قصد نداشتم از خاطرات و اطلاعاتم در مورد افرادي كه در اين 27 سال ستونهاي اصلي نظام بودهاند ـ جز به ضرورت ـ سخني بگويم، چه بايد اين مهم به عهدة مردمِ ايران باشد تا با ملاحظة اعمال و رفتار اين جماعت و مقايسة آنچه پيش و پس از انقلاب ادعا ميكردند و ميكنند پي به صداقت يا خباثت آنها برده بر همگان روشن گردد اينها در كسوت روحانيت و خود را رابط خدا و خلق دانستن با بندگان خدا چهها كردند و ميكنند و چگونه از خدا و پيامبر و كتاب و امامان براي حفظ قدرتِ خود «ابزار» ميسازند و همين آگاهي موجب گردد مردم راهِ آيندة خود را با شناخت بيشتر برگزينند. اما موضعگيريهاي اخير آقاي سيد محمد موسوي خوئينيها و حملات شديد او به دانشجويان و برخورد تند و خشمگينانة ايشان با دگرانديشان و شكنجهديدهها و زندانرفتهها و به فراموشي سپردن خانوادة اعدامشدگان دهة 60 بهويژه قتلعام سالِ 67 و اتهام طرفداري دانشجويان از شاه و بوش و دفاعشان از اعمالِ گذشتة رژيم و حملة مغرضانه به مخالفين و منتقدين نظام ولايي و عدم آشنايي كامل دانشجويان و نسل جوان با گذشتة آقاي خوئينيها و ديگر قدرتبهدستان بر آنم داشت تا برخلاف رويهاي كه تاكنون در پيش گرفته بودم براي دفاع از دانشجويان كه بيشتر مورد خطاب ايشان هستند، در اين نوشته فعلاً قسمتِ كوچكي از حقايقي را كه به فعاليتهاي سياسي اين روحاني، بهخصوص پس از پيروزي انقلاب مربوط ميشود بازگو نمايم تا اخطاري باشد براي ديگر سردمداران نظام ولايي.
بيمناسبت نيست ابتدا گوشههايي از پاسخ دانشجويان را به فرمايشات جناب خوئينيها ذكر نمايم، آنها غمگينانه مينويسند:
ابتدا نوبت آيتالله موسوي خوئينيها بود كه بهنامِ دين به دگرانديشان بتازد و تيغ حملاتِ خويش را متوجه انجمنهاي اسلامي نمايد. البته ناراحتي ايشان از انجمنهاي اسلامي بيش از همه به دليل بيتوجهي اعضاي اين تشكل به اوامر ايشان است.
بهراستي اگر انجمنها همچنان در دستِ ايشان و حزب مطبوعشان بودند اينچنين دادِ وااسلاما سر ميدادند؟ يكي از دلايل واضح اين مدعيِ نيز حمايت ايشان از طيف سنتي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران است كه در جمع آنان اين هجمه را انجام دادهاند. اين طيف كه بهدليل رفتار غيراخلاقي و غيرتشكيلاتيِ خويش مدتهاست مورد انتقاد دانشجويان دانشگاه تهران قرار دارند، به اين دليل مورد لطف ايشان ميباشند كه هر از چندگاهي ديداري با ايشان مينمايند و تمامي ناراحتي وي نيز اين است كه چرا ساير انجمنها چنين رفتاري نمينمايند. بيشك اگر ساير انجمنها نيز مانند طيف سنتي دانشگاه تهرانِ فرمانبردار احزابي مانند مجمع روحانيون مبارز ميبودند نهتنها مورد انتقاد قرار نميگرفتند بلكه حمايت نيز ميشدند.
بيانية شوراي تهران، دفتر تحكيم وحدت، دوشنبه 5 ديماه 1384
اما آنچه پس از چندسال سكوت و اخيراً بازگشت به ميدان سياست و پذيرش دبيركلي مجمع روحانيون مبارز بعد از استعفاي پرمعني جناب كروبي به دليل دخالتهاي گسترده در انتخابات و نقش آقازادة جناب آقاي خامنهاي (به گفتة آقاي كروبي)، آقاي سيد محمد خوئينيها را واداشت تا در جمع عدهاي از دانشجويان بهمناسبت 16 آذر اتهاماتي به دانشجويان و دگرانديشان وارد كند، ريشه در اعمال گذشتة ايشان و كمرنگ كردن آنها دارد. قسمتي از فرمايشات آقاي خوئينيها را به نقل از روزنامة شرق بخوانيد:
اما سئوال اين است اگر حكومت كسي را اذيت كرد آيا دليل ميشود بگويد حكومتِ بوش را بر جمهوري اسلامي ترجيح ميدهد؟ گاهي طوري در مورد مظالم صحبت ميشود كه گويي روي پهلوي را سفيد كرده است، اين كملطفي است و بلكه بيانصافي محض است، در مباحث روشنفكري ديني نبايد به سمتي برويم كه همهچيز را نابود كنيم. اگر من با شخصي مخالفم نبايد آن را به مخالفت با دين تعميم بدهم اگر يك روز هم زندان رفتيم يا كتك خورديم حواسمان باشد همهچيز را زير سئوال نبريم. اگر شبهه در ولايتفقيه ميكنيم نبايد به اين خاطر باشد كه چون سهم ما را ندادهاند…
اما اينكه فردي در همين مملكت فعاليت داشته بعد از چند سال بگويد جمهوري اسلامي نه، براي من سئوال است كه آيا واقعاً تحقيق كرده است؟ آيا زمانِ پهلوي را ديده و مقايسه كرده است؟ يا اينكه چون اذيت شده يا توقع بيش از حد داشته يا واقعاً به او ظلم شده است و يا به دوستان ستم شده است اينطور عمل ميكند…
در دانشگاهها هم كه روشنفكرترينِ محيط دانشگاهي است انجمني موفق خواهد بود كه به عقايد ريشهدار مردم نزديك باشد. انجمن اسلامي حزب سياسي محض نيست. انجمن اسلامي تشكيل شده تا پايگاهي براي اسلامخواهان باشد. ترديد بر اين مسئله بيمعني است. كسي كه بخواهد هويتِ اسلامي آن را تغيير دهد معني ندارد اسمش انجمن اسلامي باشد. ميتواند يك كلوپ باشد كه هركس با هر عقيدهاي آنجا باشد. انجمن اسلامي در درجة اول بايد اسلامي باشد.
روزنامة شرق، دوشنبه 14 آذر 1384، ص 6
قبل از اينكه به پاسخ فرمايشات آقاي خوئينيها بپردازم لازم ميدانم براي آگاهي بيشتر نسل جوان و دانشجو به سوابق آشناييام با اقاي خوئينيها بهطور بسيار فشرده اشاره كنم تا معلوم شود كه ايشان كه بود و چه شد.
پايگاه فعاليتهاي ملي و مذهبي من بيشتر مسجد همت تجريش بود. اين مسجد تقريباً در منطقة شميران بهويژه تجريش همان نقش را داشت كه مسجد هدايت در تهران ـ كساني چون پدر طالقاني، سيد علي خامنهاي، شيخ علياكبر رفسنجاني، يحيي نوري، معاديخواه و … در اين مسجد برنامههايي اجرا ميكردند. وقتي شنيدم طلبة نسبتاً جواني براي امامت مسجد جوزستان (خيابان نياوران) كه تازه بنا شده بود به آنجا آمده و خوشفكر است بهخصوص در تفسير قرآن حرفهايي براي گفتن دارد به آنجا رفتم و با آقاي محمد موسوي خوئينيها آشنا شدم. رابطة ما روزبهروز نزديكتر ميشد و در ماههاي رمضان كه ايشان تفسير سورة حمد و سپس تفسير سورة بقره را آغاز كردند متوجه شديم در تفسير آيات بيشتر از تفسير آيتالله طالقاني بهره ميگيرند. تعداد زيادي از جوانان شميران و حتي تهران در جلسات تفسير ايشان حضور مييافتند. جمعي از بچههاي محل بهخصوص جوانهاي جماراني تفسير را ضبط و تكثير ميكردند كه اكثريت قريب بهاتفاق آنها در وقايع دهة 60 اعدام شدند. رابطة من و آقاي خوئينيها بسيار نزديك و خانوادگي بود. وقتي ايشان در سالِ 55 يا 56 بهاتهام دادن پول به چند جوان قزويني براي خريد اسلحه براي مبارزة مسلحانه با رژيم شاه در منزل اجارهاي كوچكي در خيابان نياوران نزديك سهراه مژده دستگير شد من و همسرم با تمام و جود در خدمت خانوادة ايشان بوديم. بچههاي آقاي خوئينيها هيچكدام به سن مدرسه نرسيده بودند. اولين كار من و همسرم و دوستان اين بود كه خانة نسبتاً مناسبي براي آنها تهيه كنيم. ابتدا خانهاي موقتي در جماران اجاره كرديم و سپس با تلاش بسيار موفق شديم خانهاي در ده جماران بنبست گلها ته كوچه درب روبهرو به مبلغ يك ميليون تومان خريداري نماييم. در اين زمان من اجارهنشين بودم. قصد ما اين بود كه خانه بهنام همسر و فرزندانِ «آقا» باشد ولي ايشان از زندان پيام فرستادند و با اين كار مخالفت كردند. خانه بهنام ايشان خريداري شد. ساختمان خانه كلنگي بود و بايد از نو ساخته ميشد. آقاي موسوي خوئينيها درحاليكه محكوم به 15 سال زندان شده بودند پس از حدودِ 10 ماه از زندان آزاد شدند. ديگر اوج انقلاب بود. چند جلسهاي با اصرار دوستان در مسجد جوزستان تفسير گفتند اما رويه و برداشت ايشان نسبت به قبل از دستگيري 180 درجه تغيير كرده بود. ديگر از آن برداشتهاي گذشته از قرآن هيچ خبري نبود. بهعنوان مثال قبل از زندان وقتي سورة بقره را تفسير ميكرد و به آية 50 كه در مورد عبور اصحاب موسي از دريا است سخن ميگويد: «فرقنا بكم البحر» معتقد به معجزة شكافتن دريا نبود و ميگفت اين عبور معجزة خود مردم بود با چه وسيلهاي نميدانم قايق، شنا كردن و … ولي در هر حال وقتي خداوند كلمة «بكم» را بهكار ميبرد چنين است در غير اين صورت كلمة «لكم» را بهكار ميگرفت و آنها هم كه ميگويند معني بكم و لكم يكي است اين حرف بيمعناست چون خداوند كلمات را در جاي خود بهكار ميبرد و اينچنين برداشتهاي آقاي موسوي خوئينيها تقريباً با برداشت همة مفسرين متفاوت بود و ميتوانست به بسياري از پرسشهاي جوانان در مورد اينچنين معجزات پاسخگو باشد و آنها را جذب نمايد. اما پس از بازگشت از زندان افكار و انديشههاي ايشان بهكلي متفاوت شد و در تفاسير و ديگر بحثها از برداشتي بسيار سنتي استفاده ميكرد. برخوردش با جوانها طوري شد كه كمكم جوانها از مسجد زده شدند و هركس پي كاري گرفت و رفت. چه چيزي در زندان برايش روشن شده بود ، الله اعلم. انقلاب ديگر نزديك ميشد و من درگير كارهاي دانشگاه بودم ـ هفتة همبستگي و تحصن 25 روزه (29 آذر تا 23 دي) ـ و بالاخره راهپيماييها و غيره. در اين زمان رابطة ما بسيار محدود بود وقتي آقاي خميني به پاريس وارد شد ناگهان شنيديم آقاي خوئيني سر از پاريس درآورده و تا روز آخر آنجا بود و با آقاي خميني و ديگران به ايران بازگشت. بايد يادآور شوم آقاي خوئينيها با احمدآقا خميني از زمان طلبگي روابط بسيار نزديكي داشت و ميتوان حدس زد از بسياري وقايع زير پردة پاريس هنگامِ اقامتِ آقاي خميني با اطلاع و در تصميمگيريها و برنامهريزيها براي آينده مؤثر بوده است. پس از ورود آقاي خميني جناب موسوي خوئينيها كمتر در محافل و مجالس ظاهر ميشد در حقيقت او و سيد احمد خميني دولتِ در سايه بودند تا اينكه ماجراي تسخير سفارت آمريكا پيش آمد. بهتر است ماجرا را از زبان خود او بشنويم:
در آن زمان بنده به نمايندگي «امام» در صداوسيما بودم. سه نفر از برادرانِ دانشجو آقايان «ميردامادي»، «بيطرف»، و «اصغرزاده» طبق قرار قبلي به محل كار بنده در جامجم آمدند. ابتدا پس از گفتوگوي كوتاهي از اوضاع جاري كشور و از عملكرد «دولتِ وقت» و بازتاب منفي آن در جامعه، خصوصاً در ميان نيروهاي انقلابي مبني بر اينكه سمت و جهت دولت بهسوي آمريكاست برادران طرح خود را در ميان گذاشتند و در بيانِ طرح، اضافه كردند كه طبق اطلاعاتِ بهدست آمده يكي از عناصر مهم «سيا» در پوشش يك ديپلمات آمريكايي وارد ايران شده و گويا بهدنبال اهدافِ خاصي در مقابله با انقلاب وارد شده.
ابتدا نظر بنده را جويا شدند كه من هم موافق بودم و تأييد كردم و سپس پرسيدند كه بهنظر شما «حضرتِ امام» با چنين اقدامي موافق خواهند بود يا نه؟ بنده در ضمن تحليل كوتاهي چنين نتيجه گرفتم كه ايشان موافق خواهند بود.
در اينجا از من خواستند كه بروم قم و طرح برادران را با «حضرت امام (ره)» در ميان بگذارم و بهاطلاع ايشان برسانم و نظر ايشان را بخواهم تا درصورتيكه موافق باشند اقدام شود. بنده با طرح قضيه خدمتِ امام مخالفت كردم و دلايل خودم را براي اين مخالفت توضيح دادم كه برادران نيز قانع شدند و قرار شد كه پس از تصرف «لانه» بلافاصله بهاطلاع ايشان برسانيم و چنانچه مخالفت كردند، سريعاً محل را ترك كنيم و نيز ساعت شروع كار در همان جلسه مشخص شد.
روزنامة ابرار، دوشنبه 9/8/1379، به نقل از مجلة «حصور يادمان»، 13 آبان 1370 ـ خاطرات
آقاي موسوي خوئينيها در خاطرات خود در همين زمينه ميگويند:
بنده با چند نفر از برادران از جمله آقايان «ميردامادي» و «اصغرزاده» و گويا آقاي «سيفالهي» خدمتِ «حضرت امام» در قم رسيديم كه پس از گفتوگو… ]امام[ دستور فرمودند كه دانشجويان موضعگيري كنند و نكاتي را نيز متذكر شدند و در «بيانية» دانشجويان ذكر شود… آن بيانيه تهيه شده و به صداوسيما هم ارسال گرديد ليكن «قطبزاده» قبل از پخش آن، سريعاً دولت مستعفي را مطلع ساخت و به هر ترتيبي بود، مانع از پخش آن «بيانيه» شد و تا آنجا كه به ياد دارم، بيانية بسيار خوبي هم بود كه متأسفانه اصل آن بيانيه هم گم شد و تا آنجا كه به ياد دارم بعداً هم آن را پيدا نكردند]!!