تبليغاتX
برداشت آزاد - شب بمباران ايران-ميترا روشن
سياسي-اجتماعي

شب سفيد، شب سياه بيخوابي و ماليخولياست. ساعت هنوز دوصبح نشده که از تخت بيرون مي آيم. نمي توانم تصوير سوسک هاي حياط تهران را از جلوي چشمانم کنار بزنم. راست مي گويند که آدم در غربت به چيزهايي فکر مي کند که اگر در کشور خودش بود صد سال هم به يادشان نميافتاد! از پنجره به خيابان اصلي نگاه مي کنم. آرام برف مي آيد، جز يکي دو خودرو در حال عبور و مردي که از سرماي 30 درجه زير صفر مونترال به خودش پيچيده است، بقيه شهر سر در کنجي گرم به خواب رفته اند. شب زلزله رودبار هم مردم همينطور آرام خوابيده بودند. نيمه هاي شب بود که به حياط رفتم تا به عادت قبل از خواب ماه و ستاره هاي آسمان تهران را تماشا کنم . چراغ تراس را روشن کردم و با منظره اي عجيب مواجه شدم. دهها سوسک ريز و درشت به طرزي ديوانه وار از زمين بيرون مي پريدند و هراسان از ديوار و نرده بالا مي رفتند. من که هميشه سوسک را مخلوقي چندش آور و لايق يک لنگه کفش مي دانستم، نمي دانم چرا ناگهان آنشب دلم برايشان سوخت. در را بستم و به داخل آمدم. روي مبل هال نشستم وبه فکر فرو رفتم. مثل امشب خوابم نمي برد. سکوت شبم پراز فرياد سوسک ها بود. فکر مي کردم سوسک حشره پيشرفته اي است، بدنش پراز شاخک هاي حسي است، شامه اش بسيار قوي است، چشمانش رنگي مي بينند ولي از صدايش چيزي نمي دانم... که ناگهان لرزش زمين را زير تن خود احساس کردم. بلافاصله به زير پله ها پريدم تا امواج زلزله اي که رودبار را ويران کرد آرام گرفت. تازه آنوقت بود که معني رقص وحشت سوسک ها را درک کردم. ولي نمي فهمم چرا من که از زلزله وحشت دارم و از سوسک هم اصلا خوشم نمي آيد در اين شب سرد و با هزاران کيلومتر فاصله، بايد خاطره آنها را به ياد بياورم؟

همين الان هم خيلي دير شده است... اين جمله را تکرار مي کنم ومانند حيواني در قفس به دور خودم مي گردم. امواج دلشوره در بدنم مي چرخد و به بالا و پايينم مي زند. از روزي که خوانده ام مذاکرات آژانس اتمي با ايران به بن بست رسيده و پرونده به شوراي امنيت ارجاع مي شود، حال خوشي ندارم. البته خبرش قابل پيش بيني بود. در محکوميت جمهوري اسلامي همه موافق بودند، فقط سر دليلش اختلاف بود. نمي دانم کجا خوانده ام که رفتن به شوراي امنيت يعني سپردن تکليف ايران به دست امريکا؟ امريکايي ها هم موذيانه و با قيافه حق به جانب ايستادند تا همتاهاي تند رويشان در ايران، کشور عزيز ما را کتف بسته در مقابلش بياندازند و حالا مانند فيلم هاي هاليوودي با سلاح هاي فوق پيشرفته منتظر لحظه آخرند. خبر ها هولناک است. مي گويند برنامه حمله به ايران در اولويت کارهاي بوش قرار گرفته و قرار است ظاهرا فقط تاسيسات هسته اي ولي در واقع همه مراکز مهم و حياتي کشور به مدت يک هفته با سلاح هاي اتمي مينياتوري در هم کوبيده شود. استانهاي جنوبي را بخاطر نفت اشغال مي کنند، آذربايجان، کردستان و بلوچستان در صورت تمايل جدا مي شوند، بقيه اش هم به امان خدا. از خودم مي پرسم راستي خدا کجاست و حرف پدربزرگم را بخاطر مي آورم: خدا يعني به خود آ. يعني آدم بايد به خودش بيايد تا او را ببيند.

احتمال بمباران و تجزيه ايران قلبم را پاره مي کند. مي دانم که يکي از ميليون هايم. خيلي ها را ديده ام که بيشتر از من ايران را دوست دارند. وقتي بم ويران شد، بايد قيافه ها يشان را مي ديدي! انگار آوارها روي سر آنها ريخته بود. البته وطن براي همه عزيز است ولي ايرانيها کشورشان رابا يک سوز خاصي دوست دارند، يک جور عشق آميخته با افسوس و حسرت. آرزوي آن چيزي که مي بايد بود و نيست. که مي توانست باشد. روياي آبادي و آزادي ايران از سرشان بدر نمي رود. مخصوصا در خارج از کشور که درد دوري از ايران هم به سختي هاي زندگي اضافه مي شود، صد برابر احساساتي تر مي شوند. حالا چنين مردمي با خبر بمباران اتمي و تجزيه ايران چه حالي خواهند شد؟

شب سفيد، شب رفتن به اعماق درد است. عجب شبي است امشب! به خودم نهيب مي زنم: آرام بگير! هنوز که اتفاقي نيفتاده، اصلا حتي اگر بداني که فردا صبح حتما اين اتفاق شوم مي افتد، آخر اين وقت شب چکار مي تواني بکني؟ بعد هم دنيا به اين بي حساب و کتابي ها نيست که يک مشت گاوچران مست هرغلطي دلشان بخواهند بکنند. مردم باوجدان و آگاه همه جا هستند و اعتراض مي کنند. زمان حمله امريکا به افغانستان و عراق ديدي چقدرتظاهرات کردند، در مخالفت با جنگ از مردم امضاء گرفتند، فراخوان و ميزگرد و سمينار گذاشتند... درست است که آخرش امريکا حمله کرد ولي مورد ايران فرق مي کند... شايد مسئله آن قدرها جدي نيست که هنوز صداي اعتراضي بلند نشده... ولي ته دلم مي لرزد. مي دانم که دنيا آشفته تر از اين حرف هاست. آن را در نور سفيد وحشت، واضح تر از هميشه مي بينم.

به سراغ راديوها مي روم. خانم نخست وزير آلمان مي گويد که مردم ايران بايد تاوان انتخاب احمدي نژاد را بدهند! بيچاره مردم ايران که خودشان ازنتيجه انتخابات شوکه شده بودند حالا بايد سرکوفت هم بخورند! اخبار ورزشي هم مي گويد تيم ها حاضر به انجام بازي تدارکاتي با ايران نيستند! بقيه خبرها هم در باره بحران و خطر هسته اي ايران است! ما کي براي جهان خطرناک بوده ايم؟ ما که جز به خودمان نزده ايم. تلويزيون را روشن مي کنم. تصوير نيروگاههاي ايران ميخکوبم مي کند. زير تصاوير، علامت بي بي سي است ولي کانال خبري سراسري کانادا نشان مي دهد و خود گزارش، کار فرانسه است! گزارشي اختصاصي و کامل از تکنولوژي هسته اي ايران. فن آوري که غرب با اصرار زياد شاه متحد غرب و البته به بهاي گزاف در اختيار ايران گذاشت و پس از انقلاب نيز با وجود مخالفت هاي جهاني، ميلياردها دلار صرف راه اندازي آن شد. ايراني ها هم قبل و هم پس از انقلاب گفتند قصد استفاده صلح آميز دارند ولي غربي ها هيچوقت باور نکردند. الان هم دلايلي دارند که نشان مي دهد جمهوري اسلامي پنهاني به دنبال ساخت بمب اتمي است...

پيش خودم مي گويم فقط جمهوري اسلامي نيست که حقيقت را کتمان مي کند. آنها هم راستش را نمي گويند. نمونه اش تصاويري که تلويزيون نشان مي دهد: مردان مسلح و ريشو و زنان ژوليده سياه پوش که خيال نابودي مردمان مسيحي و متمدن را دارند!

عجب داستاني شده! درست و حسابي برگشته ايم به زمان جنگ هاي صليبي! ولي عجب گزارش کاملي بود! به اين مي گويند رسانه هاي حرفه اي. دستشان درد نکند! فرداست که دوباره روزنامه هايشان در صفحه اول تيتر بزنند: "براي حمله به ايران منتظر چي هستيم؟!" اولي مي گيرد، دومي مي کشد وسومي کباب مي کند تا ارباب نوش جان کند! فقط معلوم نيست جواب خدا را کي مي دهد.

کجا و کي اينهمه دشمن دور خودمان جمع کرديم؟ کينه هايشان به ما از کجا مي آيد؟ از انقلاب اسلامي که عده اي مي خواستند با مشت هاي گره کرده صادر کنند يا از جشن هاي دوهزار و پانصد ساله و افاده فروختن حکومت شاه به تاريخ؟ هرچه هست انزواي ايران در جهان ترسناک است. اگر برايمان اتفاقي بيفتد هيچکس از ما حمايت نخواهد کرد. نگاهم به تصاوير است.

هنوز خودمان نمي دانيم نيروگاه هايمان چه شکلي است. اما تلويزيون بي بي سي برايمان از داخل و خارج تاسيسات و جلسات مذاکره احمد البرادعي و دست اندرکاران ايراني فيلم گرفته اند. روزنامه نويس هاي آنها تا کجاها اجازه دارند بيايند ولي بچه هاي خودمان؟ چه غلط ها! روزنامه نگار ايراني اگر زندگي اش را دوست دارد بايد مثل آن چهار ميمون معروف نبيند، نگويد، نشنود و البته ننويسد.

وقتي همه جز خودمان به ما محرم اند، وقتي سگها را مي بنديم و گرگها آزادند، معلوم است که پاره پاره مي شويم.

راستي صبح پس از بمباران اتمي چگونه است؟ واقعا اگر ايران را بزنند چي؟ مه و دود و خانه ها و شهرهاي ويران، ولي زندگي پديده غريبي است. ادامه پيدا مي کند. بازمانده ها را بگو که بايد در آن دوره آخر زمان دنبال کس و کار و اموال و آب و نانشان باشند. از کجا بياورند بخورند؟ تا جاده ها درست شوند، دوباره آب و برق و تلفن بکشند، خانه و مدرسه و بيمارستان و يتيم خانه درست کنند، تا حالا که نفت داشتيم اين بود و 90 درصد مردم زير خط فقر بودند. حالا بدون چاههاي نفت و گاز، با يک سرزمين ويران و مردم تا چند نسل زخمي چه درآمدي ميتوانيم داشته باشيم؟ به خودم اميد مي دهم: همه چيزمان را هم که بگيرند، باز ثروتمنديم. انرژي سبز داريم. ايران آفتابي است و آب هاي زيرزميني هم زياد دارد. از اول هم بايد روي قنات ها و صفحات نوري و نيروگاه هاي بادي سرمايه گذاري مي کرديم. خدا کند منجيل را جدا نکنند. يادم باشد ايندفعه که نقشه را نگاه کردم دنبالش بگردم. ولي کو تا کشور تکه پاره مان را با دست خالي دوباره بسازيم. کي بود مي گفت بعد از دو سال وآنهمه کمک هنوز مردم بم در چادرند و آب ندارند. در عوض باندهاي مواد مخدريا مخصوصا قاچاق زنان و کودکان خوب کار مي کنند. همان ساعات اول پس از زلزله دست هاي گرم را براي النگوها و انگشترها بريدند. حالا اين همه سازمان هاي طويل پليسي و امنيتي و ارتشي و سپاه و بسيج و حراست، پس از بمباران معلوم مي شود که چند مرده حلاجند. تهران را بگو...

فقط يک معجزه مي تواند ما را نجات دهد. معجزه اي که بتواند ماشين جنگي آماده حرکت را متوقف کند. معجزه اي مثل اعلام رفراندوم براي تعويض قانون اساسي، دعوت از گروه هاي مختلف براي تشکيل يک دولت آشتي ملي- کاري که مردم آفريقاي جنوبي کردند- يا حتي نوشيدن جام زهر و عقب نشيني حکومت، تازه آنهم اگر ديرنشده باشد. ولي ما که اينجا هستيم و دستمان از همه دنيا کوتاه. ما فوقش بتوانيم يک فراخوان براي حمايت از مردم ايران بگذاريم. مردمي که بين دو لبه تيز قيچي جنگ طلبان حکومت ايران و امريکا گيرافتاده اند و بزودي شقه مي شوند، که نبايد بميرند، بگوييم: "لطفا اول ما را از بمباران اتمي امريکا نجات دهيد، بعد از دست حکومت مان و بعد از دست خودمان... بالاخره بايد يک کاري کرد. مگر نه اينکه ما آدمهاي دقيقه نود هستيم. شايد در آخرين لحظات قبل از فاجعه عقل مان بکار بيفتد."

به آسمان نگاه مي کنم. بالاخره صبح شد. تا صبح ما کي بيايد. از خانه بيرون مي آيم. باد سرد قطبي به صورتم مي خورد و جهان را برايم شفاف مي کند. اولين روزهفته است و همه دارند مي دوند. وارد ايستگاه مترو مي شوم. مردي با عينک پنسي وسط سالن ايستاده و چند کتاب و نشريه در دست دارد. روي پلاکاردش کلمه ايران را مي بينم و مبهوت به سمتش مي روم. بلافاصله توضيح مي دهد: "ما مخالف سياست هاي آقاي بوش و دارودسته اش هستيم. او يک ديوانه جنگ طلب است و امريکا را به نابودي مي کشاند. طراح سياست هاي تيم او در واقع بريتانياي کبير است که اتفاقا آقاي بوش و دوستانش رابطه نزديکي با محافظه کاران آنها دارند. اين طرح درواقع چند بعدي است. در بخش اقتصاد بهاي نفت بالا مي رود، دلار گران مي شود و اقتصاد ورشکسته امريکا براي مدتي تنفس مصنوعي مي گيرد، بخشي از آن به عهده رسانه هاي جمعي است. ما مدارکي داريم که نشان مي دهد کاريکاتورها بخشي از اين برنامه است، البته جنگ هم به عنوان ابزار سياسي و هم از لحاظ منافع اقتصادي مورد نظر است. براي مثال حمله به ايران که اکنون زمان انجام آن رسيده و قرار است با بمب هاي مينياتوري نوع هيروشيما ولي با ابعاد کوچکتر و تعداد بيشتر انجام شود و مبارزه با تروريسم اسلامي در واقع بهانه اي است تا بتوانند کنترل چاههاي نفت و گذرگاه خليج فارس را به دست گيرند... اگر موضوع برايتان اهميت دارد بيشتر توضيح بدهم ولي همه اينها را که گفتم با مدارک چاپ شده مي توانيد بخوانيد. بفرماييد اينجاست..."

منبع:سايت روز

نوشته شده توسط آزاد كاشاني در ساعت 13:28 | لینک  |