار را پيش بيني کرده بود، به اين سرنوشت افتاد.
به نظرم همه ماجرا همين جاست. صدام جواب مساله را مي دانست اما گمان مي کرد که دشمن هم به اندازه وي از اين صورت مساله خبر دارد و به همين جهت از حمله به منطقه خطرناک خودداري مي کند. صدام نمي دانست که آمريکا منطقه را نمي شناسد. زور دارد و دليلي براي ورود به جزئيات نمي شناسد. چنان قدرتمند و تاريخسازست که حتي خطاهاي بزرگش هم از اندازه هايش نمي کاهد. همچنان که در ويت نام خطا کرد و شکست هم خورد. اما مگر چه شد، بالاخره ويت نامي ها بعد سي سال دريافتند بدون آمريکا سرزمين سوخته شان را نمي توانند آباد کنند.هزاران مجروح شيميائي و معلول دارند که بدون آمريکا نمي توانند از درد آن ها بکاهند. شاليکارهايشان را ناپالم غيرقابل کشت کرده، جنگل هايشان تا دويست سال نمي رويد. ميليون ها مين هنوز در حاشيه رودخانه هايشان دست و پا قطع مي کند و بر بار دولت افزون مي سازد. پس ناگزير هوشي مين سيتي [سايگون سابق] براي واشنگتن پيام دوستي فرستاد و آمريکا هم از خدا خواسته براي ترميم چهره مغرور خود، سخاوتمندانه به شهري رفت که روزگاري ارتشش از بالاي بام سفارت آمريکا از آن جا گريخته بود. آمريکائي ها محل سفارتشان را دوباره ساختند و رنگ زدند و آغاز به کار کردند، جائي که پشت ديوارش فرماندهان ويت کنک به دست فروشي مشغول بودند. اين واقعيت تلخ را نمي توان نديد. بايد ديد و اگر لازم است بر آن تلخ تلخ گريست اما در عين حال پذيرفت که عين واقعيت است.
صدام اين نديد. نديد که آمريکائي ها به همان دامي که او مي ديد پا مي نهند، اما تانک غول پيکرشان از روي جسد وي و خانواده اش و هزاران مردم عراق مي گذرد. خون ها هم تانک را از کار نمي اندازد. تا سال ها بعد که تاريخ چه قضاوت کند. آيا همچنان خواهد بود که امروز ژاپن و آلمان. يا عراقي ها آنقدر خون مي ريزند که آمريکا مي گريزد و بيست سي سال بعد باز مي گردد به شهرهاي سوخته. اين رسم زمانه است. اينک آدمي اين رسم را دوست ندارد، باعث نمي شود که از قبولش بگريزد.
پس صورت مساله چنين خلاصه مي شود آمريکا شرق مسلمان را نشناخت و صدام حسين ديکتاتور عراق، غرب را با عملکردهايش نشناخت. و هزينه اين نشناختن ها و رجزخواني ها و غرور فروشي را هزاران تني انسان دارند مي دهند. در حالي که اين ناگزير نبود.
از اين مقدمه گريزي بزنيم به صحراي مالوف ايرانيان. که همان سرنوشت ما باشد.
هم اکنون آن چه صلح دوستان جهان، و از جمله صلح دوستان آمريکائي را نگران مي دارد، تکرار حکايت عراق در مورد ايران است. تبليغات حاکم و مسلط بر رسانه هاي دولتي و هوادار دولت در کشور همان را مي گويد که صدام مي گفت و مدام روزنامه هاي عراق همان را با کلمات مختلف تکرار مي کردند. تکرار مدام اين واقعيت که حمله به ايران براي آمريکا خطرناک است و نمي کند. محاسبه اين که اگر آمريکا يا اسرائيل به ايران حمله بردند چه ها خواهد شد. تنگه هرمز بسته مي شود، اقتصاد جهاني به هم مي ريزد، سونامي سياسي و اقتصادي مي آيند. سنگ سرمايه داري روي سنگ بند نخواهد شد، و از همه اين ها نتيجه مي گيرند که آمريکا همين ها را محاسبه مي کند و دست به چنين جنوني نخواهد زد. هر روز تکرار مي کنند که دست زدن به ايران به معناي به آتش کشيدن منطقه است. به هم زدن اقتصاد جهاني و ....اما نمي بينند که در صدام نيز همين تحليل ها را داشت اما اين ها زماني بازدارنده است که آمريکائي ها همان طور فکر کنند که روزنامه کيهان. همين قدر عاقل باشند.
شناخت صحنه يک چيزست و نمره خود را دارد و بايد امتيازش را هم به گويندگان داد، اما بهتر آن است که بتوان حرکت بعدي حريف را هم خواند. براي اين کار بايد حريف را درست شناخت. اين کاري است که نه صدام بلد بود و نه دولت ايران. مثال ها فراوان است. همين حکايت ترديد در هولوکاست. به اطمينان مي توان گفت که نه احمدي نژاد و نه همان کساني که از فکرش خبرش داشتند و منع صريحش نکردند، گمان نداشتند همين تفنن تبليغاتي پرونده هسته اي را به چنين روزي مي اندازد که انداخته. وگرنه بعد از آن گفتن اول، ديگر دليلي براي اين همايش مسخره با حضور بدنام ترين نئونازي هاي اروپا، در حساس ترين زمان وجود نداشت. اما چنين شد و همان همايش کاري کرد که روسيه جواب تلفن هاي تهران را نداد و حتي قطر نتوانست، حتي راي ممتنع به قطعنامه اي چنين خطرناک بدهد.
اندازه شناخت رييس جمهور منتخب از آمريکا و سيستم دروني آن چنان است که دوبار گفته [ دولت] آمريکا ده ها ميليارد دلار هزينه کرده که مردم را به پاي صندوق هاي انتخابات مياندوره اي مجلس بکشاند. اين سخن به اندازه اي دور از ذهن آمريکائي است که حتي خنده هم نمي اندازد. احمدي نژاد يک بار گفته جورج بوش جرات ندارد به ميان مردم آمريکا برود، مثل ما. اين فقط ناشي از نشناختن هاست. حتي کسي به خود زحمت نمي دهد که با يک فيلم و عکس معلوم از حضور وي در ميان درياي جمعيت ثابت کند که چند نفر به محافظت از رييس جمهور ايران در ميان درياي جحمعيت مشغولند، چرا که خود رييس جمهور آمريکا هم – حتي قبل از مبارزات تروريسي اخير با ده ها گارد در مراکز عمومي ظاهر مي شد. کيهان سه روز پيش نوشته بود دولت آمريکا مجوز پخش فيلم اعدام صدام را به تلويزيون هاي آن کشور نداده است. ظاهرش گمانش اين نيست که در آمريکا کانال دولتي وجود ندارد. گاهي مسوولان مي گويند در همه جاي دنيا شوراي نگهبان هست. دبير شوراي نگهبان مي گويد آزادترين انتخابات دنيا در ايران است. رييس مجلس خبرگان گاه از اين هم جلوتر مي رود. نبايد پنداشت که دروغ به تعمد مي گويند که چنين نيست، بلکه دنيا را نمي شناسند. آزادي و دموکراسي را نمي دانند چيست.
اين نشناختن ها، در شرايط عادي موضوعي است براي طنزنويسان، اما چندان که آدمي به سرنوشت صدام و عراق انديشه مي کند، ديگر طنز نيست. گويند قورمه سبزي را نه با "غ" مي پزند نه با "ق" بلکه با سبزي و گوشت و پياز داغ. در اين مجادله هم مردمند که مانند گوشت در تابه مي سوزند و سرمايه نسل ها از بين مي رود.
